راز شاد زیستن

193 - جمله تاکیدی

چهارشنبه 14 بهمن 1388

                   جمله تاکیدی

در بحث قبلی در مورد لبخند و تاثیرآن بر احساس  صحبت کردیم . حال در مورد صحبت های درونی  بحث را ادامه می دهیم . 

 

شاید برای چیزی که بسیاری از اساتید ذهن و فرا روانشنساسی در مورد تاثیر جملات تاکیدی و کلا تاثیر کلام بر  احساس و بر زندگی  آدم گفته اند دلیل علمی خیلی محکمی نتوان یافت . اما به امتحان کردنش می ارزد و معمولا جواب می دهد .  

 

چندی پیش با شخصی صحبت می کردم که با زندگی و آدمها خیلی مشکل داشت و می گفت دیگه مثل گذشته شاد نیست  بعد از صحبت های طولانی از او خواستم مدتی به زور هم که شده لبخند بزند و در هر حال نگذارد لبخند از لبانش برود .

 

به سختی می توانست باور کند که  یک لبخند مصنوعی بتواند کمکی به او بکند اما بعد از چند روز پیامی از او داشتم که می گفت آن لبخند مصنوعی کم کم واقعی شده و حالا حالش خیلی بهتر شده .  

 

بعد از مدتی هم روابطش با اطرافیانش کم کم بهتر شد  

 

=========================

 

گاهی مشکلات بر سر ما می ریزند و گاه واقعا خسته و درمانده می شویم گویی هیچ  امیدی نیست .

 

شاید برای بعضی ها که امتحان نکرده اند خیلی دور از واقعیت به نظر  برسد  اما توصیه می کنم حتما امتحان کنید . 

 

یک جمله کاملا مثبت بسازید و آن را چندین بار  در زمانی که حال خوشی ندارید تکرار کنید . 

 

مثلا  اگر دوران سختی را می گذرانید به خود بگویید  : 

 

روزهای خیلی خوبی در راه است و به زودی اوضاع من خیلی بهتر می شود . 

 

نفس عمیق بکشید و جمله تاکیدی خود را چندین بار تکرار کنید . 

 

کم کم حال شما با گفتن این جملات عوض می شود و بعد واقعا اوضاع شما بهبود می یابد چون اوضاع زندگی و محیط پیرامون ما شدیدا تحت تاثیر حال و روحیه ماست . 

 

قبل از اینکه قضاوت کنید امتحان کنید . 

 

شاد و پیروز باشید .

 

فرهاد داودی 

 



[ چهارشنبه 14 بهمن 1388 - 06:47 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

192 - لبخند

چهارشنبه 30 دی 1388

لبخند 

 

یه جمله جالب شنیدم که به موضوع بحث امروزمون میاد 

 

منتظر خوشبختی  نمونید تا لبخند بزنید  . شاید خوشبختی منتظر لبخند شماست  

 

همونطور که احساس ما می تونه رو ظاهر ما اثر بزاره برعکسش هم درسته .

 

اگه شاد باشید لبخند می زنید . وقتی احساس اعتماد به نفس می کنید موقع راه رفتن سرتون رو  بالا میگیرید و روبرو رو نگاه میکنید.

 

وقتی خودتون رو دوست داشته  باشید با خودتون و لباستون و چهره خودتون جلو آینه احساس راحتی می کنید.

 

وقتی پول دار باشید نسبت  به پول احساس بی نیازی می کنید. 

 

و خیلی چیزای دیگه  

 

حالا همین ها رو برعکس کنید 

 

سعی کنید همیشه لبخند بزنید حتی وقتی که زندگی اونطور که می خوایدنیست . 

 

این لبخند نیزوی بسیار قدرتمندی رو در درون شما به حرکت در میاره و کم کم روی احساس شما اثر می  زاره و بعد از اینکه احساستون عوض شد زندگیتون هم عوض می شه . 

 

امتحان کنید . امتحان کردنش هیچ هزینه ای نداره .

 

فرهاد داودی 

 

 



[ چهارشنبه 30 دی 1388 - 06:58 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

191- وقت شناسی / داستان

پنجشنبه 24 دی 1388

یه داستان  زیبا تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم  . اشاره داستان به ارزش وقت شناسی بود اما به نظرم بیشتر از اینها میشد ازش فهمید . 

 

به نظر من گاهی زندگی خودش دست به کار میشه و به ادم یه درس حسابی میده . 

 

معمولا وقتی ما دروغ میگیم  و ریا میکنیم یه زمانی شاید خیلی دور دست روزگار وقایع رو جوری می چینه که ما نتیجه اعمالمون رو ببینیم . 

 

در مورد سیاست مدار قصه زیر هم شاید همینطور باشه . البته یادمون باشه اعتراف کردن این شخص دلیل بر بیداری او نیست تا اونجا که من می دونم خیلی ها فکر می کنن با اعتراف گناهانشون بخشیده میشه و می تونن با خیال راحت دوباره گناه کنن .

 

===========================

وقت شناسی

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود

 
در روز موعود،  سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند

 
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم
.
انگار همین دیروز بود
.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت

 
او به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد

 
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد
.

 

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد

 
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد

 



[ پنجشنبه 24 دی 1388 - 06:55 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

190 - تغییر تصویر ذهنی

دوشنبه 7 دی 1388

برای تربیت یک  بچه کوچک و پرورش اعتماد به نفس در او یک روش موثر این  است که کاری کوچک به او محول کنیم و مطمئن شویم که او می تواند از عهده ی آن کار براید و پس از آنکه آن کار را با موفقیت انجام داد او را تشویق کنیم و به او بگوییم که آفرین تو توانستی ... تو موفق شدی . به این صورت به  او کمک می کنیم که تصویر یک فرد توانا و موفق را در ذهن خود شکل دهد . در ده تا بیست درصد موارد هم می توانید کاری سنگین تر از حد توان به او محول کنیم تا پس از شکست خوردن به او بیاموزیم که با شکست چگونه باید برخورد کرد . 

 

اگر کودکی در انجام کاری موفق نبود و او  را سر زنش  کردیم و  دست و پا چلفتی و بی عرضه  خواندیم و او را با دیگران مقایسه  کردیم ، کم کم او تصویر یک فرد شکست خورده و بی لیاقت را در ذهن خود از خود می سازد .  

 

در آینده هر زمان که او بخواهد دست به کاری بزند این تصویر ذهنی مانع او می شود  .جرات و شهامت او را می گیرد و نا خودآگاه موانعی پیش می آورد تا اثبات کند که او ناتوان و بی دست و پا است  . 

 

ذهن انساس بزرگسال تفاوت چندانی با یک کودک ندارد . اگر شما هم تصویر خوبی از خود  در ذهن  ندارید لازم است که کودک ذهن خود را دوباره پرورش دهید و کامپیوتر ذهن خود را دوباره برنامه ریزی کنید .  

  =========================

مثلا اگر خود را دوست ندارید و هنگامی که به آینه  نگاه می کنید خجالت می کشید لازم است ارزشهای خود  را باز بینی کنید .ببینید قهرمان های شما و آدمهایی که دوست دارید چه ویژگیهایی دارند ؟ 

 

آیا آنها را به خاطر قیافه و ظاهرشان دوست دارید یا به خاطر هنر و مهارتشان  و یا انسانیت و رفتارشان ؟ و ببینید چرا خود را دوست ندارید ؟ 

  

شاید معیار هایتان نیاز به تغییر دارند . شاید هم مبنای ارزش گذاری شما روی آدمها نیاز به تغییر داشته باشد . سیستم ارزش گذاری خود را درست بررسی کنید .      

 ============================

 اگر آدم موفقی نیستید باید ذهن ناخودآگاه خود را دوباره برنامه  ریزی کنید.  با ذهن خود مثل یک کودک رفتار کنید . 

یک کار یا هدف کوچک در نظر بگیرید بااین اطمینان که می توانید از عهده آن برایید . و بعد از موفقیت  در انجام آن خود را تشویق کنید و به خود بگویید آفرین تو موفق شدی ، تو می توانی . 

 

سپس یک کار بزرگتر انجام دهید و کم کم  قدمهایی بردارید و اهدافی تعیین کنید  که  در گذشته به نظرتان غیر ممکن می آمدند .  

 

به این صورت کم کم اعتماد به نفس را در خود پرورش می دهید . 

 

اما تمرین ذهنی یادتان نرود .هر روز در گوشه ای مراقبه کنید و خود را تصور کنید که کار هایی را انجام می دهید که قبلا از عهده ی آنها بر نمی آمدید . لبخند بزنید و احساسی  که از این موفقیت نصیبتان می شود را  تجربه کنید

 

فرهاد داودی

 

.



[ دوشنبه 7 دی 1388 - 11:57 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

189 - تغییر دیدگاه رمز تغییر تصاویر ذهنی

چهارشنبه 25 آذر 1388

برای کنترل احساس و حسی که به خود و زندگی داریم باید تصاویر ذهنی و اندیشه های خود را کنترل کنیم  و برای کنترل اندیشه باید باورهای اساسی و جهان بینی خود را مورد تجدید نظر قرار دهیم .  

 

باید تعریف خود را از خویش و از جهان هستی و از زندگی خود تغییر دهیم .  

 

 آیا دنیا را جنگلی می بینیم که یا باید بخوری یا خورده شودی؟؟؟  در این صورت دنیا واقعا این گونه خواهد بود چون این انتخاب خود شماست نه واقعیت .

واقعیت را شما می سازید واقعیت این است که دنیا را هر طور که تعریف کنی همانطور خواهد شد 

 

فقط نکته مهم این است که یک سری قوانین ثابت هست که ما نمی توانیم آنها را تغییر دهیم . مثلا هر فکری و هر حرفی و هر عملی عکس العملی دارد مساوی و مخالف با ان که این عکس العمل چه خوب چه بد به خود شما باز می گردد و هیچ راه فراری از آن نیست حتی اگر سالها و قرن ها طول بکشد .

 

قانون دیگر این است که به هر چه فکر کنی ( البته اگر این فکر با احساس همراه باشد چه احساس خوب چه حسی بد ) آن چیز را به سمت خود می کشی (قانون جاذبه ذهنی )  

 

پس اگر چیزی را نمی خواهی به جای جنگیدن با آن کافیست به آن فکر نکنی و احساس خود را در مورد آن کنترل کنی تا از زندگیت خارج شود .  

 

و ده ها قانون  دیگر که با دانستن آنها تصوریر بهتری از جهان پیرامون خویش خواهیم داشت .    

    

اما در کل این خود ما هستیم که دنیای خود را شکل می دهیم آن هم با باور های خود  .  باور هایی که در دوران کودکی و حتی گذشته های خیلی دور در ناخود آگاه ما شکل گرفته اند . 

 

اگر می خواهید زندگی متفاوتی داشته باشید باید باور های متفاوتی پیدا کنید و تعریفی جدید از زندگی بنا کنید .  

 

تعریف شما از زندگی چیست  نظرات خود را بنویسید تا همه در مورد آن بحث کنیم .  

 

شاد باشید 

 

فرهاد 

 



[ چهارشنبه 25 آذر 1388 - 11:43 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

188 -تغییر تصاویر ذهنی رمز تغییر احساس

دوشنبه 16 آذر 1388

همانطور که قبلا گفتم خوشبختی و بدبختی ،  شادی و غم و رضایت و نارضایتی  همه احساس هستند و منشاء احساس تصاویر ذهنیست . علاوه بر تصاویر ذهنی و افکار ، احساسات ما تحت تاثیر تصاویری هستند که از طریق حواس فیزیکی دریافت می کنیم . مثلا اگر  یک صحنه ناراحت کننده ببینیم یا یک ماجرای ناراحت کننده بشنویم ناراحت می شویم . 

 

برای ذهن چندان تفاوتی ندارد که تصاویر دریافتی از طریق چشم و گوش واقعی باشند یا مجازی ،  چون   دیدن یک فیلم سینمایی در تلویز یون هم  می تواند ما را ناراحت کند یا بخنداند .

 

حال در نظر بگیرید که این فیلم سینمایی در ذهن ما  اکران شود . 

 

اگر به یک خاطره ی بد فکر کنید یا حسرت گذشته را بخورید ، اگر نفرت بورزید و عصبانی باشید ، اگر نگران آینده باشید و صحنه های ترسناکی از آینده تجسم کنید و یا هر فکر منفی در سر بپرورانید  نتیچه آن  ، یک احساس منفی خواهد بود ، احساس نارضایتی از خود و زندگی و عدم شادی . 

 

و برعکس اگر یه یک فیلم شاد نگاه کنید شاد می شوید . فرقی نمی کند این فیلم در ذهن شما باشد یا با چشم ببینید . 

 

پس اگر می خواهید احساس خوبی نسبت به خود و زندگی و جهانتان داشته باشید  تصاویر ذهنی خود را کنترل کنید .. اما راز کنترل تصاویر ذهنی چیست ؟ 

 

در بحث بعدی در این مورد صحبت خواهیم کرد . 

 فرهاد داودی



[ دوشنبه 16 آذر 1388 - 10:22 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : چهارشنبه 25 آذر 1388 - 11:59 ق.ظ]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

187 - چنگالهای بسیار بلند بهشت و جهنم

سه شنبه 10 آذر 1388

چنگالهای بسیار بلند بهشت و جهنم

پیر مردی فرزانه که تقریبا تمام عمر خود را با تقوا و پاکی زندگی کرده بود به خاطر بعضی اعمال ناشایست که در طول حیات خود بر زمین مرتکب شده بود باید دوره ای کوتا ه را در جهنم سپری می کرد ....او با ورود به جهنم از آنچه که در آنجا می دید شگفت زده شد .وسایل مدرن هوای خوب و خیابانهای پر از درخت و همه جا میز های پر از غذا به چشم می خورد .اما آدمها در جهنم به شدت گرسنه و لاغر بودند همه به نطر ترسناک می آمدند و این با وجود آن همه نعمت و امکانات عجیب می نمود ....او هنگامی که سر میز غذا نشست متوجه موضوع شد . 

 

 تمام چنگال ها 180 سانتیمتر درازا داشتند و قانون چهنم این بود که هر کس باید غذا ی خود را با چنگالی که از دسته گرفته است میل کند .کار مشکلی بود با اینکه چنگال از غذا پر می شد اما بر گرداندن آن به دهان تقریبا غیر ممکن بود

  

با گذشت زمان پیر مرد دوره ی خود را سپری کرد و محکومیتش به آخر رسید و با حال نزار روانه ی بهشت شد .  

 

او از دیدن وضعیت بهشت بسیار شگفت زده شد ......همه چیز مانند جهنم نو و مدرن بود حتی چنگالهای غذا خوری 180 سانتیمتری . تنها تفاوت در آدمها بود آنها همه سالم و شاداب بودند و همه با شادمانی می خندیدند .........او از خود پرسید چطور ممکن است ......در بهشت همه چیز مثل جهنم است پس چرا آدمها تفاوت دارند . حتی قانون غذا خوردن هم مانند جهنم بود .   

 

هنگامی که زنگ غذا به صدا درامد و همه سر میزها نشستند او پاسخ خود را دریافت .........هر کس یک چنگال بلند برداشت آنرا از غذا پر کرد و با آن به شخص مقابل خود غذا داد...................... آنها داشتند اصل عشق ورزیدن را می آموختند اصلی که ساکنان چهنم از آن بی خبرند .  

  منبع : یک کتاب



[ سه شنبه 10 آذر 1388 - 06:44 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

186 - دزد کلوچه

شنبه 30 آبان 1388

دزد کلوچه

 

شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت, کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت.  

 

زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال, « دزد » بی چشم و روی کلوچه داشت پاکت او را خالی می کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!!! »    

  

به ازای هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت, مرد نیز یکی بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود, آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.   

 

مرد در حالیکه نصف کلوچه را به زن تعارف می کرد, نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است, بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد! »    

  

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد, به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد, از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند, راه خود را گرفت و رفت.  

 

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحۀ باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد, از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه هایش در مقابل چشمانش بود!!!   

  

زن با یاس و ناامیدی, نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! » دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود. حزن و اندوه سراسر وجود زن را قرا گرفت و فهمید که« بی شرم, بی ادب, نمک نشناس و دزد, خود او بوده است!»   

  

این داستان قشنگ رو تو یک کتاب خونده بودم و تو یه سایت هم دیدم گفتم دوباره بخونید خالی از لطف نیست http://tarot.nikblog.com/  

 



[ شنبه 30 آبان 1388 - 11:53 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 30 آبان 1388 - 11:37 ب.ظ]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

185 - داستان چاه و الاغ (74)

پنجشنبه 28 آبان 1388

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی  تو ی یک چاه بدون آب میفته . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا هم الاغ زود تر بمیره و هم  چاه خشک پر بشه .   

 

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد از خاکهای زیر پاش بالا بره . 

 

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و از چاه بیرون اومد.

 

 ...............................................................................  

 

گاه مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود . 

 

فرهاد



[ پنجشنبه 28 آبان 1388 - 11:59 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 30 آبان 1388 - 11:45 ب.ظ]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]

184 - تکنیک آلبوم

دوشنبه 20 مهر 1388

باز هم یک تاخیر طولانی داشتم  . اینترنت چیز خوبیه اما هنوز خیلی پر دردسره . یک ماه تموم دنبال حل مشکل اینترنت محل کار و خونه بودم و بالاخره موفق شدم درستش کنم . امید وارم دیگه اینترنتم قطع نشه . 

 

تو این مدت یه ایده عالی به ذهنم رسید . 

 

یک آلبوم زیبا تهیه کنید یا یک دفتر نفیس و زیبا با برگهای با کیفیت . هر روز یا شب یک صفحه از این آلبوم را پر کنید . 

 

هر شب به یک خاطره خوب فکر کنید یا یکی از چیز های با ارزشی را که از گذشته تا حال به دست آورده اید در یک صفحه از دفتر بنویسید و در صورت امکان آن را نقاشی کنید . نقاشی هر چه فانی تر و خنده دار تر باشید بهتر است . اگر متاهل هستید این کار را با همسرتان با هم انجام دهید .

 

هر شب دفتر را از اول برگ بزنید و مرور کنید . بخصوص خاطرات شیرین و خنده دار گذشته می تواند در روحیه شما تاثیر زیادی داشته باشد . 

 

این کار حس شکر گذاری را در شما تقویت خواهد کرد . و حس شکر گذاری راز دریافت از کائنات است . 

 

اگر خواسته و هدفی دارید به جای اینکه به نیاز خود فکر کنید و حس نداشتن را به ذهن خود القا کنید تصور کنید که هم اینک به خواسته خود رسیده اید. در این صورت چه حسی داشتید ؟ حس رضایت و شکر گذاری بابت آنچه که دارید هرچند هنوز به دستتان نرسیده . مثل یک ارث یا یک حساب بانکی پر پول البته در خزانه بی پایان الهی .  

 

شاد و پیرزو 

 

فرهاد داودی 

 



[ دوشنبه 20 مهر 1388 - 06:09 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 20 مهر 1388 - 07:34 ب.ظ]

[ پیام ()|| فرهاد ] [] [+]