تبلیغات
راز شاد زیستن
راز شاد زیستن
عشق اساس هستی است
قالب وبلاگ

زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

 

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که....

 

زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

 

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

 

کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

 

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.

آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...

 

 منبع : سایت یک دوست

 




طبقه بندی: ۴ - داستان و حکایت ،
[ چهارشنبه 11 مهر 1386 ] [ 07:10 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

روزی جوانی نزد حکیمی در یونان باستان رفت تا حکمت بیاموزد ...

  

مرد حکیم به او گفت که برود و به مدت سه سال به هر که به او دشنام داد پول بدهد ... جوان تعجب کرد اما رفت و مشغول این کار شد ...

سه سال گذشت و پیش حکیم برگشت ..  مرد فرزانه نگاهی به او انداخت و گفت برو که اینک همه شهر از آن توست ....

 

جوان به شهر آتن رفت ... در ابتدای دروازه پیر مردی بود که به تمام تازه واردین دشنام می داد ... جوان هم از دشنام های او بی نصیب نماند .... اما با شنیدن حرف های رکیک پیر مرد او شروع به خندیدن کرد ....

 

دیگران شگفت زده شدند که چرا او به جای عصبانی شدن می خندد .....

 

او گفت که سه سال تمام مجبور بوده  برای فحش هایی که به او می دادند پول بدهد اما اینک به رایگان فحش و دشنام می شنود و مجبور به پرداخت هیچ پولی نیست .

 

========================================

 

اگر در زندگی در یك ترافیك سنگین گیر كردی٬
نا امید نشو.
توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.

اگر یك روز بد در محل كارت داشته باشی:
به مردی فكر كن كه سالهاست بیكار است و شغلی ندارد

ممكنه قصه زود گذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری:
به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ٬ هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند

وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی
به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی:
به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده

ممكنه كه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه؟
شكر گذار باش. در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند.

وقتی متوجه موهایت كه تازه خاكستری شده در آینه میشوی:
به بیماری سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند.

ممكنه خودت را قربانی تندی ٬جهل٬پستی یا تزلزلهای مردم ببینی:
به یاد داشته باش همه چیز میتواند بدتر هم باشد. تو میتوانستی یكی از آنها باشی

   

منبع : سایت یک دوست

 




طبقه بندی: ۴ - داستان و حکایت ،
[ شنبه 7 مهر 1386 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

بعضی معتقدند که آدم خوب یا معنوی شخصیه که خالی از عواطف منفی مثل خشم  رنجش ناراحتی و کینه باشه اما خالی شدن آدم از اینها کار آسونی نیست و بد تر از اون اینه که ما نارارحتی هامون رو تو خودمون بریزیم و سر کوب کنیم . مثلا خوردن خشم می تونه درون ما رو بیمار کنه و حتی باعث آسیب جسمانی و ناراحتی قلبی بشه . البته ابراز  خشم و سایر عواطف منفی هم بسیار مضره و هم به ما و هم به دیگران آسیب میرسونه .

 

حال سوال اینه که چه کار باید کرد ؟

آدم مثبت یا متعادل  مثل همه ممکنه ناراحت  عصبانی  یا رنجیده بشه اما موضوع و نکته مهم در میزان و شدت ناراحت شدن و عصبانی شدن است .

 

یعنی اونقدر عصبانی نشیم که به خودمون و دیگران آسیب برسونیم . اونقدر رنجیده نشیم که غصه و ناراحتی چندین روز رو زندگیمون سایه بندازه .

 

اگه چیزی ناراحتمون کرد سعی کنیم در اولین فرصت ممکن از اون حالت در بیایم و لبخند بزنیم و تا اونجا که بتونیم همه چیز رو  ساده تر بگیریم فراموش کنیم .

 

البته ممکنه اولش آسون نباشه . بخصوص برای کسایی که روحیه حساسی دارند و زود رنج هستن اما اگه بخوان و تلاش کنن حتما می تونن .

 

محیط و آدمای اطراف ما همیشه چیز هایی برای رنجاندن و عصبانی کردن ما دارن و این رو تقریبا نمیشه کاریش کرد اما ما می تونیم خودمون رو عوض کنیم و میزان حساسیت هامون رو کم کنیم .

 

این درست مثل خونه ایه که از محیط اطرافش و از هوا گرد و خاک می گیره .... گرد و خاک رو نمیشه کاریش کرد حتی از پنجره بسته هم وارد میشه . اما این ما هستیم که نباید بزاریم گرد و خاک همینجور بشینه و بشینه تا همه چیز رو تیره و مات بکنه .

 

مسئله خود گردو خاک نیست بلکه میزان اون مهمه . اگه خونه کمی گردو خاک داشته باشه خیلی مهم نیست اما اگه پر بشه گرد و خاک اونوقت زنگی ما رنگ و زیبایی خودش رو از دست میده .

عواطف منفی هم درست همین طور هستند . اگه از حد بگذرن همه چیز رو به هم می ریزن .

 

پس باید عواطفمون رو چه مثبت چه منفی در حد متعادلی نگه داریم . نه خوشحالی خیلی زیاد و افراطی خوبه و نه ناراحتی بیش از حد .

این من رو یاد کسانی میندازه که در دوستی و دشمنی افراطی هستند . یعنی اگه باهات دوست شدن سرشون رو برات میدن و اگه باهات دشمن شدن سرت رو می برن .

 

شاد  باشید . 

فرهاد

 




طبقه بندی: ۱- شناخت ذهن ،
[ جمعه 6 مهر 1386 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

مشكلات مانند دست اندازهای جاده اند كمی از سرعتتان كم می كنند اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد ، زیاد روی دست اندازها توقف نكنید به حركتتان ادامه دهید

 

ما در جهانی لبریز از عشق به سر می بریم در قلب همه چیز نیكی نهفته است این نیكی را به میزانی كه به جهان ابراز كنیم دریافت خواهیم كرد

 

پل ها را خراب نكنید ، از اینكه مجبور خواهید شد چند بار دیگر از همان رودخانه عبور كنید متعجب خواهید شد 

 

هر از گاهی درزندگی خودت را به خطر بیانداز و شانست را امتحان کن اگر از صحبت کردن در مقابل حضار می ترسی به گونه ای آن را امتحان کن

 

همواره برای کسب معنویت به کاری که انجام می دهی عشق بورز اگر به هر کاری که انجام میدهی عشق بورزی پس تو بهترین کاری را که میتوانی انجام خواهی داد

 

به دنبال هدایای زندگی باش و از آنها لذت ببر اما مواظب باش که نگذاری آنها صاحب تو و ارامش خاطرت شوند

  

زمانی كه شب بسیار تاریك بنظر میرسد صبر كن صبح فرا میرسد

 

ماتبدیل به همان چیزی میشویم که به ان میاندیشیم ...ما در نهایت شبیه ان چیزی می شویم که مغزمان به طور مداوم روی ان تمرکز دارد

  

ما به دیگران خدمت میکنیم زیرا خداوند را دوست داریم اگر هر دلیل دیگری در پشت کار به اصطلاح خیرمان نهفته باشددیگر آن کار خیر نیست

 

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید

 

پذیرش تغییر و دگرگونی به معنی پذیرش شادی بیشتر است؛ و مقاومت در برابر آن اندوه به بار می ‌آورد

   

شما نمیتوانید با تنفر داشتن از دیگری خودتان را به خدا نزدیکتر کنید، چه معتقد باشید که این خشمی بجاست و یا نه. رابطه میان روح - که شما هستید - و خدا بر اساس عشق است. و جاییکه عشقی پاک وجود دارد، هیچ جایی برای هیچ نوع خشمی وجود ندارد

  

اگر کسی متوجه زندگی و درسهایش باشد و از آن قدر دانی کند و درک کند چیزهایی که در زندگی به صورت مشگلات ظاهر می شونددر حقیقت هدیه های خداوند برای قوی تر ساختن ما هستند این نگرش به او کمک میکند

 

هر وقت میخواهی كاری بكنی یا آن را با عشق انجام بده یا اصلا آن كار را نكن

  

مهم ترین عشقی که انسان ها میتوانند نثارخداوند کنند این است که ابتدا انسان های دیگر را دوست بدارند

    

یك راه مستقیم و ساده به سوی خدا این است كه هر روز شخصی یا چیزی را برای دوست داشتن بیابیم

  

اگر به كسی عشق می ورزید بگذارید احساس شما را بداند از همسر و فرزندتان حتی وقتی حس خوبی ندارید تشكر كنید

 

كسی كه از اشتباهات دیگران خشم گین میشود كسی است كه اشتباها ت خودش را فراموش كرده است

   

     آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت، یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است.  

 

صدای خدا اغلب توسط چیزهایی که در زندگی بیرونی مردم اتفاق می افتد با انهاصحبت می کند

 

در سخت ترین ودردناک ترین لحظات انسان در اغوش خداوند است

       

  منبع: اینترنت


طبقه بندی: ۸ - مثبت اندیشی ،

[ دوشنبه 2 مهر 1386 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

   

یک روز صبح ، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم ، چیزی را دیدم که در افق می درخشید ؛ هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ، اما مسیر مان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست .

  

تقریباً  یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد ، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم ، فهمیدیم چیست . یک بطری خالی بود شاید از چند سال پیش آن جا افتاده بود . غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود . از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم .

 به هنگام بازگشت فکر کردم:   

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ 

اما باز فکر کردم :  

اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط  درخششی کاذب است. 

منبع : اینترنت

==================

 

  زندگی واقعی نیز خالی از این درخشش های کاذب نیست اما بدون تجربه کردن آنها به سختی بتوانیم به کذب بودنشان پی ببریم .

 

من فکر می کنم ما پییش از اینکه حقیقت را تجربه کنیم و بفهمیم باید ابتدا با ناحقیقت روبرو شویم آنرا تجربه کنیم و پوچ بودن آنرا با چشم خود ببینیم سپس مشتاق حقیقت خواهیم شد و آنرا جستجو خواهیم کرد . اما حقیقت نیازی به جستجو ندارد چون درون خود ماست و همواره در پیش روی ما بوده و هرگز از ما دور نبوده .

 

یک پیکر تراش با برداشتن زوائد از یک سنگ به یک مجسمه زیبا می رسد . زوائد را باید تجربه کرد و سپس دور ریخت تا به حقیقت رسید .

 

البته این به این معنا نیست که ما تن به هر تجربه غیر ضروری بدهیم . بدون شک تجربیات غیر ضروری فقط راه ما را دور تر و مسیر ما را سخت تر خواهند کرد .

 

 فرهاد




طبقه بندی: ۴ - داستان و حکایت ،
[ یکشنبه 25 شهریور 1386 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

در کارخانه ای در یک منطقه ی تاسیساتی هنگامی که زنگ ناهار به صدا در می آمد تمام کارگر ها کنار هم می نشستند و ناهار می خوردند .

یکی از کارگرها همواره با نوعی یکنواختی تعجب آور بسته ناهارش را باز می کرد و مثل همیشه لب به اعتراض می گشود : لعنت بر شیطان امید وارم که ساندویچ کالباس نباشد . من از کالباس متنفرم .

او عادت داشت بدون استثنا هر روز از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را همواره و بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد .

 

هفته ها گذشت . سایر کارگر ها کم کم از رفتار او به ستوه آمدند . سر انجام یکی از کارگرها گفت : اگر تا این اندازه از سانویچ کالباس متنفری چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند ؟

او جواب داد : منظورت از همسرت چیست ؟ من که متاهل نیستم . من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم

 منبع : اینترنت

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵

 

بیشتر شبیه یک لطیفه بود اما نکته ای در آن است ... اغلب ما از چیزی می نالیم و شکایت می کنیم که دست پخت خودمان است چرا که زندگی ما محصول و نتیجه افکار و آگاهی خود ماست

 فرهاد

 



طبقه بندی: ۴ - داستان و حکایت ،
[ چهارشنبه 21 شهریور 1386 ] [ 03:09 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
 

درون هر یک از ما فانوسی است که نورش روشن کننده زندگی ماست اما غبار زندگی زمینی گاهی بر شیشه ی این فانوس می نشیند و نور آن را کم سو می کند .

 

آنگاه که افسرده ایم و غمگین هنگامی که زندگی ما پر از یاس و اندوه شده و آن موقع که احساس شادی و خوشبختی نمی کنیم دچار تاریکی شده ایم . تاریکی یعنی نبود نور و غم و غصه یعنی نبود شادی .

 

برای شاد بودن باید نور را به خانه دل خویش باز گردانیم . و برای روشن کردن خانه دل نباید با تاریکی بجنگیم . دیو چو بیرون رود . باید غبار را از فانوس دل پاک کرد آنگاه نور آن درون ما را روشن خواهد کرد و سپس زندگی ما و حتی زندگی دیگران نیز از نور درون روشن خواهد شد و شادی به زندگی ما خواهد آمد .

 

با شادی و احساس خوشبختی خیلی بهتر و راحت تر میتوان اهداف خویش را دنبال کرد و به خواسته های خود رسید .

 

فرد غمگین و افسرده به سختی بتواند موفق شود افکار منفی به خودی خود با موفقیت و خوشبختی در تضاد هستند و راه موفقیت را دشوار تر می سازد .

 

تمرینی هست به نام فکر کردن از آخر .

فرض کنید کوهی از ضرف برای شستن دارید وقتی به این همه ضرف کثیف نگاه کنید احتمالا قدری خواهید ترسید و احساس خوبی نخواهید داشت . اکنون سعی کنید به آخر کار فکر کنید چشمانتان را ببندید و کوهی ضرف تمیز و شسته را تصور کنید که برق می زنند . این تصویر به شما احساس رضایت و شادی می دهد سعی کنید خوب احساسش کنید . سپس با این احساس به شستن ضرفها بپردازید و همواره در حین کار تصویر انتهای کار را در ذهنتان حفظ کنید .

 

اگر قرار است یک حرفه یا تجارت جدید را شروع کنید یا یک دوره هنری یا زبان را بگذرانید باز از همین تکنیک استفاده کنید . مثلا خود را ببینید که به خوبی موسیقی می نوازید یا به خوبی خط می نویسید و احساس خوب آنرا تجربه کنید و سپس با همین احساس به کارتان ادامه دهید .

 

نگذارید احساسات منفی مثل ترس و ناامیدی یا سنگینی کار بر شما غلبه کنند . قبل از اینکه خودتان به آخر کار یعنی به هدفتان برسید ذهنتان را به آنجا ببرید و آنرا احساس کنید و آن احساس را همواره در خود حفظ کنید .

 

اینچنین تصویر موفقیت را همواره در ذهن خواهید داشت و هر گز هدفتان را گم نخواهید کرد و طبق قانون طبیعت به هر آنچه بیندیشید چذب زندگیتان خواهد شد .

 

پس به چیزی که نمی خواهید فکر نکنید تا کم کم از زندگیتان خارچ شود و به آنچه که می خواهید فکر کنید تا کم کم به زندگیتان واره شود .

 

شاد باشید

فرهاد




طبقه بندی: ۷ - تمرین و تکنیک ،
[ سه شنبه 20 شهریور 1386 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

در جهان اطراف ما هم خوبی هست هم زشتی . اما انتخاب کما بیش با خود ماست که بیشتر به کدامشان توجه کنیم .

 

وقتی با مشکل یا ناراحتی در گیر هستیم اگر خوب توجه کنیم خواهیم دید که فکر  و اندیشه مشکل  بیشتر از خود آن مشکل ما را می آزارد .

شاید یک برخورد ناخوشایند در محل کار یا در خیابان تاثیر خیلی بدی بر ما بگذارد . این ماجرا بعد از چند دقیقه پایان می گیرد اما ناراحتی و آزردگی حاصل از آن ممکن است یکی دو روز یا حتی بیشتر در ذهن ما باقی بماند و ما را بیازارد .

اگر دقیق تر محاسبه کنیم خواهیم دید که فکر و اندیشه آن برخورد ناخوشایند یا اتفاق بد خیلی بیشتر از خود آن اتفاق باعث ناراحتی ما شده است .

 

فکر مشکل معمولا بیشتر از خود مشکل آزار دهنده است

 

یک راه سازنده و مثبت می تواند کنترل افکار و کم کردن میزان ناراحتی در فکر و ذهن باشد .

 

این بار که اتفاق بدی افتاد یا برخورد ناخوشایندی پیش آمد می توانیم تصمیم بگیریم که کمتر ناراحت شویم و زودتر آنرا فراموش کنیم .

نباید افکار و احساسات منفی مانند خشم و نفرت و آزردگی را در ذهن و دل خود نگه داریم .

تصور کنید اگر زباله های آشپزخانه را چند روزی بیرون نگذارید چه اتفاقی خواهد افتاد . تمام خانه بو می گیرد و آلوده می شود . در چنین خانه ای نمی توان احساس شادی و آرامش کرد .

 

دقیقا همین مسئله در مورد افکار و احساسات منفی هم درست است . اگر آنها را مدت طولانی در خود نگه داریم ذهن و دل ما را آلوده خواهند کرد . آنگاه زندگی ما بد بو و  آلوده خواهد شد و مشکل بتوانیم شاد باشیم .




طبقه بندی: ۸ - مثبت اندیشی ،
[ سه شنبه 13 شهریور 1386 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

گاه تکرار کردن یا نوشتن چند جمله مثبت تاثیر شگرفی بر روحیه ما و در پی آن بر زندگی ما خواهد گذاشت. می توانیم یک جمله را آنقدر تکرار کنیم تا به یک باور تبدیل شود و آنگاه آن باور در زندگی ما متجلی خواهد شد

 

       

هر روز من دیدگانم را به جهانی سرشار از شگفتی و زیبایی

می گشایم

   

Every morning I open my eyes to a world of wonders and beauties

           

تنها محدودیت ما محدودیت تخیلمان است

محدودیت هر کس به اندازه محدوده تخیل اوست

 

You are only limited by the limits of your own imagination

            

                  

هرگز اجازه ندهید ترس از شکست شما را از ادامه راه باز

دارد

 

Never let the fear of striking out keep you from playing the game

          

         

اگر فکر کنی که می توانی یقینا می توانی

 

If you think you can you surly can

    

            

  بجز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان به انجام دادن آن هستی توانایی هایت هیچ مرزی ندارند .... هیچ محدودیتی در توانایی های تو نیست مگر محدودیت ذهن تو نسبت به آنچه که ناتوان به انجامش هستی

     

There are no limitations in what you can do exept the limitations in your own mind as to what you can not do so do not think you can not think you can

            

      

اگر نمی توانی خرگوش باشی لاکپشت باش این بهتر از این است که سنگ باشی .

لاکپشت دیر یا زود به مقصد می رسد اما سنگ هرگز

     

If you can't be a rabbit be a turtle better than being a stone. A turtle will arrive sooner or later but a stone never

           

           

شاید ترس یك فرد شجاع كمتر از دیگران نباشه اما تفاوت در اینه كه با وجود ترس به راهش ادامه میده و هرگز تسلیم نمیشه اما یك ترسو كسیه كه اجازه میده ترس بر او غلبه كنه و نهایتا تسلیم میشه

             

        

نا امیدی بزرگترین شکست است تا زمانی که دست از رویاهایمان نکشیم شکست نخورده ایم حتی اگر بار ها و بارها موفق نشویم

  

Never give up your dreams

      

       

مثبت اندیشی به معنی انکار مشکلات و بدی ها نیست بلکه توجه بیش از حد نکردن به آنهاست

خوبی ها و بدیهای زندگی واقعیتهای غیر قابل انکاری هستند اما ما به هرکدام که بیشتر توجه و تمرکز کنیم و هرکدام که ذهن و فکر ما را بیشتر مشغول خود کند همان بیشتر و بیشتر در زندگی ما جلوه گر می شود

        

            

برندگان همیشه کار متفاوت انجام نمیدهند آنها گاه کارها را متفاوت انجام می دهند

 

Winners Don't Always Do Different Things They DoThings Differently

        

       

انسان شجاع اونی نیست كه هرگز نترسه بلكه اونیه كه با وجود ترس خود متوقف نمیشه و به راهش ادامه میده

    شاید ترس یك فرد شجاع كمتر از دیگران نباشه اما تفاوت در اینه كه با وجود ترس به راهش ادامه میده و هرگز تسلیم نمیشه اما یك ترسو كسیه كه اجازه میده ترس بر او غلبه كنه و نهایتا تسلیم میشه .

        

      

اگر تصویر اشتباهات و ضعفهایمان را در ذهنمان مرور وتکرارکنیم همان اشتباهات و ضعفها را دوباره و دوباره در زندگی تکرار خواهیم کرد

   

  




طبقه بندی: ۱- شناخت ذهن ،
[ شنبه 3 شهریور 1386 ] [ 06:08 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
داستان جوجه اردک زشت را همه شنیده ایم . او فکر می کرد زشت است و دوست داشت مثل بقیه باشد اما در واقع او زیبا تر و بهتر از بقیه بود اما خود از آنچه که داشت بی خبر بود . دیگران به او تلقین کرده بودند که زشت است و او باور کرده بود . چون مانند آنها نبود او را زشت می پنداشتند . حال و روز ما انسانها هم فرق چندانی با داستان جوجه اردک زشت ندارد . چه بسا آنچه ما هستیم و آنچه که داریم بسیار بسیار خوب و زیبا باشد اما چون با معیار ها و هنجارهای محیط اطرافمان همخوانی ندارد سعی در عوض کردن خودمان می کنیم و تلاش می کنیم مثل دیگران نرمال به نظر برسیم . جوجه اردک داستان ما به عالم بالاتری تعلق داشت .او اصلا اردک نبود او یک قوی زیبا بود که با اردک ها به دنیا آمده بود . ما نیز می توانیم ارزش حقیقی وجود خویش را کشف کنیم و شاید روزی بفهمیم که به چه گروه و دسته ای تعلق داریم . اکثر آدمهایی که در جامعه مد زده امروزی دچار افسردگی و ناراحتی می شوند در واقع نمی دانند که مانند جوجه اردک زشت ( قوی زیبا ) بین اردک ها گرفتار آمده اند . ارزش واقعی خود را نمی دانند . اگر خویش را کشف کنند شاید بتوانند جمع مناسب خویش را نیز پیدا کنند . این خیلی شبیه داستان جاناتان مرغ دریایی نوشته ریچارد باخ است . این کتابیست شگفت انگیز و پر معنا . داستان پرنده ای که اوج گرفت و جهانی بالاتر را یافت . جایی نه چندان دور اما پرندگان دیگر را به آنجا راهی نبود . در نظر آنان که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر به نظر خواهی آمد فرهاد


طبقه بندی: ۲ - دیدگاه،
[ شنبه 27 مرداد 1386 ] [ 04:08 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
 

شاید یکی از مهمترین کلید های آرامش بی تفاوتی باشد . البته این نوع متفاوتی از بی تفاوتی است و چون واژه ای برای تعریف آن نساخته اند به ناچار از واژه ی بی تفاوتی استفاده می کنیم .

  

حتما چیزها و افرادی هستند که شما نمی پسندید و یا شدیدا با آنها مخالفید و حتی اعتقاد دارید که عامل بد بختی شما و خیلی های دیگر هستند و جالب اینکه آنچه را که شما نمی پسندید مورد پسند عده ای دیگر است و آنها هم به نوبه خود با شما و روش زندگی شما مخالف هستند . (البته منظورم به طور کل است نه اینکه عده ای شمای خاص را نشانه گرفته باشند )

 

احتمالا هر بار که با چنین فردی یا چنین عقیده ای مواجه می شویم (حال چه به صورت کتاب و نوشته چه در فرم یک برنامه ی تلویز یونی یا فیلم )شدیدا یا تا حدی عصبانی می شویم و حرص می خوریم و آرزو می کنیم کاش قدرت داشتیم تا ریشه ی این افراد یا این حرفها را می کندیم .

و البته هر گز چنین قدرتی نخواهیم داشت . نه ما نه هیچ کس دیگر د ر هیچ زمانی چون تاریخ ثابت کرده جنگ اعتقادی همیشه بوده و خواهد بود .

 

اینجاست که دست به دامن خدا می شویم و خدا را به نفع خودمان به میدان می کشانیم . جالب اینجاست که همه طرفهای درگیر به نوعی خدارا طرفدار خود می پندارند .

    

                ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

   

اکنون ما به درکی بالا تر و والا تر از هستی نیاز داریم . درکی که به ما نشان دهد خداوند همواره در حال کار است و در همه موقعیت ها و شرایط حضور دارد و خود مراقب است همه چیز درست پیش برود ، درست اما شاید نه آن گونه کا ما درست می پنداریم . (جنگ هفناد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند )

 

اگر باور کنیم و بدانیم که حقیقت فقط و فقط یکی است و آن خداست و در انحصار کسی نیست آنگاه می توانیم دست از حق به جانبی برداریم و عصبانیت ما کمتر خواهد شد و دیگران را همانطور که هستند خواهیم پذیرفت . البته چه خوب است که دیگران هم ما را همانطور که هستیم بپذیرند .

 

آنگاه اگر احساس کنیم چیزی غلط یا بد است آنرا به خدا می سپاریم و در عین حال برای اصلاح و بهبود آن تلاش می کنیم اما اکنون تلاش ما با نوعی بی تفاوتی همراه است . به گونه ای که کار ما به عصبانیت یا تعصب و جنگ و نزاع کشیده نمی شود .

 

ما صرفا تمام تلاشمان را می کنیم و اگر تغییری در اوضاع حاصل نشد آنرا به خدا می سپاریم و تسلیم حکمت خداوند می شویم . شاید در وقتی دیگر به ما یا به طرف مقابل ما  ثابت شود که چه چیزی بهترو درست تر بوده .شاید هم در زمانی دیگر فرصتی دوباره به ما داده شود تا برای بهبود اوضاع تلاش کنیم . اما در این راه آشفتگی و در گیری و عصبیت ایجاد نمی کنیم .

  

                ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

   

در واقع این یکی از تضاد ها و تناقضات وجود ماست . چگونه می توان چیزی را خواست و برای آن تلاش کرد و در عین حال نسبت به آن بی تفاوت بود ونتیجه را به خدا سپرد ؟

به حرف ساده است اما در عمل نیاز به تمرین و زمان زیاد دارد . بارها و بارها شکست خواهیم خو رد  اما  روزی به درک و قدرتی خواهیم رسید که دیگر کمتر چیزی خاطر ما را آشفته کند و باعث خشم و عصبانیت یا نا امیدی ما شود .

 

برای تمرین مثلا می توان از وقایع روز مره شروع کرد . حتما در طول روز خبر های زیادی می شنویم و اتفاقات زیادی چه در شهرمان و چه در جهان روی می دهد که شدیدا با عث عصبانیت ما می شود . شاید این بهترین نقطه ی شروع باشد .

  

مشکل خود و دیگران را درک می کنیم اما سعی می کنیم حرص نخوریم و خدا را در صحنه حاضر ببینیم . از خدا بخواهیم که اگر حکمتی در کار است که هست آنرا به ما نشان دهد و درکی به ما بدهد تا حقیقت را آنگونه که هست ببینیم نه آنطور که دلمان می خواهد .

 

و باز از خدا بخواهیم که کار درست و راه درست را به ما نشان دهد .وظیفه خود را به درستی انجام دهیم و در عین حال نسبت به کل ماجرا بی تفاوت و بی تعصب باشیم . چون نهایتا در تمام سختی ها و حتی مصیبت ها درس هایی گرانبها نهفته است .

  

قطعا دلسوز تر و مهربان تر از خدا وجود ندارد . حتی از مادر به ما مهربان تر است اما اگر سختی ها و بلاها یا به اصطلاح ظلم ها بر سر ما ریختند و به نظر رسید که خدا کاری نمی کند اشتباه از ماست .

چه بسا او در حال تعلیم و پختن ما باشد .

الماس را با سخت ترین دستگاه ها تراش می دهند .

 

در پیگیری اهدافمان نیز می توانیم با همین بی تفاوتی کار را ساده تر کنیم . کافیست با تمام اشتیاق هدفمان را دنبال کنیم اما نتیجه را به خدا بسپاریم و نسبت به شدن یا نشدن آن بی تفاوت باشیم .

 

البته باز هم می گویم . ممکن است  به حرف  ساده به نظر بیاید اما در عمل نیاز به پایداری و مقاومت و مداومت زیاد دارد .

 

قصد ندارم بگویم خندیدن در هنگام بلایا و گرفتاریها مخصوصا مشکلاتی که برای عزیزان ما پیش می آید کار ساده ای است اما حد اقل می توانیم کنترل بیشتری روی زندگی خود داشته باشیم .

به امید موفقیت و شادی همه

فرهاد

 




طبقه بندی: ۶ - شناخت درون ،
[ یکشنبه 21 مرداد 1386 ] [ 03:08 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

شاد زیستن به معنی بی مشکل زیستن نیست .

 

بدون مشکلات درسی و رشدی هم وجود نمی داشت . شاد زیستن بیش از اینکه نتیجه راحتی و رفاه باشد نتیجه نگرش و احساس ما نسبت به زندگی و خودمان است .

البته چه بهتر که ثروتمند باشیم و از امکانات و تفریحات و لذت های زندگی به حد کافی نه افراطی برخوردار شویم اما شادی مرحله ایست فراتر از این و نتیجه نوعی آگاهی است .

شادی ما بیشتر نتیجه حرکت و پویایی ما در زندگیست تا ثروت و پول مان.  در تلاش برای رسیدن لذتی هست که در خود رسیدن نیست . و پس از هر رسیدنی ما دوباره احساس نیاز به حرکت خواهیم کرد .

فرهاد




طبقه بندی: ۳ - روان شناسی موفقیت ،
[ جمعه 12 مرداد 1386 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
 

اگر:

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر:

26 25 24 23 22 21 20 19 18 17 16 15 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1

باشد.... آن گاه داریم ...

کار سخت  HARD WORK

               H+A+R+D+W+O+R+K

98%=11+18+15+23+4+18+1+8

دانش KNOWLEDGE

             K+N+O+W+L+E+D+G+E          

96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11

دوست داشتن LOVE

            L+O+V+E

54%=5+22+15+12

پس چه چیز 100% را می سازد؟

پول؟...نه!!! MONEY

             M+N+O+E+Y

72%=25+5+14+15+13

هر مسئله ای راه حلی دارد تنها اگر نگرشمان را تغییر دهیم.به قسمت بالا

برگردید، به 100% واقعاً به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم؟؟

نگرش ATTITUDE

                 A+T+T+I+T+U+D+E

100%=5+4+21+20+9+20+20+1

این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که که زندگی را 100% می سازد!!!

نگرش تان را تغییر دهید تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید!!!

«نگرش همه چیز است»

منبع:مجله موفقیت

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

البته این مقاله بیش از اینکه یک واقعیت علمی و ثابت شده باشد بازی با اعداد و کلمات است اما عجیب است که این بازی گاهی  چقدر می تواند به واقعیت نزدیک باشد . البته نه در همه موارد . مثلا علاقه interest  از ۱۰۰٪هم بالا می زند .

به هر حال موفقیت مجموعه ای است از عوامل متفاوت

سخت کوشی ، مثبت اندیشی (نگرش مثبت ) ، نیروی درونی ، عشق  ، آگاهی ، تعیین هدف و ......

به نظر شما کدومشون از همه مهمتره ؟؟؟؟

فرهاد




طبقه بندی: ۲ - دیدگاه،
[ دوشنبه 8 مرداد 1386 ] [ 03:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

در جهان ما نیروی تخیل قوی تر از نیروی اراده است . فرض کنید شخصی به شدت برای موفقیت در امری تلاش می کند (ارداه) اما در  عمیق ترین باورهای درونی خویش خود را شخصی نا موفق می داند و به صورت ناخودآگاه یا آگاهانه باور دارد که نمی تواند به خواسته های خود برسد یا شایستگی آن را ندارد .(تخیل) . در کشاکش این دو نیرو  آنکه پیروز می شود نیروی تخیل اوست . و در نهایت چیز زیادی از این همه تلاش عاید فرد نمی شود  .

 

 هر فکری که الان در ذهن خود داریم به صورت  واقعیت موقعیتی  در آینده متبلور خواهد شد . احساسات و افکاری که به صورت  تصاویر در ذهن خود حمل می کنیم  روزی به واقعیت تبدیل خواهند شد .

 

فرایند تبدیل تصاویر ذهنی به واقعیات همانند فرایند عکاسی است . مثلا ما می توانیم از دریچه ی یک دوربین عکاسی به یک منظره نگاه کنیم و از آن عکس بگیریم (نگاتیو یا تصویر ذهنی ) چند  روز بعد که عکس ها را چاپ کنیم دقیقا همان تصویر  را  در قالب عکس خواهیم دید (واقعیت فیزیکی)

 

زندگی نیز به همین سادگی عمل می کند  .ما با فکر کردن در حال به تصویر کشیدن چیزی در ذهن خویش هستیم . (نگاتیو) نیروی ذهنی ما (ارتعاشات ذهنی ) با برخورد و گذشتن از این تصاویر ذهنی آنها را عینیت می بخشند و به واقعیت تبدیل می کنند (عکس ظاهر شده  )

 

البته این فرایندی است غیر فیزیکی  که بر عالم فیزیکی و مادی اثر می گذارد .

 

 ذهن دستگاه آفریننده وقایع  در زندگی ماست و ما اپراتورهای این ماشین پیشرفته و پیچیده هستیم .

   

 

                             &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

  

   

در تشبیهی دیگر می توان عملکرد  ذهن را مانند  یک پروژکتور  سینمایی دانست . یعنی تصاویر را در مقابل لامپ آن قرار می دهند و سپس با تاباندن نور آن تصاویر بر بر ده ی سینمای زندگی ما جان می گیرند. و اما نقش ما به عنوان اپراتور چیست ؟  : انتخاب تصاویر .

 

اگر تصاویر نا مطلوب و افکار منفی به ذهن خویش بدهیم همان ها را بر پرده ی زندگی خویش ظاهر کرده ایم .

 

ما علاوه بر اپراتور  نویسنده داستان زندگی خویش نیز هستیم . این خود ماییم که می توانیم زندگی خود را به داستانی زیبا و یا بر عکس به داستانی غمگین تبدیل کنیم  .

 

 کار گردانی فیلم نیز خود ما هستیم . پس از نوشتن داستان (تعیین هدف در زندگی ) باید فیلم زندگی  خویش را خوب کار گردانی کنیم . تدبیر و درایت و مهارت ما در شناخت زندگی فیلم ما را فیلمی جذاب و پر بار خواهد کرد .

 

پس از آن ما بازیگر فیلم زندگی خویش می شویم . اکنون باید نقش خود را در زندگی ایفا کنیم و این مهارت بازی گری ما را می طلبد .

 

و اما تما شا چی و ناظر فیلم نیز خود ماییم . این ما هستیم که باید از زندگی خود لذت ببریم ویا رنج بکشیم .  

 

دیگران هم در صحنه هستند . آنها هم در داستان و هم در ساخت فیلم و هم در اجرا و تماشای فیلم زندگی ما نقش دارند . همانطور که ما در زندگی آنها نقش داریم . اما این خود ما هستیم که نقش و ارزش آنها را تعیین می کنیم .

 

پس صرفا تصور کردن خالی رمز موفقیت نیست . باید بدانیم چه چیزی را تصور کنیم . ممکن است دنبال هدفی برویم که در نهایت نه برای ما هیچ شادی و خوشبختی به همراه نیاورد .داشتن آگاهی از قوانین پنهان  زندگی و هستی به ما کمک می کند که اهداف بهتری را دنبال کنیم و هر چند گاهی سخت اما به سعادتی پایدار تر و بهتر برسیم .

   

    

                              &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

  

 

اما نقش خدا در این میان چیست . شاید بتوانم با تعریف کردن یک رویا منظورم را بهتر برسانم .

 

یک بار شخصی در  خواب دید در حال رانندگیست . فرمان در دستش بود و به خوبی در مسیر پیش می رفت . در صندلی کنار او مردی نشسته بود که تصویر مبهمی از او می دید . هر بار که به او نگاه می کرد فرمان ماشین را در دست او می دید و او بود که ماشین را هدایت می کرد اما هنگامی که به خود نگاه می کرد فرمان و هدایت ماشین در دست خود او بود .

 

تناقض امیز به نظر می رسد  اما حقیقت دارد . هر چند این ما هستیم که کنترل زدگی خویش را در دست داریم و سرنوشت خویش را می سازیم اما در واقع این خداست که همه این کار ها را برای ما انجام می دهد . اما اگر ما فرما ن ماشین را به سمت دره بچرخانیم  بعید است پیش از گرفتن درسهای لازم خداوند ما را از دره بیرون بکشد .

 

همراهی خداوند به این معنا نیست که او بار مسئولیت ما را نیز به دوش بکشد و کاری را که ما باید انجام بدهیم او به جای ما انجام بدهد .

 

اگر شما مربی بدن سازی باشید آیا وزنه ی سنگیر را به جای کار آموزتان بلند خواهید کرد یا فقط در بلند کردن آن اندکی به او کمک می کنید ؟ آنهم فقط در حدی که شخص با اتکا به خود و با اطمینان از حضور شما موفق به انجام این کار شود؟

 

او همراه ماست و به موقع کمک خواهد کرد اما نه پیش از آنکه ما درس گرفته باشیم . و البته کمک خواستن از خدا به این گونه نیست که  از او بخواهیم کاری را بجای ما انجام دهد بلکه از او می خواهیم که کمک کند درسهای معنوی لازم را   از مشکلات بگیریم تا رشد کنیم .

 

این نوع در خواست کمک نگرشی مثبت و سازنده است که سبب رشد ما می شود و ما انسانی مسئولیت پذیر خواهیم شد . اما اگر همواره در حال شکایت از بدی روزگار باشیم و از خدا بخواهیم اوضاع را عوض کند بدو ن آنکه خود هیچ کاری به انجام برسانیم  هیچ کار مفیدی نکرده ایم .

 

برای خدا تغییر شرایط و حتی بهشت کردن زمین و زندگی مردم باید کاری بسیار بسیار ساده باشد  . آیا تا به حال اندیشیده ایم که خداوند که قدرت مطلق است چرا اجازه می دهد زندگی گاه  این گو نه پر مشقت باشد و به تعبیر بعضی ها جهان یک جنگل واقعی باشد؟؟؟؟؟؟؟ چرا با قدرت خویش در یک چشم به هم زدن همه مشکلات را حل نمی کند ؟ فقرا پول دار شوند . بیماران شفا یابند و زشتی ها تبدیل به زیبایی شوند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پس مراقب دعاهای خود باشیم چرا که ممکن است همه عمر خود را صرف طلب کردن چیز هایی کنیم که خدا اگر می خواست می توانست در یک لحضه برای ما فراهم کند .

 

 به جای فریاد زدن بر سر روزگار بهتر است کمی سکوت کنیم و حقیقت را بجوییم . براستی حقیقت فقط در سکوت درون ماست که بر ما آشکار می شود . باید با قلب خویش  حقیقت را آرزو کنیم .

 

نیازی نیست  برای جستجوی حقیقت خود را به آب و آتش بزنیم کافیست از درون و صادفانه آن را طلب کنیم .

 

فقط این ما نیستیم که حقیقت را می جوییم حقیقت مشتاقانه تر در جستجوی ماست

 

هر وقت شاگر آماده باشد استاد  خود  فر ا میرسد

 

فرهاد  .

 

میدونم مطلب ممکنه کمی تکراری باشه اما تکرار گاهی اون هم به زبان و بیانی دیگر می تونه در یا آوری دانسته های ما موثر باشه . خیلی وقتا ما راه درست رو یاد گرفتیم اما فقط باید بار ها و بار ها یادمون بیاد  که چه کار بایست می کردیم .

 




طبقه بندی: ۱- شناخت ذهن ،
[ یکشنبه 7 مرداد 1386 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

گفتم: « لعنت بر شیطان»شیطان بر من ظاهر شد در حالی که لبخند  بر لب داشت . پرسیدم: « چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: « پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: « هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواری بیاموز

فرهاد

منبع اینترنت

 




طبقه بندی: ۴ - داستان و حکایت ،
[ یکشنبه 7 مرداد 1386 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

چرخه هایی وجود دارند که زندگی فیزیکی ما را در کنترل خویش دارند .

 

 این مشابه قوانینی است که طبیعت را کنترل می کنند و به گردش می آورند . اگر از این قوانین آگاهی داشته باشیم و بتوانیم آنها را کنترل کنیم میتوانیم کنترل طبیعت را نیز به دست گیریم . مثلا استفاده از نیروی مقاومت هوا برای پرواز  یا استفاده از نور خورشید برای تولید انرژی و هزاران کشف و اختراع دیگر که همگی نتیجه ی آگاهی و تسلط و استفاده ی انسان از نیروهای کنترل کننده ی طبیعت می باشند .

 

ما بر نیروهای طبیعت اثر میگذاریم و متقابلا این نیروها بر ما تاثیر میگذارند .

 

چرخه ها و قوانین کنترل کننده ی زندگی ما نیز جزئی از طبیعت ما هستند اما در قالب علوم فیزیکی و تجربی نمی گنجند به همین خاطر قابل اثبات با علوم فیزیکی نیستند . حد اقل تا کنون نشده اند . هرچند فیزیک نسبیت و کوانتوم تاحدی بیان کننده حقیقت پنهان زندگیست اما هنوز عمومی نشده است .

 

یکی از مهمترین چرخه های کنترل کننده زندگی چرخه آفریننده  است . همان نیرویی که خلق کننده وقایع زندگی ماست . چرخه ی فکر - احساس   که به خلق واقعیت زندگی می انجامد .

 

احساس ما شدیدا تحت تاثیر تصاویریست که با چشم فیزیکی یا چشم درون (تصور) می بینیم .خواه این تصاویر واقعیت باشند خواه مجازی و تخیلی فرقی ندارد  همگی تاثیر نسبتا مشابهی رو ی احساس ما دارند تفاوت فقط در شدت و ضعف این احساس می باشد .

 

مثلا هنگامی که یک فیلم غمگین نگاه می کنید ممکن است حتی گریه کنید . یک داستان غمگین هم میتواند اثر مشابهی روی احساس ما داشته باشد اما این بار تصاویر داستان در ذهن ما شکل گرفته و نقش بسته اند .   یک حادثه ی واقعی تاثر انگیز  ممکن است اشک ما را جاری کند و سبب ناراحتی ما شود  چه آنرا دیده باشیم چه شنیده باشیم .

 

خلاصه آنکه فرقی نمی کند تصاویر فیزیکی باشند یا ذهنی واقعی باشند یا مجازی  فیلم باشد یا داستان یا واقعیت  در هر صورت تصاویر بر احساس ما اثر میگذارند .

 

البته تصویر هر چه واضح تر باشد اثر آن نیز بیشتر است .

 

اکنون اگر بپذیریم که احساس ما عمدتا تحت تاثیر تصاویر است خواهیم دانست که تصاویر کلید کنترل احساس هستند .

 

 اما نقش احساس چیست ؟

گاه یاد یک خاطره ی بد می افتیم و شدیدا ناراحت می شویم حتی تا جاییکه روزمان را خراب کنیم  و گاه با یا آوری یک خاطره ی خوب یک روز سخت را با احساسی خوب سپری می کنیم .

 

احساس کنترل کننده زندگی ماست . داشتن یک احساس خوب یعنی خوشبختی  وشادی و داشتن یک احساس بد یعنی بدبختی و غم .

 

و مهمتر از همه اینکه چه بدانیم و چه ندانیم این احساس و افکار ما هستند که وقایع زندگی ما را به وجود می آورند . حتی ممکن است بعضی شرایط و موقعیت ها و برخی وقایع کنونی نتیجه ی احساس و افکار ما در گذشته های بسیار بسیار دور باشد .

 

نوع احساس ما و تصاویری که در ذهن داریم وقایع خاصی ر ا به زندگی ما میکشاند و نیز ما را به سمت وقایع خاصی سوق می دهد . شاید به نظر بیاید که این وقایع نتیجه ی شانس یا برایند نیروهای طبیعت و یا حتی نتیجه ی بی عدالتی طبیعت باشد اما افراد کمی خواهند فهمید که خود آنها خالق آن وقایع بوده اند . چه مطلوب و چه نامطلوب

 

البته در نهایت این وقایع برای آزار ما و یا برای خوش گذرانی طرح نشده اند . آنها چه خوب و چه بد همه و همه ابزار آموزش ما هستند . تا به سطح بالاتری از آگاهی و عشق برسیم و شهروند بهتری برای جهان های معنوی باشیم .

 

اکنون به این مسئله می رسیم که تصاویر به ویژ ه تصاویر ذهنی کنترل کننده احساس ما نسبت به خودمان به زندگی و به جهان اطرافمان هستند . و  احساس ما به نوبه ی خود کنترل کنند ه وقایع زندگی ماست  و در بازگشت این چرخه  این وقایع زندگی و رویداد های کوچک و بزرگ زندگی ما هستند که تصویر ما را از خود و جهانی که در آن زندگی می کنیم می سازند و روی احساس ما نسبت به خودمان و زندگی اثر می گذارند .

 

این یک چرخه ی بسته است .  همان قانون عمل و عکس العمل . هر احساس و تصویری منجر به یک رویداد شده و هر رویدادی احساس و تصویری مشابه اما در جهت مخالف  را در ما  شکل می دهد . و چرخه همینطور ادامه پیدا می کند تا زمانی که ما بتوانیم این چرخه را اگر نامطلوب است بشکنیم و چرخه ای را جایگزین آن کنیم .

 

آنگاه   ما به خالق آگاه زندگی خویش تبدیل خواهیم شد و دیگر معلول علت های ناخواسته نخواهیم بود .  می توانیم (البته به تدریج )  کنترل زندگی خویش را در دست گیریم و از مخلوق به خالق بدل شویم . البته ما فقط خالق جهان خویش خواهیم شد و همچنان وجود ما طابع عشق الهی خواهد ماند چرا که بدون عشق او لحظه ای وجود نمی داشتیم .

 

عشق الهی همان است که همه ی هستی را هست کرده  و ما به عنوان فرزندان خدا و جانشینان او (شاهزادگان ) وظیفه داریم جایگاه خویش را بشناسیم و گنج خویش را کشف کنیم چرا که شایسته نیست شاهزادگاه به گدایی دهر مشغول باشند .

 

 

فرهاد




طبقه بندی: ۱- شناخت ذهن ،
[ جمعه 5 مرداد 1386 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

پیرزن فقیری خانه به خانه می گشت و روزی می جست . دامن خود پر از گندم کرد و راه باز گشت پیش گرفت .

 در راه خانه  دست به دعا برداشت که خدایا گره از مشکلم بگشا . ناگهان گره دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت . چشمانش اشک آلود شد و رو به آسمان کرد و گفت : خدایا من از تو خواستم گره از کارم بگشایی و تو گره  از دامنم بگشودی ؟

خم شد تا گندم ها را جمع کند . ناگهان کیسه ای زر بر زمین یافت

 

 فرهاد

البته این یک شعر بود از پروین اعتصامی که با کمی تغییر به صورت داستان در آوردم .




طبقه بندی: ۴ - داستان و حکایت ،
[ چهارشنبه 3 مرداد 1386 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
 

اگر یک لیوان آب را در دستتان بگیرید فشار چندانی را حس نخواهید کرد. اما اگر همین لیوان پر از آب را که وزن کمی دارد برای مدت زیادی نگه دارید کم کم دستتان سر و بی حس خواهد شد و اگز مدت آن خیلی طولانی شود حتی ممکن است عضلات و عصب های دستتان آسیب ببیند (البته اگر بتوانید آنرا برای مدت خیلی طولانی نگه دارید ) .

 

مشکلات زندگی هم همینطور هستند . اگر آنها را برای مدت کمی در ذهنمان نگه داریم مشکلی پیش نمی آید اما اگر زمان آن طولانی شد کم کم ما را خسته و عصبی می کنند .

 

افکار منفی و آزار دهنده مانند سطل اشغال آشپز خانه است  اگر زیاد در خانه بماند بوی بد آن همه ی خانه را فرا می گیرد اما اگر همانطور که زباله های خود را هر شب دم در می گذاریم افکار منفی  را نیز  هر شب و هر روز از ذهن و دل خود بیرون کنیم مشکل چندانی به وجود نخواهند آورد .

 

یک باغ  گل هنگامی زیبا و خوش بو میشود که   به آن رسیدگی کنیم و گلها آب و نور و عشق کافی دریافت کنند . زندگی ما کمتر از یک باغ گل نیست . رسیدگی به آن لازم است .  اندیشه و احساس نیک سبب زیبا تر شدن باغ زندگی ما میشود .

 

اگر درون خود را   بدون رسیدگی و توجه  به حال خود رها کنیم همان بلایی بر سرش می آید که بر سر یک خانه متروک .

 

فرهاد




طبقه بندی: ۱- شناخت ذهن ،
[ سه شنبه 2 مرداد 1386 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

این اولین پست سایت جدید راز شاد زیستن ه  و البته صد و یکمین پست در کل . امید وارم تو این مدت تونسته باشم تصویری از آنچه در ذهن خود داشتم رو ارائه بدم . البته ممکنه تصویری که شما از زندگی و از هستی در ذهن دارید بسیار متفاوت و شاید هم نزدیک به این تصویر باشه .

 

در واقع هر فردی هویتی منحصر به فرد است که تصویر خاص خودش رو از دنیا می سازه و هیچ دو تصویری نمی تونن کاملا بر هم منطبق بشن . هر گز نباید سعی کرد دنیا رو مثل یک شخص خاص و یا مطابق با یک نظام یا اندیشه ی خاص دید . ما روح هایی خلاق هستیم که دنیای منحصر به فرد خود را خلق می کنیم .

 

یک تصویر خوب برای ما و دیگران شادی و رشد به همراه می آورد و از مشکلات مسیر  کلاسی باری آموختن می سازد .

 

اگر زندگی شما مطلوبتان نیست تصویر قبلی را فراموش کنید و شروع به نقاشی کردن تصویری جدید در ذهنتان کنید تا آن تصویر جدید به زندگی واقی شما تبدیل شود .

 

در این مسیر به کمک استادان و راهنما یان  و خویش انظباطی و تمرین فراوان نیاز دارید . و البته زمان

اگر هم تصویر مطلوب خویش را یافته اید ما را هم در تجربه ی خود سهیم کنید . همه ما نیاز مند آموختن هستیم .

یادمان باشد  شاد زیستن مساوی بی مشکل زیستن نیست .

 

امید وارم بتونم بیشتر آپ کنم و شما دوستان هم بیشتر در بحث ها شرکت کنید و نظر بدید 

به امید اینترنت پر سرعت 

فرهاد

 




طبقه بندی: ۱۰ - متفرقه،
[ دوشنبه 1 مرداد 1386 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت       

                          چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی   

                            حاصل عمر آن دم است  باقی ایام رفت

 

 نسبت زندگی به عشق همچون نسبت  رودخانه  به جاری بودن است . بدون جاری بودن رود خانه رود خانه نیست و بدون عشق زندگی زندگی نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:54  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

 

 رویای خدا

 در رویا بودم,خسته و تنها ,بی کس و غمگین, تاریکی همه جا را فرا گرفته بود,نه چیزی دیده میشد و نه شنیده میشد.هر شب این تنها چیزی بود که میدیدم.آن شب آرزو کردم کاش جرقه ای از آتش عشق خدا را فقط میدیدم بلکه مرحمی باشد بر زخمهای تنهایی ام.چشمانم را بستم در هر طرف سوسوهای نوری دیدم که بعضی از آنها به سرعت خاموش میشدند و بعضی دیگر مدتی بیشتر روشن میماندند و دست آخر آنها نیز خاموش میشدند,به دنبال نورها رفتم و مسیر آنها را دنبال کردم,))

گاهی از مسیر دور می افتادم و گاهی دوباره به دنبال آنها بازمیگشتم,هرگاه که به دنبال آنها میرفتم رفته رفته نورشان بیشتر میشد و مدت بیشتری روشن میماندند و هر گاه که به بیراهه میزدم و دوباره بازمیگشتم نورها به حالت اول بازمیگشتند ولی آنها را چنان میدیدم که مانند درخشان ترین حالتشان در دفعه پیش بودند,

در هر نور جلوه ای از حقیقت و فلسفه وجود بود,با پشت سر گذاشتن هر کدام گوئی به خودم نزدیکتر میشدم و گمشده ام را کم کم پیدا میکردم,همینطور در مسیر بودم که آرزو کردم کاش به منبع این نور میرسیدم, دوباره چشمانم را بستم و شمعی را دیدم که بی صبرانه میسوخت و آتش نگاهش همه چیز را میسوزاند,سوختن شمع آهنگ خاصی داشت,شعله های شمع موسیقی زیبائی را در ذهن مینشاندند,به شمع نگاه کردم,با صوتی دلنشین میگفتبیا


احساس خوبی به من دست داد در آن آتش خیره شدم گوئی این من بودم که میسوختم


آرزو کردم که کاش پروانه ای میشدم و به گردش میچرخیدم و در آن آتش میسوختم.باز هم چشمانم را بستم ناگهان دیدم که پروانه ای در حال چرخیدن به گرد آن شمع است,دیوانه وار به گردش میچرخید و میسوخت


چنان مست عشق سوزان شمع بود و روحش چنان در آتش عشق شمع میسوخت که سوختن بالهایش را حتی احساس هم نمیکرد


شمع میگریست و اشکهایش همه جارا فرا گرفته بود,از هر قطره اشکش بر روی زمین هزاران دشت گل میروئید.نمیدانم اشکهایش به خاطر سوختن بالهای زیبای پروانه بود یا به خاطر رسیدن عاشقی به معشوقش


دیدن این صحنه چنان مرا به وجد آورده بود که انگار در بطن حادثه بودم.بغض گلویم را گرفت و آرزو کردم کاش من آن پروانه بودم,ناگهان دستی بر سرم کشیده شد و صدایی شنیدم که میگفت ((تو همانی که میخواهی)) تمام وجودم به لرزه درآمدناگهان از خواب پریدم


احساس کردم که تمام بدنم در حال سوختن است و از درون در حال شعله ور شدن بودم حال غریبی داشتم به اطرافم نگاه کردم حضور آن شمع را همه جا احساس میکردم چه در درون و چه در دنیای اطرافم


آری آن شمع تو بودی و پروانه من
 


هر چند که مدتها فکر میکردم عاشقت هستم و به دنبالت میگشتم حال میدانم که


گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی / گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی


منبع اینترنت



تنها سر سوزنی از عشقش,جهانی را به آتش میکشاند
 



عشق تنها راه مینبر به جهان روح (حقیقت ) است
 

عاشق تو بودی و معشوق من
.

آری هر چیز که در جستن آنی,آنی
.
 
.
.
.
.
نگاه شمع آنچنان برای پروانه لذت بخش بود که آن سوختن برایش مانند نسیمی از بهشت بود
.
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:12  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

اگر عشق را در قلب خود احساس

 

 می كنید بدانید كه  

 

 ما تنها نیستیم 

 

we are not alone

 

پست بعدی ۳ شنبه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:37  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی   

     

 که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی  

 

    

 ==============

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:1  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

خیلی وقتها ما فکر می کنیم عاشق کسی هستیم اما در واقع این عشق نیست و فقط نیاز و احتیاج است . اگر کمی با خودمان صادق باشیم می توانیم بفهمیم که احساسمان نسبت به دیگری عشق است یا احتیاج .

کافیست از خودمان بپرسیم یا تصور کنیم  که اگر آن شخص نخواهد با ما باشد و بخواهد ما را ترک  کند آیا ما چنین اجازه ای به او خواهیم داد یا نه ؟ یا بدون او نابود خواهیم شد و تمام راحتی و آسایشی را که حضور آن شخص برای ما به همراه داشته از دست خواهیم داد ؟

اگر نتوانیم او را رها کنیم یعنی محتاج و نیازمندیم نه عاشق .... این گرسنگی و خودخواهی است . عشق رها می کند و نیاز در بند .

در عشق اجباری نیست و عاشق معشوق را آزاد می گذارد و به او حق انتخاب می دهد .

یکی پرنده را دوست دارد و آنرا در قفس می کند ( البته اگر آنرا نخورد) و دیگری پرنده را دوست دارد و هرگز آنرا در بند نمی کند ... این دو بسیار متفاوتند یکی نیاز و خود خواهیست و دیگری عشق ... اولی  خودش را دوست دارد و وجود حقیرش را بر دوش دیگران به پیش می راند و دومی باری بر دوش کسی نیست .

حال یک سوال ؟ آیا ما عاشق خدا هستیم یا محتاج او ؟

اگر خدا بهشت را به آتش می کشید آنوقت معلوم میشد چه کسانی عاشقند و چه کسانی محتاج ..............

خلاصه اینکه نیاز و احتیاج و خود خواهی به راحتی خود را در جامه ی عشق پنهان می کنند  آنچنان که ما به سختی بتوانیم تشخیص دهیم  که فریب خویش را خورده ایم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:42  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

شعری از رابیندرانات تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل

گفتگو با خدا


THE INTERVIEW WITH GOD


I dreamed I had an interview with God.

“So you would like to interview me?” God asked.

“If you have the time” I said.

God smiled. “My time is eternity.”
“What questions do you have in mind for me?”

“What surprises you most about humankind?”

God answered...
“That they get bored with childhood,
they rush to grow up, and then
long to be children again.”

“That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future,
they forget the present,
such that they live in neither
the present nor the future.”

"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.”

God’s hand took mine
and we were silent for a while.

And then I asked...
“As a parent, what are some of life’s lessons
you want your children to learn?”

“To learn they cannot make anyone
love them. All they can do
is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good
to compare themselves to others.”

“To learn to forgive
by practicing forgiveness.”

“To learn that it only takes a few seconds
to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.”

“To learn that a rich person
is not one who has the most,
but is one who needs the least.”

“To learn that there are people
who love them dearly,
but simply have not yet learned
how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can
look at the same thing
and see it differently.”

“To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.”

"Thank you for your time," I said humbly.

"Is there anything else
you would like your children to know?"

God smiled and said,
“Just know that I am here... always.”



در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است
.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه

.
رابیندرانات تاگور 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:19  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

بگذاریم دیگران به طریق خودشان به خدا عشق بورزند   

 Let's let other people love God in their own way

برای اینکه به تو عشق بورزند باید عشق بورزی زیرا این قانون عشق است         

  To get love ,you must give love .this is the law of love .

خداوند عشق است و ما وجود داریم چون خداوند ما را دوست دارد     

  God is love , and soul exist because God loves it .

هنگامی که قلبت آکنده از عشق باشد دیگر جایی برای ترس باقی نمی ماند     

  When your heart is full of love ,what room is there for fear?

 منبع: کتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 2:19  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات



طبقه بندی: ۹ - عشق ،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
یادتون نره که همیشه یک جمله مثبت رو با خودتون تکرار کنید . مثلا در طور روز هر وقت یادتون بود با خودتون بگید .

 

زندگی یک انتخاب است و

 

 من شادی و خوشبختی را انتخاب می کنم .

 

بادتون باشه مهم نیست چقدر مشکلات یا نیروهای مخالف در زندگی شما وارد بشن . مهم اینه که شما چه واکنشی به اونها نشون می دید .

خوشبختی و شادی در نداشتن مشکلات نیست   خوشبختی در حرکت کردن ماست حتی در طوفان .

تنها زمانی احساس زنده بودن می کنید که به سمت هدفتان در  پیش باشید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:52  توسط فرهاد داودی  |  یک نظر

مهاتما گاندی: حقیقت داروی تلخی است که ثمرات شیرینی دارد.

انیشتین: عشق مانند ساعت شنی همان طور که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند.

آناتول فرانس: خنده بهترین نوع جنگ با زندگی است

سقراط: اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن آورندت بهتر از این است که در حال سخن گفتن دیگران خاموشت کنند.

چارلی چاپلین: دنیا آن قدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.

شکسپیر: هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکّر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد.

مترلینگ: آنچه ما به نام مرگ می خوانیم یک زندگی است که هنوز نتوانسته ایم چگونگی آن را بفهمیم.

بزرگمهر: آنچه هستید شما را بهتر معرفی می کنید تا آنچه می گویید.

 ضرب المثل فرانسوی: یگانه مرد خوشبخت کسی است که تصور می کند خوشبخت است.

ضرب المثل آلمانی: یک دروغ تبدیل به راست می شود وقتی که انسان باورش کند.

اینترنت : محدودیت   هر کس به اندازه ی محدودیت تخیل اوست

 خودم : مهم نیست دیگران چه کار کرده اند  مهم این است که چه درسی از کارشان گرفته اند

خودم :  اگر نمی توانی خرگوش باشی لاکپشت باش  . بهتر از این است که سنگ باشی . لاک پشت دیر یا زود میرسد اما سنگ هرگز به مقصد نخواهد رسید .

خودم : فقط زمانی شکست خورده اید که نا امید شوید و دست از تلاش بردارید .

هیچ چیز در زندگی هر گز و هز گز ارزشمند تر از عشق نیست .

زندگیتان پر عشق باد

فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:9  توسط فرهاد داودی  |  8 نظر

 

در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند

 

آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست

 

و خدا که نمیبینم و می دانم که هست.

 

 

منبع : اینتر نت 

نمی دونم از کیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:10  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

آموخته ام ...... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا . شاد كردی .
آموخته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .
آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .

سایه

--------------------------------------------------------------------------------------

فرقی نمی‌كند گودال آبی كوچك باشی یا دریای بیكران ، زلال كه باشی

آسمان در توست

سایه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند سخن از بزرگان تقدیم به تو بزرگ....
________________________________________
قویترین انسانهاكسانی اند كه بیشترین تعداد جواب نه در زندگی را تحمل میكنند
________________________________________
بین سه فرد با استعداد ، آموزشدیده و پرتلاش ، احتمال رسیدن به هدف برای فرد پرتلاش بیشتر است
________________________________________
صفت مشترک در همه افراد موفق صفت سماجت و پایداری است
________________________________________
اگر دست به عمل بزنید همیشه راهی وجود دارد
________________________________________
سر چشمه به واقعیت پیوستن همه رویاها در درون ماست
________________________________________
هیچکس جز خود ما مسئول بدبختیها و خوشبختیهای ما نیست
________________________________________
با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید
________________________________________
پیروزی نصیب کسانی میشود که بیش از همه استقامت دارند
________________________________________
اگر به راه خطا رفتی از برگشتنش مترس
________________________________________
فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موكول نكن
________________________________________
حداقل سالی یك بار طلوع آفتاب را تماشا كن
________________________________________
برای هر مناسبت كوچكی جشن بگیر
________________________________________
سعی كن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد
________________________________________
كوچكترین پیشرفت ها را هم موفقیت بدان
_____________________________________
آدم دانا هر قدمی كه برمی دارد، جای قدم دیگری نمایان و روشن خواهد شد
________________________________________
دانا انتظار ندارد كارهای او مورد تمجید و تحسین قرار گیرد

ارسال توسط ماندانا مدیرسایت شادکامی و موفقیت  

-------------------------------------------------------------------------------------

عنوان : عشق سالم و عشق نا سالم

۱- عشقی است كه رشد فردی را در پی دارد.

۲- عشقی است كه فرد در آن تمایل و فضای كافی برای رشد و پیشرفت فرد مقابل خود قائل باشد.
۳- عشقی است كه منافع مجزا ، معاشرت با دوستان دیگر و برقراری روابط معنی دار دیگر در آن جایز باشد.

۴- عشقی است كه دو فرد یكدیگر را به پیشرفت تشویق می كنند.

۵- عشقی است كه در آن اعتماد كافی موجود باشد.
۶- عشقی است كه فردیت هر دو فرد از سوی هر دو مورد پذیرش و احترام است.

۷- عشقی است كه رابطه با تمام جوانب واقعیت سروكار دارد.
۸- عشقی است كه دو طرف از خودشان مراقبت می كنند و حالت هیجانی دو فرد ، وابسته به خلق و خوی طرف مقابل نمی باشد.

۹- عشقی است كه توجه و نگرانی سالم و به اندازه ، نسبت به شریك زندگی ، توام با دادن آزادی در آن برقرار باشد .

۱۰- عشقی است كه دو طرف توانایی لذت بردن از تنهایی را دارا می باشند .
۱۱- عشقی است كه رابطه ی جنسی در آن یك انتخاب آزادانه و نشات یافته از رفاقت و علاقه ی دو طرف باشد.

و اما درعشق ناسالم:

۱- تفكر وسواس گونه در رابطه.
۲- زندگی اجتماعی محدود و بی توجهی به دوستان قدیمی.

۳- غرق در رفتار طرف مقابل و وحشت از تغییر و پیشرفت دیگری.
۴- حسادت ، تملك جویی و ترس از رقابت.

۵- تلاش در تغییر دیگری مطابق تصورات خیالی خود.
۶- رابطه ای كه بر پایه ی توهمات و اجتناب از موضوعات نا خوشایند است.

۷- انتظار از فرد مقابل برای برطرف كردن تمام مشكلات و نجات وی.
۸- غرق در احساسات و مشكلات فرد مقابل.

۹- عجز در تحمل تنهایی۰
۱۰- فشار در برقراری رابطه ی جنسی به خاطر عدم احساس امنیت ، ترس و نیاز به ارضای فوری.

ارسال توسط ماندانا مدیرسایت شادکامی و موفقیت  
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:9  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

انسان شجاع اونی  نیست كه هرگز نترسه 

بلكه اونیه كه با وجود ترس خود متوقف نمیشه و به راهش

 ادامه میده .

شاید ترس یك فرد شجاع كمتر از دیگران نباشه اما تفاوت در اینه كه با وجود ترس به راهش ادامه میده و هرگز تسلیم نمیشه اما یك ترسو كسیه كه اجازه میده ترس بر او غلبه كنه و نهایتا تسلیم میشه .

                        ----------------------------------------------------------------

                                   نا امیدی بزرگترین شکست است

تا زمانی که دست از رویاهایمان نکشیم شکست نخورده ایم حتی اگر بار ها و بارها موفق نشویم .

                                                Never give up your dreams

                              ----------------------------------------------------

 

مثبت اندیشی به معنی انکار مشکلات و بدی ها نیست  بلکه

توجه نکردن به آنهاست

خوبی ها و بدیهای زندگی واقعیتهای غیر قابل انکاری هستند اما ما به هرکدام که بیشتر توجه و تمرکز کنیم و هرکدام که ذهن و فکر ما را بیشتر مشغول خود کند  همان بیشتر و بیشتر در زندگی ما جلوه گر می شود .

 

 Winners Don't Always  Do Different Things 

They DoThings Differently

برندگان همیشه کار متفاوت انجام نمیدهند آنها

 کارها را متفاوت انجام می دهند (منبع deliashams.blogfa.com)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:4  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

هر مشکلی درسی در خود دارد  و ما با گرفتن آن درس موجودی بهتر و آگاه تر خواهیم شد ... به جای اینکه از خدا بخواهیم مشکل ما را حل کند  بهتر است بخواهیم کمک کند درسهایمان را زودتر بیاموزیم  ... بدین طریق زودتر از مشکلات خود رها خواهیم شد . مطمئنا  هیچکس  از خدا مشتاق تر  نیست که  رهایی ما را ببیند اما تا درس گرفته نشود مشکل برطرف نخواهد شد  فقط ممکن است تغییر شکل دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:18  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

اگر تصویر اشتباهات و ضعفهایمان را در ذهنمان مرور

وتکرار کنیم  همان اشتباهات  و ضعفها را دوباره

و دوباره در زندگی تکرار خواهیم کرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:53  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 شما می توانید جملات زیبا و مثبت خود را در قسمت نظرات این بخش اضافه کنید                     

           You are only limited by  the limits of your imagination

تنها محدودیت شما محدودیت تخیلتان است (محدودیت هر کس به اندازه ی محدوده ی تخیل اوست)     منبع: اینترنت

Never let the fear of striking out keep you from playing the game

هرگز اجازه ندهید ترس از شکست شما را از ادامه ی راه باز دارد  منبع: یک فیلم

If you think you can  you surly can        اگر فکر کنی که می توانی  یقینا" می توانی منبع :اینترنت 

There are no limitations in what you can do exept the limitations in your own mind as to what you can not do  so do not think you can not  think you can

به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان به انجام دادن آن هستی  توانایی هایت هیچ مرزی ندارند( هیچ محدودیتی در توانایی های تو نیست مگر محدودیت ذهن تو نسبت به آنچه که ناتوان به انجامش هستی   منبع : اینترنت

اگر نمی توانیم خرگوش باشیم  لاکپشت باشیم این بهتر از این است که سنگ باشیم (لاکپشت دیر یا زود به مقصد می رسد اما سنگ هرگز )

 

If you can't be a rabbit, be a turtle , better than being a stone (a turtle will arrive sooner or later but a stone never

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:4  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

زندگی یک انتخاب است  انتخاب خود ما ...زندگی امروز ما نتیجه ی انتخاب های آگاهانه یا نا آگاهانه ی گذشته ی ماست و انتخاب های امروز  آینده ی ما را میسازند  پس همواره شادی و خوشبختی را انتخاب کنیم و تکرار کنیم :

من همیشه شادی و خوشبختی را انتخاب میکنم       I always choose happiness               

life is a choice ......your own choice ....today is a resault of your past choices and what you choose today makes up your future so let's choose happiness

 

-اگر دیگران توانستند پس من هم می توانم .     . If others could, so can I  

من هرگز دست از رویا هایم نمی کشم و مغلوب ترس و نا امیدی نخواهم شد چون آنکه مرا یاری می کند بر تر از تمام ترسها و مشکلات است

I never give pu my dreams or be overcome by fear and disappointment for who supports me is beyond all difficulties and frustrations

.

من  شکست هایم را به پلکان ترقی تبدیل می کنم و به ماوراء شکستهای خود صعود خواهم کرد . موفقیت و شادکامی از آن من است چرا که هرگز نا امیدی و اندیشه ی نرسیدن را به ذهن خویش راه نمی دهم .

I wil turn my failures into a ladder to success and fly over any loss . Ahievement and happiness belong to me because I never let any despair into my mind

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:35  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات



طبقه بندی: ۸ - مثبت اندیشی ،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
روزی حد اقل ۱۰ بار این جمله رو تکرار کنید و بعد اگه تاثیر داشت تو قسمت نظرات آخرین پست بنویسید . از یک هفته تا یک ماه امتحان کنید .

احساس خوشبختی می کنم .

همزمان با گفتن این جمله نفس عمیق بکشید و لبخند بزنید

به جای واژه ی خوشبختی میتونید کلماتی مثل آرامش . امنیت . زیبایی . رضایت . شادی یا هر چیز دیگه ای که دوست دارید بزارید .

حتما نظر بدید

فرهاد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:51  توسط فرهاد داودی  |  15 نظر

وقتی شرایطی نامطلوب پیش میاد افراد واکنشهای متفاوت  و گاه متناقضی نشون میدن . واکنشی که ما به یک مشکل نشون میدیم در بهتر  یا بد تر شدن  اوضاع بی تاثیر نیست . در این پست و پستهای بعدی واکنشهای متفاوتی که میشه نشون داد رو مرور می کنیم .

1 - فرض کنید مقدار زیادی پول گم کردید یا در تجارت و کارتون  ضرر کردید و یا وسیله یا ماشینتون خسارت دیده و کلی خرج سر دستتون گذاشته . خب حالا واکنش رایج چیه ؟ همون واکنشی که اکثر ما آدما واسش برنامه ریزی شدیم ؟

واکنش منفی : وای چه بد شانسی بزرگی . چقدر بد .خدایا آخه این چه شانسیه که من دارم این چه زندگییه ؟ چرا من ؟ چرا همیشه باید ضرر کنم ؟ انگار زندگی با ما قهر کرده . خدایا صدام رو میشنوی ؟ تا کی ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟ و ...............

حالا واکنش مثبت : شرایط آسونی نیست . میدونم که ضرر کردم و حالا برای جبرانش تحت فشار خواهم بود اما من مطمئنم که می تونم جبران کنم و حتی بهتر و بیشتر از قبل جلو برم . من میتونم این مشکل رو حل کنم .  نه تنها ضررم رو جبران می کنم قول میدم بیشتر از اون هم به دست بیارم . حتما درسی هم در این قضیه هست . در هر مشکلی درسی هست که ما رو رشد میده و کمک می کنه بهتر  و قوی تر بشیم . من حتما موفق میشم . میدونم سخته اما من می تونم .

۲ - فرض کنید شخصی به شما بدی کرده یا آشنایی پشت سرتون حرف زده  . یا کسی به شما توهین کرده و چیز هایی از این قبیل که بیشتر به عواطف و رنجیده شدن مربوط هستن . واکنش عادی و همیشگی ما چیه ؟

واکنش منفی :   نامرد ................................................ ( این نقطه چین ها حرف بده ) . میدونم چکارت کنم . تلافیشو سرت در میارم . چرا بعضی آدما اینطورن ؟ چرا مردم اینقدر بد شدن ؟ به هیچکی نمیشه اعتماد کرد . باید مثل خودشون باشی .و..................

 ( بعد میریم سراغ  خدا تا اون رو هم طرفدار خودمون کنیم ) : خدا  ازت نگذره . خدا کنه بلایی سرت بیاد که من دلم خنک شه .  خدا یا می بینی اون با من چکار کرد ؟ خدایا طوری بسوزونش که من دلم خنک شه .  و ......................................... ( این نقطه چینا  دیگه حرف بد نبود )

واکنش مثبت : ( احتمالا ناراحت و کمی هم عصبانی هستیم اما به ناراحتی اجازه نمیدیم تعادل ما رو از بین ببره ) :

کارش درست نبود  . نمی بایست این کار رو میکرد .  شاید اگه باش صحبت کنم متوجه بشه که اینطور نیست که اون فکر می کنه . آرزو می کنم آدمها به جای بدی کردن به هم  به همدیگه خوبی بکنن . خدا کنه بفهمه که اشتباه کرده من هم سعی می کنم ببخشمش و کینه ای تو دلم نگه ندارم .و ..............................

 ( اصلا هم آرزو نمی کنیم که بلایی سرش بیادکه دلمون خنک شه بلکه آرزو می کنیم درس بگیره و رفتارش عوض بشه )

و مهمترین واکنش اینه که از خودمون بپرسیم   چه درسی  برای من در این ماجرا بوده :  آیا ممکنه من هم همین کار رو در مورد دیگران انجام داده باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 اگه با خودمون صادق باشیم  یه احتمال نزدیک به صد در صد متوجه خواهیم شد که ما هم چنین کاری رو به شکلی دیگه با دیگران می کنیم .

به نظر من این یک اصل که  ما از هر چیزی و هر رفتاری  که ایراد می گیریم اون چیز  و اون رفتار درون خودمون هم هست . دنیای بیرون انعکاس درون خود ماست  و اگر چیزی و خصلتی در درون ما نباشه وارد زندگیمون نخواهد شد .

آیینه چو نقش تو بنمود راست ..... خود شکن آیینه شکستن خطاست

البته این واکنشها که نوشتم فقط مثال بود . ممکنه واکنشهای دیگری هم باشه . شاید به تعداد آدمها بشه واکنش متصور شد اما همشون در یک محور هستند که یک سر منفی و سر دیگرش مثبته . و یا چیزی بینابین

در پست بعدی چند موقعیت دیگه و واکنشهای ممکن رو بر رسی می کنیم . راستی واکنش شما به دو مورد بالا چیه ؟ آیا مورد عملی داشتید تا حالا ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:53  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

خویش انضباطی شرط لازم در کسب هر مهارتیست . هنگامی نوازنده ی خوبی خواهید شد که هر روز زمانی را به تمرین نواختن و حضور در کلاس موسیقی اختصاص دهید . برای آموختننقاشی یا هر هنر یا مهارت دیگری هم نیاز به چنین خویش انضباطی هست .

برای یادگیری زبان انگلیسی باید هر روز به صورت منظم تمرین کرد و در کلاس حضور یاقت و ماه ها طول می کشد تا بتوان به زبان مسلط شد . شاید هم سالها .

فقط یک مهارت یا هنر را پیدا کنید که با سرسری گرفتن و بدون جدیت بتوان آنرا کسب کرد . چنین چیزی تقریبا محال است .

زندگی هم یک هنر است و هم یک مهارت . برای خوب زیستن باید با خویش انضباطی و پشتکار تمرین کرد . باید زیستن را همچون هر هنر دیگری از استادش آموخت یا در کتاب مطالعه کرد . و پس از آن عملا تجربه اش کرد .

 برای آموختن 3 مرحله وجود دارد :

1 - وجود استاد یا کتاب

2 - تمرین منظم و پشتکار در آموختن

3 - به اجرا گذاشتن آنچه که آموخته ایم

قدم اول گاه مشکل و گاه مبهم است . کمتر اتفاق می افتد که لزوم وجود یک راهنما را در زندگی خود حس کنیم . به ما آموخته اند که زندگی یعنی همین و ما را در گردابی از مشکلات و پرسشهای بی جواب رها کرده اند . مشکل دوم انتخاب شخص و راه درست است . مدعیان استادی درعلم زندگی بسیارند و گاه راه و حرفهایشان بسیار متناقض به نظر می آید

به نظر من برای انتخاب راهنما یا استاد یک معیار خوب این است که به وضعیت فعلی این شخص یا فلسفه ارائه شده توسط او توجه کنیم و ببینم آیا همان چیزیست که ما می خواهیم ؟ هر راهنمایی در فلسفه و آموزه های خود آدرس جایی را می دهد که خود به آن رسیده پس اگر شخصی یا عقیده ای در جایگاهیست که مطلوب ما نیست راه ارائه شده هم برای ما مناسب نخواهد بود .

قدم بعد خویش انضباطیست . قابلیتهای ما با تمرین و پشتکار شکوفا می شوند و برای ایحاد تغیرات در زندگی وشخصیت خود باید ابتدا تمرین مناسبی بیابیم و سپس آنرا تا زمانی که نتیجه بگیریم ادامه دهیم .مطالعه ی صرف کمک چندانی نخواهد کرد .همانطور که کاشتن یک دانه بدون نگهداری و آب دادن منظم کاری بی نتیجه است مطالعه ی بدون تمرین هم ما را به جایی نخواهد رساند . صرفا مقداری حرف قشنگ یاد خواهیم گرفت بدون اینکه عملا چیزی عایدمان شود .

شاید سخت ترین قسمت یافتن نقطه ی شروع باشد . برای آموختن علوم مختلف نقاط شروعی هست . مثلا ریاضی و فیزیک یا زبان را می دانیم از کجا و در چه سنی شروع کنیم اما هنر و مهارت زندگی را از کی و از کجا باید شروع کرد ؟

هنوز این مسئله بصورت آکادمیک و دانشگاهی ارائه نشده اما فلسفه ها و اشخاص زیادی مدعی صاحب نظر بودن در آن هستند . یافتن نقطه ی شروع کار سختیست اما اگر جستجو را با قلب خویش آغاز کنیم انجا کسی هست که ندایش همیشه راهنمای ماست . کافیست گوش دهیم تا نقطه ی شروع  مناسب ما را به ما نشان دهد و در بقیه راه قدم به قدم ما را همراهی کند .

کافیست از او بخواهیم و طلب کنیم تا مناسب ترین روشها و بهترین راهنما ها را به ما نشان دهد و ما را از گم شدن در این راه پر پیج و خم حفظ کند .

باید با قلب خویش طلب کنیم تا بیابیم .چندان با منطق و واقعیات ذهنی ساز گار نیست اما حقیقت دارد .

پس نقطه ی شروع درون خود ماست .

شاید زمانی متوجه شویم که راه هم درون خود ما بوده و ما خود راه هستیم

و بالا تر از آن حتی ممکن است روزی در یابیم که آنچه درجستجویش بودیم نیز درون خودمان بوده .

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ....... وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد .

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ......... طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

و مطلب آخر اینکه پشتکار و خویش انظباطی شرط لازم برای موفقیت در این راه است . بدون تمرین هیچ چیز به دست نخواهد آمد

فرهاد

راستی دوستان اگر موضوعی مورد علاقه شماست و مایلید  در مورد اون صحبت بشه موضوع رو در قسمت نظرات آخرین پست مطرح کنید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:46  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

این بار می خوام از یه تجربه ی شخصی صحبت کنم  و نظر شما دوستان رو هم بپرسم . 

این تجربه در موارد زیادی مصداق داره اما بارز ترین نمونش درس خواندن و مطالعه کردنه .

متوجه شدم که اگه قرار باشه مطالعه کنم   یا درس بخونم بهترین کار اینه که یک کتاب و فقط یک کتاب و نه بیشتر  تو برنامم بزارم   . اگه دو تا یا چند تا شد  احتمال بسیار زیاد هیچکدوم رو نخو اهم خواند  . 

یک کتاب رو ممکنه یک هفته یا یک ماه تموم کنم اما دو کتاب ممکنه یک سال طول بکشه و ۵ کتاب شاید هیچوقت تموم نشن .  اما اگه ۵ کتاب رو یکی یکی بخونم  و نه با هم احتمالا دو سه ماهه همشون تموم میشن . 

گاهی علاقه ی شدید ما باعث میشه مقدار زیادی از یک کار  مثلا چندین کتاب در یک مبحث رو دور و بر خودمون پهن کنیم اما همین عامل یعنی اشتیاق کنترل نشده  میتونه  به یک عامل بازدارنده تبدیل بشه

البته هر انسانی یک موجود منحصر به فرده و آدمها با هم تفاوت دارن  و هرگز نمیشه یک نسخه رو واسه همه پیچید  اما گاهی بعضی تجربیات ممکنه به درد خیلیها بخوره 

امیدوارم شما هم ما رو در تجربیات خودتون شریک کنید . 

شاد باشید

فرهاد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:35  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

آیا معتقدید زندگی پر از آشوب و نا امنیست؟ آیا اوضاع اجتماعی سیاسی و اقتصادی به هم ریخته است؟ و دنیا جای امن و راحتی برای زندگی كردن نیست؟ در این صورت حتما درونتان هم پر از آشفتگی و احساس عدم امنیت است

.

حتما تا كنون كنار دریا بوده اید یا حد اقل در تلویزیون دیده اید .... وقتی دریا آرام و بدون موج است خیلیها برای شنا كردن به آب میزنند ... هم لذت می برند و هم احساس امنیت و آرامش دارند

.

اما وقتی دریا طوفانی و خروشان می شود چطور ؟ چند نفر جرات به آب زدن دارند ؟ اینجاست كه موج سواران پدیدار میشوند ... آنها بر امواج خروشان دریا سوار میشوند و با موجها حركت میكنند ...

همان موجی كه یك فرد عادی را در خود فرو میبرد و نابود می سازد یك موج سوار را بالا می برد و او را غرق لذت و شادی می کند .

موج سواران هنگامی كه دریا آرام است با لذت در دریا شنا می كننند و هنگامی كه طوفانیست بر فراز امواج سواری میكنند. اما افراد عادی فقط تحمل دریای آرام را دارند هرچند از تماشای امواج لذت می برند اما خود جرات روبرو شدن با آن را ندارند

....

اینها همانهایی هستند كه رمانها و فیلمهای هیجان انگیز را كه پر از ماجرا جویی و خطر است بسیار دوست دارند . اما خود جرات حتی قدم زدن زیر باران را ندارند

.

حال به اطرافتان نگاه كنید و ببینید چه كسانی در اوضاع به ظاهر آشفته ی اجتماعی و اقتصادی و غیره به جای شكوه و ناامیدی و فرار سوار بر تخته موج بر فراز مشكلات زندگی حركت می كنند همان مشكلاتی كه افراد عادی را در هم می شكند و فرو می برند برای آنها ابزار موفقیت و صعود می شود (هرچند بعضی ها هم در این شرایط برای بالا رفتن یا بالا ماندن پابر روی دیگران می گذارند و آنها را له می كنند)

به یاد داشته باشیم كه همان طوفانی كه یك نهال را از ریشه می كند برای یك درخت تنومند نوازشی بیش نیست

...

پس باید بزرگ شد و رشد كرد مانند درخت ... باید مهارت زندگی كردن را آموخت و مشكلات را به نردبان ترقی تبدیل كرد نه مانع

...

تكنیك

 به یكی از مشكلاتتان فكر كنید... مثلا آزمون یك درس سخت و سر نوشت ساز یا هر مشكلی دیگر . چگونه تعریفش می كنید ؟ مشكل ؟ سد ؟ دیوار ؟ محدودیت ؟ مانع؟ غول ؟ هیولا ؟ بد؟ 

حال به ماورای آن بنگرید به هنگامی كه با موفقیت امتحان را پاس كرده اید سپس تعریف خود را از مشكل پیش رویتان عوض كنید تا احساستان نیز عوض شود مثلا نرده بان ترقی . پل موفقیت . كلید خوشبختی یا ثروت ...

هروقت به كاری كه باید انجام دهید اما از آن هراس یا نفرت دارید برخوردید تعریف خود را از آن تغییر دهید پس از آن احساستان نیز عوض می شود .... اگر به آن به چشم سد و مانع و هیولا بنگرید به سختی موفق به گذشتن از آن خواهید شد اما اگر آنرا به چشم یك نردبان و یك دوست بنگرید شانستان برای موفقیت بیشتر می شود 

هرچند سخت اما از نردبان میشود بالا رفت اما شكستن سدی به آن بزرگی كه در ذهن خود ساخته ایم كار ساده ای نیست 

پس خود را موج سوار بدانید و برای آموختن موج سواری اقدام كنید چون زندگی هركسی فارغ از جامعه ای كه در آن زندگی می كند دیر یا زود طوفانی خواهد شد این آزمونیست كه فراری از آن نیست .

: این تكنیك مشابه یکی از تکنیکهای کتاب موفقیت نامحدود اثر آنتونی رابینز است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:38  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

اگه تصمیم گیری برای انجام دادن و یا رها كردن كاری براتون مشكله از این تمرین استفاده كنید : فرض كنید چند سال گذشته و شما برمیگردید و به گذشته نگاه می كنید ....... وقتی به گذشته نگاه می كنید حسرت انجام ندادن چه كاری رو خواهید خورد؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودتون چی خواهید گفت ؟ آیا جوابتون اینه كه ای كاش اون كار رو انجام داده بودم یا فلان كار رو رها نكرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 پس الان همون كاری رو بكنید كه چند سال دیگه افسوس انجام ندادنش رو خواهیدخورد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:13  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات



طبقه بندی: ۷ - تمرین و تکنیک ،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
 

بسیاری از قوانین ساده فیزیکی و فرم های اجتماعی ، صورت ساده شده ی قوانین حاکم بر کل جهان هستی هستند .... مولوی این مسئله را در یک بیت شعر بیان کرده است: " صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست "

مثلا قانون چرخه ها ... یعنی هر چیزی پس از جدا شدن از مبدا و منشاء خود روزی به سوی آن باز می گردد ... " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روز گار وصل خویش "

مثلا آب از سطح دریا جدا می شود و پس از سفری طولانی و گذشتن از کنار زشتی ها و زیبایی های بسیار باز به دریا باز می گردد . چرخه ی مواد و چرخه ی انرژی نیز همین قاعده را دنبال می کند . مثلا گیاهان و حیوانات جسم خود را از خاک می گیرند و روزی دوباره به خاک تبدیل می شوند .

وجود حقیقی ما نیز از خداست و روزی و هم اینک نیز در راه باز گشت به منزل حقیقی خود یعنی پیش خدا هستیم .

همین چرخه را در قانون عمل و عکس العمل فیزیکی و قانون کارما می توان دید ... هر عمل و اندیشه ای به سوی مبدا آن عمل یا اندیشه باز می گردد .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

تشابه دیگر را می توان در سیستم آموزشی این جهان یافت .

برخی هنوز در مرحله ی جنینی (خون آشامی ) و برخی دیگر در مرحله شیر خوارگی و کودکی هستند ، انسانهایی که جهان را فقط جای خوردن و بازی کردن یافته اند غافل از اینکه به زودی دوران بازی گوشی سر می آید و باید وارد مدرسه شوند و تحت انظباط و آموزش قرار گیرند.

برخی مهد کودکی و کودکستانی هستند .جهان برای آنها مکان بازی و تفریح است .آنها متوچه نیستند که مربی ها از دور مراقبشان هستند و نمی دانند که وسائل و اسباب بازی هایی که به آنها داده شده فقط برای بازی نیست بلکه جنبه ی آموزشی هم دارد .

بعد از آن وارد مدرسه ی ابتدایی می شوند و مسئولانه تر در امر آموزش شرکت می کنند اما تصویر و تصوری از کل فرایند پیش رو ندارند اما

دنیای ما همچون یک مدرسه ی بزرگ است و انسانها ، شاگردان و دانشجویان وحتی اساتید این مدرسه هستند .  در مرحله ی بعد یعنی دبیرستان این انسانها تصویر کلی تری از مسیر تکامل خود می یابند.

پس از آن باید برای ورود به دانشگاه و ساختن آینده ی خود تلاش کنند . اکنون آنها می دانند که به زودی مسئولیتی به عهدشان گذاشته خواهد شد .

حتی او می تواند به عنوان دانشجو در امر آموزش سطوح پایین تر به استاد کمک کند مثلا به ابتدایی ها و دبیرستانی ها درس بدهد .

او کم کم فارغ التحصیل شده و خود به استاد تبدیل می شود اما همچنان دانشجوی سطحی بالا تر از حیات باقی می ماند و می تواند به یادگیری ادامه دهد .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 اکنون آنها حضور استاد را بیشتر درک می کنند و مقصود از زندگی را بهتر می فهمند . در دانشگاه زندگی مسئولیت آموزش به عهده ی خود دانشجو می باشد و استاد فقط راهنما و هدایت گر اوست .

 

اگر دنیا به صورت مدرسه ی بزرگ ببینیم حضور خدا را در همه امور جهان بهتر تشخیص خواهیم داد .

می فهمیم که چرا گاه مسیر زندگی سخت و گاه آسان می شود . چرا گاه آنچه را که می خواهیم دور از دسترس ما قرار می دهند .

برای اینکه یک کودک تشویق به راه رفتن شود میوه یا خوراکی مورد علاقه ی او را کمی دور تر از او نگه می دارند تا او را وادار به راه رفتن کنند ، یکی هم دست کودک را می گیرد و مراقب است آسیب نبیند .

کودک .

اهداف و خواسته های ما نیز وسیله ی آموزش ما هستند. و خداوند در پس آنها به هدفی والا تر می نگرد .

خواسته های ما نقش همان میوه را دارند . برای رسیدن به آنها باید بلند شویم و راه بیفتیم . با نشستن و گریه کردن و پا کوبیدن و از خدا خواستن چیزی عایدمان نمی شود

باید از خدا خواست اما به طریق درست .

به هر حال برای رسیدن به اهدافمان باید حرکت کنیم چون آنها را معمولا کمی دور از ما نگاه می دارند . اما

میوه و آرزو پاداش حرکت و تلاش ما هستند . اما اگر کودک آنچنان سر گرم ظرف میوه شود که راه رافتن و هدف را فراموش کرد .روزی دستی ظرف میوه را از مقابل او بر خواهد داشت . اینجاست که ما حسابی غافلگیر می شویم وناگهان چپیز های با ارزشی مثل شغل سلامتی همسر ماشین یا خانه را از دست می دهیم و بعد ناله می کنیم که " چه کسی پنیر مرا برداشته است "

شاید این به این خاطر باشد که زیادی مشغول ظرف میوه شده بودیم و دست رو زگار می خواسته دوباره ما را به حرکت در آورد . اینبار به سوی هدفی بهتر و بالا تر

فرهاد 

www.happylife.ir

دعای غلط ما را به نتیجه ای نمی رساند .اگر خواسته ها و آرزوهایمان را بی هیچ زحمت و تلاشی در اختیارما ن بگذارند هر گز زحمت حرکت کردن و آموختن را به خود نخواهیم داد . هدف نهفته در پس تمامی آرزو ها و خواسته های ما همانا آموختن دروس معنوی است .  در عین حال آنها درون خود ما هستند ، همینجا و در همین لحضه . دور بودن آنها فیزیکی نیست بلکه فاصله ایست در درون آگاهی خود ما . .

میوه برای کودک هدف است اما برای مربی هدف نیست ، وسیله و بهانه ایست برای آموزش
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:39  توسط فرهاد داودی  |  20 نظر

 

چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند .

گوش انسان نیز نوعی دستگاه  گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند .

سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند .

در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه  که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم .

دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند

دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت  با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند .

اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند  فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند .

از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد  .

طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت  طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد .

یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم .

اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند .

به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که   با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود .

هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی  دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت .

هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . 

گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود .

فرهاد

راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:50  توسط فرهاد داودی  |  2 نظر

 

چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند .

گوش انسان نیز نوعی دستگاه  گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند .

سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند .

در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه  که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم .

دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند

دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت  با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند .

اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند  فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند .

از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد  .

طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت  طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد .

یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم .

اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند .

به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که   با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود .

هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی  دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت .

هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . 

گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود .

فرهاد

راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:48  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

 

    به نظر شما پروانه بایددر جهت  حفظ پیله ی خود  سعی کند یادر پاره کردن و رها شدن از آن ؟

شاید هر دو . ساختن و تکامل پیله مرحله ی اول رشد و پاره کردن و رها شدن از پیله مرحله ی بعدی رشد و تکامل است .

پروانه برای پروانه شدن ابتدا باید پیله ای تنگ و تاریک اما به نوبه ی خود زیبا و پر زرق و برق به دور خود بتند و مدتی  در آن سیر کند تا رشد یافته و قدرت پرواز یابد . سپس روزی می رسد که پیله گنجایش او را ندارد و حس بی تابی او را به حرکت وا می دارد . اکنون او علاقه ای به ماندن در پیله ندارد . پیله دیگر جای رشد نیست . اکنون آن یک زندان تنگ و تاریک است . (حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم .... خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم )

حال او باید پیله ای را که با زحمت فراوان به دور خود تنیده سوراخ کند و از آن رهایی یابد . او باید از نوک تنگ و سخت پیله خارج شود . نه از قسمت پهن و نرم تر آن چرا که فقط در صورتی بالهای او قدرت پرواز خواهند داشت که با فشار زیاد او سر تنگ پیله خارج شده باشد . این عمل مایعات بدن او را به درون بالهایش هدایت می کند و بالها بزرگ و قوی خواهند شد .

بعد از تلاش و پاره کردن پیله اکنون او به جای خزیدن بر روی شکم خود آزادانه در آسمان پرواز می کند و از شهد گلها می نوشد .

این دقیقا حکایت ما انسانهاست .

ما به این دنیا می آییم . اول مثل کرمی کور در همه جا می خزیم تا چیزی برای خوردن و ارضاء نفس خود بیابیم . بعد شروع به تنیدن پیله ای به دور خویش می کنیم . 

اینجاست که ما سراغ تحصیلات می رویم سراغ جایگاه اجتماعی سراغ موفقیت و سراغ هر آنچه که زندگی ما را قشنگ تر و پیشرفته تر می کند . عنوانهایی همچون دکتر . استاد عالی جناب و .............. همه و همه مشخصات پیله ی ما هستند . هر کدام سعی در بهتر تنیدن پیله ی خود داریم .

سالهای سال و حتی قرن ها تلاش می کنیم تا هویتی برای خود دست و پا کنیم .

یاد گیری اصول موفقیت و خلاقیت هم بخش از تکامل ما درون پیله است . ما یاد می گیریم که خلاق باشیم . می آموزیم که زندگی درون خود ماست . یا د می گیریم چگونه به خواسته های خود برسیم ودر این دنیا شاد و خوب زندگی کنیم . اما اینها همه و همه مراحل تکامل ما درون پیله است .

حال خیلی بزرگ شده ایم . آنقدر که دیگر حس می کنیم دنیا برای ما جای کوچکیست . تمام تجربیات موفقیت ها و خوشی ها و شکست ها را چشیده ایم و دیگر زندگی دنیوی و بازی های آن جذابیت چندانی برایمان ندارد . ...البته گاهی با فراموش کردن تجربیات گذشته مجبور به تکرار هزار باره ی آنها می شویم . بالاخره زمانی فرا می رسد  که وابستگی و دلبستگی ما نسبت به دنیا کمرنگ می شود و از بین می رود .

اکنون می خواهیم قدم به دنیایی بزرگ تر و روشن تر بگذاریم . بزرگی دنیای جدید و روشنایی آن مثل بزرگی و روشنایی زمین در قیاس با پیله ی پروانه است .

اما این قدم آخر شاید سخت ترین قدم ما باشد . اکنون باید از پیله ی خود خارج شویم و آن هم از سر تنگ آن . کاری بس دشوار

شاید این درس آخر همان آموختن عشق و رهایی باشد .

به هر حال زندگی ، خود ما را در مسیر تکامل هدایت خواهد کرد اما گاهی درسها و گفته های اساتید مختلف ممکن است متناقض به نظر برسد .

گاه می بینید شخصی در حال آموزش روشهای بهتر و موفق تر زیستن است و شخصی دیگر آموزش می دهد که چگونه همه چیز را رها کنید و از پیله ی خود رها شوید .

هر دو اینها در جهت تکامل روح است و هر کدام به نوبه خود اتفاق می افتد .

آموزش روشها و تکنیک های موفقیت ما را به خدا یا به رهایی معنوی معنوی نمی رساند اما می تواند بخشی از آماده سازی ما برای رهایی و رسیدن به خدا باشد .

ابتدا قواعد کار را می آموزیم و بعد باید همه قواعد را فراموش کنیم و همچون یک استاد، بی قاعدگی هنر مندانه ای را به نمایش بگذاریم .

یک مثال می زنم . ما دو نو ع جنون داریم یکی جنون زیر عقل دوم جنون ما ورای عقل . یکی آنکه از عقل خود درست استفاده نمی کند و به خود و دیگران لطمه می زند و دوم مجنونی که مرحله تکامل عقلانی (پیله ) را پشت سر گذاشته و اکنون به چیزی رسیده که بسیار فراتر و بر تر از عقل آدمیست .((عارف در همان دریایی شنا می کند که مجنون در آن غرق می شود ))

اول، کسی  که بدون شمع و در تاریکی قدم می زند و دوم عاقل ، که با نور عقل (شمع ) در تاریکی قدم بر می دارد و کور سوی عقل  هدایت گر راهش است . و سوم آن است که در زیر نور خورشید قدم بر می دارد . در روشنایی آگاهی الهی

به قول حافظ  :   عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی  ......  عشق داند که در این دایره سر گردانند .

دایره همان قانون چرخه ها و تکرار و کارما (عمل و عکس العمل ) است و سر گردانی عاقل این است که فقط قسمتی از واقعیت را می بیند آن هم به طول زندگی محدود خود . نه پیش از آن را می بیند و نه پس از آن را .

مانند کسی که در یک جاده ی پر پیچ و خم کوهستانی به مسافت کمی فقط پشت و جلو خود را می بیند . حال ممکن است سر پیچ بعدی یک کامیون او را زیر کند . اما کسی که دید معنوی دارد مثل کسی است که می تواند جاده را از بالا واز آسمان نگاه کند (مثلا با سیستم ماهواره ای ) و همواره تمام مسیر را یک جا زیر نظر دارد و می داند سر پیچ بعدی چه چیزی منتظر اوست .

البته منظورم این نیست که انسانهایی که به آگاهی معنوی رسیده اند در فقر و یا در غار زندگی می کنند . آنها احتمالا اساتید بزرگ خلاقیت و موفقیت هستند و خلق یک زندگی شاد برای آنها شاید به مراتب ساده تر از دانشجویان یا اساتید موفقیت باشد چون آنها در روشنایی خورشید به سر می برند و در آسمان پرواز می کنند .

مقایسه ی آنکه به روشنایی و آگاهی معنوی  رسیده و او که در ذهن و عقل پیشرفت کرده و قدرت های ذهنی خود را به حد اعلا رسانده مثل کسی است که با هواپیما سفر می کند و کسی که با ماشین آخرین سیستم مسیر را می پیماید .

البته هر دو اینها از کسی که با یک گاری درب و داغون سفر می کنند یا با ژیان خیلی جلو تر هستند اما پرواز کجا و رانندگی کجا ؟

فرهاد

راستی ممنون  زحمت نکشید  نمی خواد نظر بدید .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:42  توسط فرهاد داودی  |  6 نظر

 

ارزش یک کانال آب به آبی است که درون آن جاریست نه خود کانال . یک کانال خشک یه هیچ کار نمی آید . کار کانال انتقال آب و رساندن آن  به جاهای دیگر است اما خود کانال  بیش از همه از آن بهرمند می شود .

 اگر کانال رسوب کند و گل و لای کم کم آنرا پر کند دیگر جای چندانی برای جریان آب  باقی نخواهد ماند . مگر اینکه مدتی آب را ببندند و کانال را کاملا لایروبی کنند  تا دوباره مجرایی پاک برای گذر آب شود . اما اگر هر روز و همیشه از کانال مراقبت شود و لایروبی های روزانه صورت گیرد کانال ما  نه تنها در وضعیت وخیمی قرار نخواهد گرفت بلکه بهتر و پر آب تر هم خواهد شد .

حال مقایسه کنید کانال را با  وجود خویش . ما پیش از آنکه جسم هایی باشیم که روح داشته باشیم   روح هایی هستیم که جسم داریم . روح هایی که مدتی در این جسم بر سر کلاس زندگی نشسته ایم تا درس عشق و آگاهی بیاموزیم .

ما قرار است بیاموزیم مجرای عشق  و آگاهی  باشیم . قرار است  بیاموزیم عشق الهی را به تمام زندگی بتابانیم . وجود ما ند مثل همان کانال آب است که باید عشق خداوند را به هر آنچه سر راهش قرار می گیرد برساند و نهایتا به دریا برسد .

اما همانطور که کانال آب بیشتر از همه از آب برخوردار می شود مجرای عشق الهی نیز بیش از هر کس و هر چیز دیگر  از این عشق برخوردار خواهد شد . یعنی اگر اجازه دهیم برکات و عشق الهی از طریق ما به تمام زندگی برسد خودمان بیش از همه از آن بهرمند خواهیم شد .  

اما وجود ما هم مانند کانال آب دائم در حال پر شدن توسط رسوبات و گل و لای روزانه است  و اگر مدتی به آن توجه نکنیم  کم کم  مجرای ما  بسته خواهد شد  .  همچون زمینی مسطح که آب نمی تواند در آن جاری باشد و در نهایت خشک خواهد شد .

 

برای مجرا بودن باید نیست شد . کانال آب با نیست شدن و با برخواستن از سر راه جریان آزاد آب به مجرا تبدیل می شود . اگر به جای گود شدن برجسته می شد کمترین آبی هم دریافت نمی کرد . به مصداق آن شعر که می گوید :  در نیستی کوفت تا هست شد .

نفس آدمی و منیت او زمینی بلند است که نمی تواند جریان آب را نگه دارد یا منتقل کند : هر گز نخورد آب زمینی که بلند است .

گاه وجود ما همچون  فانوسی میشود غبار گرفته که نور درون را به بیرون نمی تاباند و زندگی ما را  در تاریکی فرو می برد . گاه کانال آبی می شویم رسوب گرفته که آب نمی تواند  در آن جاری  شود . همچون  زمینی خشکیده .

اگر مجرایی  رسوب گرفته و خشک  باشیم  باز گشت به حالت طبیعی ممکن است پر درد و رنج باشد . کندن و حفر کردن یک زمین بی درد نیست .  ظرف سیاه و دوده گرفته را با سیم زبر تمیز می کنند نه با ابر لطیف .

اما می توانیم پیش از آنکه ظرفیت و قابلیت خود را برای مجرا بودن  از دست بدهیم مراقبت های روزانه را مورد توجه قرار دهیم . با انجام مراقبه و  تمرین های معنوی روزانه می توانیم مجرایی پاک و باز برای جریان عشق و آگاهی الهی (نور و صوت خداوند ) بمانیم .

مراقبه روزانه رسوبات و زوائد وجود ما را می سوزاند و از بین می برد و کم کم ما را به روی عشق خداوند باز می کند و ما با مجرا شدن و رساندن این عشق به عالم بیرون از خود جریانی پیوسته در درون خود ایجاد می کنیم که بیش از همه و پیش از همه مزرعه ی زندگی خود ما را سیراب خواهد کرد . البته به شرط اینکه سعی در نگه داشتن آن برای خودما ن نکنیم . چون وقتی خروجی یک جریان بسته شود ورودی آن نیز بسته می شود .

شاید بتوان در آرامش شب در گوشه ای ساکت و آرام نشست و ده تا بیست دقیقه  نامی مقدس را به آرامی و با حالتی نشاط آور زمزمه کرد  یا هر تصور واندیشه دیگر  که ذهن ما را متوجه حضور خدا کند . یا هر نوع مراقبه ای که به ما آرامش بدهد .

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرهاد

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن 

                                         منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

                                        که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر می کده گفتم که چیست راه نجات

                                  بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

 

 حافظ

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:55  توسط فرهاد داودی  |  یک نظر

اگربخواهیم در زندگی  رفتار یا  شخصیت خود تغییری ایجاد کنیم ابتدا باید تغییر را از درون خود آغاز کنیم 

از کوزه همان برون تراود که در اوست .

آنچه که در زندگی ما و در پیرامون ماست چه خوشایند و چه نا خوشایند همه و همه از درون خودمان به زندگیمان تراویده است .

البته معمولا انسان از محیط بیرون نیز تاثیر می پذیرد . نه اینکه یک سیستم یک طرفه ی فقط رو به بیرون باشد .

گاه برای فرار از مشکلات سعی می کنیم به جای دیگری برویم . مثلا محل تحصیل  کار و یا حتی محل سکونت و شهر خود را عوض می کنیم .اما بعد از مدتی خواهیم دید که همان مشکلات قبلی اینبار در شکل و لباسی جدید دوباره به زندگی ما وارد شده اند .

گویی این آدمهای جدید همان آدمهای قبلی هستند با همان مشخصات و ویژگیها . فقط شکل آنها عوض شده .

گویی زندگی فقط و فقط آینه ایست که درون و سیرت ما را به خودمان می نماید تا خویش را زیبا کنیم و بیاراییم  . براستی که از کوزه همان برون تراود که در اوست .

زندگی ما از درون خودمان به بیرونمان جاریست . ما سر چشمه ی رودخانه ی زندگی خویش هستیم اگر رودخانه آلوده است الودگی از درون خود ماست.

البته ما یک جزیره ی تنها نیستم . یا یک رودخانه ی تنها در یک جنگل تنها . دیگران هم هستند و هر لحظه آلودگی های فراوانی به سوی زندگی ما جاریست . شاید ما از سر چشمه پاک باشیم اما با آلودگی هایی که دیگران وارد زندگی ما می کنند چه کنیم ؟

بگذارید جواب این سوال را از یک دیدگاه متفاوت و با یک مثال متفاوت بدهم .

اگر شما بدن خویش را در وضع سلامتی نرمال نگه دارید سیستم ایمنی بدن شما از ورود ویروسها و عوامل آلوده کننده ی بیرونی تا حد زیادی ( نه مطلقا )  جلو گیری خواهد کرد تنها کاری که شما باید بکنید رعابت بهداشت و تغذیه ی سالم است . لازم نیست نگران بدی ها و آلودگی های دنیا ی بیرون باشید . شما سالم زندگی کنید و بدانید زندگی خود سیستمی برای محافظت از شما دارد . 

همانگونه که جهان  خالی از ویروس و میکرب معنی ندارد  جهان بدون بدی و پلیدی هم بی معناست . به جای  جنگ با تاریکی چراغی در درون خود روشن کنید

اگر فکر می کنید که دیگران نمی گذارند شما خوب و شاد زندگی کنید حتما آینه ی درون می خواهد شما را متوجه چیزی کند . پس به جای دست و پا زدن و دعا کردن بایستید و گوش بسپارید و صبور باشید . اگر با خداوند همکاری کنید او شما را به دریای پاک هستی خویش رهنمون خواهد شد .

چون رودخانه ای شاد جاری باشید

فرهاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:40  توسط فرهاد داودی  |  2 نظر

دو نوع آینه هست . یکی آینه ی صورت و دیگری آینه ی سیرت  . یا به زبانی دیگر آینه ی بیرون و آینه ی درون .

سوال اینه که چرا از آینه استفاده می کنیم ؟  چون هیچ کس نمی تونه صورت خودش رو ببینه .

خب پس نیاز به وسیله ای داریم که ما رو به خودمون نشون بده .

اگه تصویری که آینه نشون میده زیبا نباشه و یا مثلا لکه ای روی صورت ما باشه قطعا به آینه دست نمی زنیم بلکه به صورت خودمون دست می زنیم و اصلاحات رو روی خودمون انجام میدیم نه روی تصویر آینه .

همین اصل در مورد درون و سیرت ما هم صادقه .

دنیا و آدماش و اتفاقاتش همه و همه انعکاس و آینه درون خود ما هستن. اونها ما رو به خودمون نشون میدن  حتی بدون اینکه خودشون بخوان یا بدونن .

وقتی ما از چیزی یا از کسی خوشمون نمیاد یا رفتاری از دیگران باعث آزار و رنجش ما میشه بجای سرزنش کردن و محکوم کردن دیگران و شکایت کردن از روزگار و زندگی بهتره به درون خودمون برگردیم و صادقانه دنبال ریشه ی مشکل در درون خودمون بگردیم . به احتمال زیاد نوعی از همون رفتار آزارنده ی دیگران رو در خودمون پیدا خواهیم کرد .

نه اینکه دیگران حق دارن بد باشن  . حتی ما هم با رفتار های بد خودمون ممکنه آینه ی دیگران باشیم . البته اینجا یه تفاوت هست  و اون اینکه دیگران هم باید به نوبه ی خود خودشون رو اصلاح کنن .

همونطور که ما نمی تونیم صورت خودمون رو ببینم  سیرت و درون خودمون رو هم به سختی می توانیم ببینیم و نیاز به آینه ای داریم که ما رو بهتر به خودمون نشون بده پس :

آیینه چو نقش تو بنمود راست    خود شکن آیینه شکستن خطاست

البته منظور من این نیست که هر اشکال و نقصی که در اطرافتون دیدید لزوما در خودتون هم هست . نه .  اون چیز هایی که بیشتر از همه باعث آزار و رنجش ما میشن  به احتمال بسیار زیاد همون اشکال هایی هستند که آینه ی زندگی میخواد به ما نشون بده .

موفق و پیروز باشید .

فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 0:41  توسط فرهاد داودی  |  یک نظر

خلوص (برگرفته از کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه ). پرسید، "ای سرور من، خلوص چیست؟"

جوینده در تماشای پرنده ای  بود كه در كنار بیدهای خواب آلوده جزیره ای در میان آب به صید ماهی مشغول بود و گردابهای كوچك به آرامی می چرخیدند و می گذشتند

استاد  قدم زنان به كنار او آمد و پاسخ داد،

"لكن چه منفعتی است برای بشر كه مالكیت تمام این دنیا را به چنگ آورد اما در عوض روح خویش را گم كند؟"
" بشر خدا را فراموش می كند. او این را درك نمی كند كه  نور از نور می آید و زندگی از زندگی. خدا هم نور است، هم زندگی. او منشاء هر دو است، و همه موجودات زنده درون او حیات دارند و نور همه از نو او می آید.

"پس با تو می گویم كه اگر نور را در این جهان بجوئی، آنگاه این جهان بر تو نور خواهد شد، و همه تاریكی زمین خاكی و توهماتش ناپدید می شوند. سپس صدای خدا با تو سخن می گوید، هر كلمه اش از حكمت آكنده و از فهم، و تو به فراسوی همه چیز این دنیا راه می یابی.

"خدا نور را تنها بدان كس می تواند عطاكند كه قلبی خالص داشته باشد. تا روزیكه دیوار نفس خویش از میان بر نداری، نور به تو نخواهد رسید. هیچ پیامی به تو نمی تواند داده شود و برای استاد تلاش برای آن جز اتلاف وقت نخواهد بود

طبقه بندی: ۶ - شناخت درون ،

[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
قبلا یک کتاب به نام  تمرین نیروی حال از اکهات تول معرفی کردم . خوشبختانه کتاب اصلی نویسنده نیز الان در بازار موجوده . این کتاب شناخت عمیقی از موجودی به نام ذهن به شما میده .شناختی که میتونه رهایی ذهنی رو در پی داشته باشه .

شاید این کتاب بخصوص برای کسایی که کنترل و آروم کردن ذهن براشون کار دشواریه  کتاب مناسبی باشه .

اسم کتاب اینه :

 

نیروی حال

 

نوشته ی اکهارت تول

......... این جمله مدام در ذهنم طنین می انداخت که : دیگر حالم از خودم به هم می خورد .  ناگهان فهمیدم که این جمله فکری است در سر من . آیا من تنها هستم ؟ یا دونفر هستم ؟ اگر حالم از خودم به هم می خورد پس باید دو نفر وجود داشته باشند : من  و خود . که حال من از او به هم می خورد .  فکر کردم شاید یکی از این دو نفر واقعیت دارد و آن دیگری توهمی بیش نیست .........

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:53  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

مطلبی بود که زود تر از اینا می خواستم بگم  . بیشتر بر می گرده به کتابهای موجود در بازار و بخش معرفی کتاب همین وبلاگ  .  شاید شما هم هزاران عنوان کتابی رو که در زمینه ی موفقیت و شادکامی نوشته شده تو کتاب خونه ها دیده باشید  . بیشترشون وعده های خیلی بزرگ اون هم در زمانهای خیلی کوتاه میدن . اسم بعضیهاشون هم تو معرفی کتاب همین وبلاگ هست  اما آیا واقعا چنین چیزی ممکنه ؟ آیا رسیدن به موفقیت به شادکامی و اعتماد به نفس در مثلا ۲۰ روز ممکنه ؟  این منو یاد  کلاسهای ۳۰ جلسه ای آموزش زبان میندازه ؟  آیا شما می تونید در ۳۰ جلسه زبان فارسی رو به یک خارجی یاد بدید؟  یا لاغری و تناسب اندام مثلا در ۱۰ جلسه  یا مثلا با خریدن فلان دمپایی قد خود را ۱۰ سانت بزرگ کنید یا اعتماد به نفس در ۱۰ روز و ده ها مورد مشابه که با وعده ها ی بزرگ شما رو تشویق به مشتری شدن می کنن اما سود نهایی رو فقط خودشون میبرن

داستانهایی که بیشتر این کتابها نقل می کنند حکایت از این می کنه که شخصی خواسته ای داشته و با پیروی از اصولی که نویسنده ی کتاب بیان کرده تونسته ظرف چند روز به خواسته اش برسه 

من منکر اتفاقات خارق العاده نیستم . به نظر من هم گاه ممکنه یک تحول اساسی خیلی سریع اتفاق بیفته اما عمومیت نداره . هر تغییر اصولی برای پایدار موندن نیاز به زمان داره . موفقیت اساسی سالها زمان می خواد . تغییر در شخصیت یک شبه ایجاد نمیشه . روند رشد آگاهی خیلی شبیه به روند رشد دانشه  . شما نمیتونید ۲۰ روزه صاحب علم و دانش بشید  باید سالها درس بخونید . شادی و آرامش و حتی موفقیت سطوحی از آگاهی هستند و باید در کلاس زندگی ماه ها و سالها تلاش کرد تا آنها را آموخت .

مگر اینکه منظور از موفقیت یک شبه پول دار شدن باشه اون هم از راه های نا سالم . هیچ موفقیتی بدون زحمت و به سرعتی که نویسنده ها مدعی هستند به وجود نیومده  بجز فروش خوب کتابهای خودشون .

خب حالا چرا من این همه کتاب رو لیست کردم .  دو علت داره  یکی اینکه تقریبا همه ی اونها اصول موفقیت و شادی رو توضیح دادن و هر کسی می تونه از اونها چیزای مفیدی یاد بگیره   یعنی قطعا چیزای بسیار خوبی برای یادگرفتن توشون هست .  دوم اینکه  برای رسیدن به حقیقت  گاه باید فهمید که ناحقیقت چیست .   

البته بعضی از کتابها هم هستند که تجاری نیستن و واقعا از اول تا آخر مفید و واقعی هستن . به مرور زمان همه ی ما به تشخیص درست خواهیم رسید  اما گاه لازمه شکست هایی رو تجربه کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 16:38  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

شما می توانید در این قسمت کتابهای جالب و مفیدی را که خوانده اید   معرفی کنید

( شاید تمام کتابهای فراروانشناسی موجود در کتابفروشی ها ایده ال و عالی نباشند و لی مطمئنا در هر کدام از آنها چیزی برای یادگرفتن هست ...گاه برخی از کتابها صرفا جنبه ی بازاری دارند و نویسندگان  آنها وعده های بزرگی می دهند  ... درست است که موفقیت و شادی یک شبه و حتی یک ساله بدست نمی آید  اما خواندن کتابها  مفید است و از هر کدام نکته ای خواهیم آموخت و به  مرور زمان  در مسیر درست قرار خواهیم گرفت )

آخرین راز شاد زیستن  (اندرو متیوس)  .......این کتاب و سایر کتابهای این نویسنده مانند "راز شاد زیستن" و "درخت دوستی بنشان" بسیار امید بخش و مثبت هستند و راهکار های ساده ای جهت شاد تر بودن ارائه می دهند .....در کل ۴ کتاب از این نویسنده در ایران به چاپ رسیده ...کتب انگلیسی این نویسنده هم در کتابفروشی ها یافت می شود ....خواندن این کتاب برای همه ی کسانی که می خواهند روحیه ی شاد و خوبی داشته باشند و با مشکلات و آدمهای اطرافشان کنار بیایند کمک بزرگی است. 

 تجسم خلاق ( شاگتی گاوین)  خانم شاگتی گاوین نویسنده ای توانا در آموزش روشهای موفقیت ذهنی و آموزش تجسم خلاق هستند و در این کتاب و سایر کتابهای ایشان مانند  راه تحول  و بازتابهای نور و زندگی در روشنایی و ........... راه کارهایی برای داشتن یک زندگی بهتر و پویا تر می یابید .

 حکایت دولت و فرزانگی ( مارک فیشر ) بیشتر کتابهای این نویسنده مانند حکایت آنکه دلسرد نشد و ........... در زمینه ی موفقیت مالی و رویکرد های ذهنی جهت موفقیت در کار می باشد .......این کتاب داستانی  در عین سادگی  نکات جالبی را آموزش می دهد .

 

آفرینش فراوانی ( دکتر دیپاک چوبرا) یک کتاب خوب برای فراگیری رموز بهره مندی و توانگری ..   از همین نویسنده   بیست درس معنوی برای آفرینش زندگی دلخواه   -  اکسیر  و هفت قانون معنوی موفقیت   - ذهن بی انتها جسم پردوام (این کتاب در زمینه ی طول عمر و ارتباط آن با ذهنیت خود ما و کوانتم  می باشد )

چهار اثر (فلورانس اسکاولشین ) راهکار هایی جهت گذر از سد مشکلات و گرفتاریها و بهتر زیستن

در آرامش بیندیشید و ثروتمند شوید (ناپلون هیل ) یک کتاب قدیمی در زمینه ی موفقیت مالی ( چینی ها معتقدند ثروت از هیچ به وجو د می آید  پس برای بهبود وضع مالی جز آنچه که هستید به چیز دیگری نیاز ندارید)

موفقیت نا محدود (آنتونی رابینز )  نویسنده ی معروف در زمینه ی  ان ال پی و کتابها یی چون بسوی کامیابی -رمز کامیابی -بیداری غول درون و............

تنها عشق حقیقت دارد ( دکتر برایان ال وایس) روانشناس آمریکایی که بر خی تجربیات داستان مانند مراجعینش را در این کتاب و کتاب (استادان بسیار زندگی های بسیار ) آورده است . او و بسیاری از روانشناسان آمریکا مانند جیمز نیوتون نویسنده ی کتاب سفر روح معتقدند که ریشه ی بعضی مشکلات و ناراحتی ها در گذشته های بسیار دور است و با هیپنوتیزم بیمار را به این گذشته می برند تا ریشه ی مشکل خود را پیدا کند و با به دست آوردن درکی بهتر از علت آن . آنرا برای همیشه از خود و ذهنش بیرون کند .

خلاقیت ( اشو )  یک اثر فلسفی از نویسنده و فیلسوف هندی اشو نویسنده ی کتابهای زیادی چون شکوه آزادی و راز و شهامت عشق ورزیدن و کتابهایی در باره ی عرفای ایرانی

تفکر زائد( محمد جعفر مصفا ) یک کتاب بسیار زیبا در زمینه ی شناخت رفتار و ظرائف ذهنی . این کتاب و سایر کتابهای این نویسنده در درک بهتر خویش و خود شناسی بسیار موثر خواهند بود (خواندن کتابهای این نویسنده بخصوص به دانشجویان رشته ی روانشناسی توصیه می شود )  نویسنده خواندن کتابهای خود را به ترتیب زیر توصیه می کند  ۱ - تفکر زائد ۲ - با پیر بلخ ۳ - رابطه ۴- هله ۵- آگاهی ۶- انسان در اسارت فکر ۷- زندگی و مسائل ۸- نامه ای به ندیده ام

یک(کوانتوم  عرفان و همیوپاتی) نوشته ی دکتر مسعود ناصری کتابی بسیار زیبا و بدیع در زمینه ی ارتباط علوم مختلف با هم  بویژه پزشکی همیو پاتی که روش بسیار موثر و متفاوت در زمینه ی درمان انواع بیماریهاست ....کتاب دیگر این نویسنده به نام صفر (لوح پیدایش جهان ده بعدی ) می باشد

درمان با عرفان (دکتر وین دایر) نویسنده ی معروف کتابهای روانشناسی نوین و کتابهایی چون کتاب بسیار زیبای (چگونه شخصیت سالمتری داشته باشیم ) و

کیمیا گر(پائولو کوئلیو) نویسنده ی اهل آمریکای جنوبی که نوع خاصی از عرفان را در کتابهایش آموزش می دهد  کتاب کیمیا گر داستان مردیست که رویا های خود را دنبال کرد و درسهای زیادی آموخت 

اوهام ( ریچارد باخ) این کتاب با شکوه با نام پندار نیز در ایران ترجمه شده  اگر به متافیزیک و شناخت ذهن و توهم ذهنی علاقه مندید این کتاب و سایر کتابهای این نویسنده را بخوانید .....کتاب دیگر او (جاناتان مرغ دریایی) کتابی کوچک اما بسیارزیباست.  حکایت آنکه در جستجوی حقیقت بود و نهایتا آنرا یافت

چه کسی پنیر مرا برداشته( دکتر اسپنسر جانسن ) یک کتاب کوچک و  زیبا در زمینه ی تحول و  تشخیص زمان  آن .کتاب ( هدیه حال ) از همین نویسنده

قدرت فکر (جوزف مورفی ) نویسنده ی کتابهای کامیابی در زندگی -   گامهای دستیابی به شانس و ثروت  - رونق کسب و کار - چگونه به خواسته های خود برسیم  - آسمان در خود توست - مراقبه - و ...............

قانون توانگری  ( کاترین پاندر ) و کتابهایی چون  از دولت عشق (در زمینه ی رسیدن به خواسته ها و موفقیت شخصی ) و قانون شفا ( در زمینه ی شفای جسمانی با تغییر در ساختار ذهن و اندیشه)

از حال بد به حال خوب (دیوید برنز ) کتابی عالی برای غلبه بر تنبلی و ترس  تغیر احساس و ایجاد ارتباط بهتر

 قورباقه را قورت بده (دکتر برایان تریسی ) کتابی برای غلبه بر تنبلی و ایجاد تحرک در زندگی .... کتابهای دیگر این نویسنده ... هدف(یک کتاب عالی برای موفقیت و دستیابی به خواسته ها ) - صد اصل موفقیت - تمرکز روی هدف - فرمول نابغه ها -اعتماد به نفس

برای آن به سوی تو می آیم ( جی پی واسوانی )  کتابی نیایش گونه در ارتباط خدا و انسان ... از همین نویسنده : هر روز به سوی تو می آیم  و با خالق هستی

NLP ( کارول هریس )  روانشناسی ذهنی

تریلوژی عشق ( باربارا   دی آنجلیس) این کتاب در زمینه ی عشق و ازداج است و شامل سخنان افراد معروف و نویسنده های بزرگ در این زمینه است  از همین نویسنده و در همین زمینه : عشق را بجویید تا بیابید   -   لحظه های ناب برای عشاق - سفر عشق

مردان مریخی زنان ونوسی  (جان گری )  کتابی عالی  برای شناخت بیشتر  

روانشناسی تصویر ذهنی/سایکو سیبرنتیک (.............) ترجمه مهدی قره چه داغی کتابی بسیار زیبا و مفید در شناخت ذهن و خویشتن و راهنمایی عالی جهت ایجاد تغیرات در زندگی شخصیت

حکمت کهن /وو وی (ترجمه گیتی خوشدل) کتابی زیبا شامل نوشته هایی کوتاه از حکمت باستانی و ۵۰۰۰ساله ی  چینی ....

شفا برای همیشه (لویز هی ) این کتاب رابطه ی بین بیماری های جسمی و ذهن را بر رسی می کند ....نویسنده در این کتاب مشخص می کند که هر بیماری جسمی با یک عدم تعادل ذهنی یا عاطفی ارتباط مستقیم دارد  مثلا بعضی بیماری های جسمی نتیجه ی خشم یا عدم اعتماد به زندگی و سایر مشکلات عاطفی و ذهنی می باشند ..............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:2  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات



طبقه بندی: ۵ - معرفی کتاب ،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش كرد و گفت:نه،هرگز،همسری ام را سزاوار نیستی،تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی.خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت كردی، به پیمان و پیامش نیز.  غرورت،غرقت كرد.دیدی كه نه شنا به كارت امد و نه بلندی كوهها!

پسر نوح گفت :اما انكه غرق می شود خدا را خالصانه صدا می زند،تا ان كه بر كشتی سوار است.من خدایم را لابلای طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت:ایمان،پیش از واقعه به كار می اید.در ان هول و هراسی كه تو گرفتار شدی،هركفری بدل به ایمان می شود.ان چه تو به ان رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست

.پسر نوح گفت: انها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریض دارندكه به بادی ممكن است از دستشان برود. من ان غریقم كه به چنان خدایی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم.خدای من چنان بزرگ  است كه هیچ طوفانی انرا از كفم نمی برد.

دختر هابیل گفت باری تو سر كشی كردی و گناهكاری.گناهت هرگزبخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:شاید انكه جسارت عصیان داد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید ان خدا كه مجال سركشی داد،فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید اغشته باشد،اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا كوتاه است و ادمی كوتاه تر.مجال ازمون و خطا نیست

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه كن. به شاخه هایش.پیش از انكه دستهای درخت به نور برسد،  تاریكی پاهایش را تجربه كرده است .گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت....من اینگونه به خدا رسیدم  راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر و مطمئن تراست،دختر هابیل!.

پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود می گوید : ایا همسریش را سزوار بودم!

سراب و افسانه ای میان مردمان هست كه هنگامی كه به دنیای ظلمات و تاریكی رفتی هرگز راه به سوی نور پیدا نخواهی كرد  در حالی که  نور درون قلبها را نمی بینند كه از میان تاریكترین قلبها نیز ممكن است زبانه بكشد  و راهی  به سوی نور بگشاید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 17:2  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟

استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد

پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟

استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی

نکته جالب این داستان این است که استاد فنی را به پسر یاد داده بود که تنها راه مقابله با آن این بود که حریف می بایست دست چپ او را بگیرد   اما او دست چپ نداشت و همین ضعف باعث پیروزی او بر حریفانش می شد .

. "
"
!
."
.
."
"
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:55  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود

آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چیكار می كنی ؟

آمریكایی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو باید بیشتر ماهی گیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میكنی . اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری

=======================

جالب بود نه ؟  به نظر میاد خیلی وقتا ما همه عمر رو صرف به دست آوردن چیزی می کنیم که همین الان هم داریم .

فرهاد

!
مكزیكی : خوب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : به جای این كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و می روی مكزیكوسیتی ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیو یورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی
...
مكزیكی : اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه ؟

آمریكایی : پانزده تا بیست سال
!
مكزیكی : اما بعدش چی اقا ؟
آمریكایی : بهترین قسمت همینه ، موقع مناسب كه گیر اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این كار میلیون ها دلار برات عایدی داره
.
مكزیكی : میلیون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟
آمریكایی : اون وقت بازنشسته می شی ! می ری یه دهكده ساحلی كوچیك ! جایی كه می تونی تا دیر وقت بخوابی ! یه كم ماهیگیری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و یه لیوان شراب بنوشی ! و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ....

مكزیكی : تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهی گیری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد میرم توی دهكده می چرخم ، یه لیوان شراب می خورم و با دوستان شروع می كنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولم به این نوع زندگی !
.
از مكزیكی پرسید : چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی ؟
مكزیكی : مدت خیلی كمی
.
آمریكایی : پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟
مكزیكی : چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه .
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51  توسط فرهاد داودی  |  یک نظر

در گذشته های دور در تبت مردی بود که برای حاکمی محلی کار می کرد . او جزء معدود افراد باسواد آن منطقه بود و همین باعث شده بود که حاکم او را به کار گیرد . او یک جوینده بود . همه جا و در همه چیز دنبال حقیقت می گشت . جستجوی بسیار طولانی او و دست زندگی او را هر بار در ماجرایی تازه می انداخت تا اینکه کم کم با فرمانده ی نیروهای حاکم دوست می شود . اسم او سزار بود . مردی بسیار نیرومند که در همه میدانهای نبرد تن به تن پیروز میدان بود .

 نکته ی شگفت انگیز در مورد سزار این بود که هرگز عصبانی و خشمگین نمی شد . حریفان و دشمنان او با فریاد و خشم به سویش حمله ور می شدند اما او خونسرد و آرام بدون هیچگونه خشم یا ترس حریفان را از پای در می آورد . هر گز از مرگ نمی ترسید . برایش مهم نبود که از میدان نبرد زنده بیرون می آید یا مرده . فقط می جنگید .

مرد باسواد داستان ما روزی از سزار خواست تا ماجرای زندگیش را برایش تعریف کند و سزار راز این آرامش و بی تفاوتی را برایش گفت .

هنگامی که نوجوان بوده او را دزدیده و به یک تاجر برده دار فروخته بودند . تاجر هم سزار را در چاله ای عمیق و کم عرض می اندازد تا نتواند از آن خارج شود . او ترسیده و عصبانی بود . خود را به دیوار می کوبید و فریاد می زد . ماموران تاجر هر روز او را کتک می زدند و روی سر او آشغال و چیزهای کثیف می ریختند . گرسنگی . کثیفی . خستگی و باز هم فریاد و دشنام و عصبانیت .

این برنامه ی هر روز او بود . شاید بتوان گفت این بد ترین چیزیست که ممکن است برای یک انسان اتفاق بیفتد . درست است اما چیز متفاوتی پیش آمد . بعد از مدتی سزار کم کم خونسرد شد و دیگر مثل قبل واکنش نشان نمی داد . کم کم خشمش از بین رفت . ترسش نیز رفته بود . حتی مردن یا زنده بودن خیلی برایش مهم نبود . هر بار که به او توهین می کردند و روی سرش اشغال می ریختند فقط لبخند می زد .

تاجر او را دید و گفت که اکنون او آماده است تا گلادیاتور شود . او را بیرون آوردند و آموزش دادند . شمشیر زن و مبارز بسیار ماهری شد . در میادین گلادیاتوری مبارزه می کرد و با خونسردی و بی تفاوتی حریفان را شکست می داد .

مدتها گذشت و بالاخره او را آزاد کردند و در نهایت به موقعیت  فعلی خود رسید .

===============================

خب این داستان را نگفتم که کشتن و جنگ رو تایید کنم فقط می خواستم به درسهایی که آدم در چاه مشکلات میگیره اشاره کنم .

داستان الاغ یادتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم تو چاه گرفتار شده بود . راستی چرا همه تو چاه گرفتار میشن؟

هم الاغ هم جناب سزار که یه داستان واقعی بود هر دو تصمیم گرفتن مغلوب مشکلات و چاه نشن . هر دوشون به نوعی از چاه بیرون اومدن . شاید راه های دیگه ای هم برای بیرون اومدن از چاه باشه این بستگی به این داره که زندگی چه درسی برای شما در نظر گرفته باشه .

فرهاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:51  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

 

قصه زندگی

درآغاز خداوند هستی

 را آفرید و همه انسانهایی که در آن زندگی میکردند را به گونه ای خلق کرد که از وحدت وجود و عشق عمیقی که میان خود با خداوند داشتند و از راز های زندگی آگاه بودند 

خداوند همه را دوست داشت پس چه دلیلی برای ندادن رازهای زندگی این گرانبها

آنگاه خداوند به نظاره بازی زندگی با تمامی زوایای آشکارش پرداخت.اما هر چه

پس قالب انسانی خود را رها کرده و به سوی او باز میگردم

 ترین هدیه ای که می شناخت به انسان داشت؟ بیشتر نگاه میکرد بیشتر متوجه می شد که یک جای کار ایراد دارد. هر گاه انسانی دچار مشکلی می شد و یا ایام سختی را پشت سر میگذارد با خود میگفت: " وحشتناک است چرا باید وقت خود را صرف حل مشکل کنم ؟ خدا با من است "

این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد. انسانها یک به یک خود حقیقی خود را به

خدا گفت: " پس از ملاحظات بسیار تصمیم گرفته ام تا رازهای زندگی که همان

یکی از مقربان پرسید: آنرا کجا مخفی کنیم؟

 خاطر آورده و به بازی زندگی تمایلی نشان نمی دادند. این وضعیت خدا را به فکر انداخت . هدف از زندگی این موجودات آموختن و رشد کردن بود. نه اینکه از مواجهه با ناکامی طفره بروند. پس جلسه ای اضطراری با مقربان درگاه خود گذاشت. رازهای شادمانی است را از دسترس آدمیان پنهان کنم .چون آن را به خاطر دارند علاقه ای به زندگی زمینی ندارند". 

کسی گفت: اجازه دهید آنرا در بالای بلند ترین قله زمین مخفی

 کنیم.

خداوند مخالفت کرده و گفت:" نه. فایده ای ندارد. انسانها با تدبیرند راه های

 صعود را پیدا کرده و به آن دست می یابند ".

دیگری گفت: اعماق اقیانوس چطور است؟ هرگز به آنجا نمی روند.

 

خداوند گفت: " البته که می روند . انسان ها زیر دریایی اختراع می کنند. نه

 اعماق اقیانوس فایده ای ندارد.

آن دیگری گفت : یافتم. بگذار تا

 رازهای زندگی را در فضای ما ورائ جو پنهان کنیم.به طور یقین دستیابی به آن برای انسان امکان ناپذیر نیست.

خداوند اهی کشید و گفت : " نه.

 آنها سفینه ی فضا یی ساخته و به آنجا میروند. هیچ یک از پیشنهادات کارایی ندارد . باید برای پنهان کردن رازهای زندگی جایی وجود داشته باشد".

آوایی لطلف گفت: من میدانم کجا پنهانش

 کنید.

خداوند دید فرشته ی جوانی که تا پیش از این متوجه حضور او نشده بود چنین گفته است.

خداوند پرسید: " به نظر تو کجا پنهانش کنیم؟

"

گفت: آن را در اعماق قلب انسان پنهانش کنید.

 

خداوند تبسمی کرد چون می دانست راه حل را پیدا کرده است.

چنین کرد و از آن پس چنین بوده است

.

* * *

برگرفته از کتاب رویابین در نبرد با ترس

نوشته باربارا د.انجلیس

=================================

صدفی به صدف دیگر می گفت: درد عظیمی در درون دارم. سنگین و گرد است و آزارم می دهد. صدف دیگر با غرور  و نخوت گفت: آسمان و دریا را شکر  که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بیرون سالم سالم هستم. در همان لحظه خرچنگی از کنارشان می گذشت: گفتگوی آن دو صدف را شنید و به آن صدفی که از درون و بیرن سالم بود گفت:آری تو  سالم و سرحالی، اما درد رفیقت مرواریدی گرانبهاست

جبران خلیل جبران

========================

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:50  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما

این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست

داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

                                                                                                      امضا : دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

روز بعد  صبح  زود ۱۲  نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند  و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟  

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .

منبع : وبلاگ http://movaffaghiyatha.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:55  توسط فرهاد داودی  |  4 نظر

داستان طلسم

پسر پادشاه تصمیم گرفت به تنهایی به سفر برود تا قلمرو سرزمینش را بهتر بشناسد . پدرش به او اجازه داد اما تاکید کرد " اگر در جایی مردی را دیدی کا به تو جزیره ا ی را نشان می دهد که پری های دریایی در آن نشسته اند و آواز می خوانن بدان که او یک جادو گر است . او تو را طلسم  می کند که چیزهایی را که وجود ندارند ببینی . از او بر حذر باش "

پسر پادشاه به گوشه و کنار سرزمین سرک کشید و بسیار چیز ها دید و شنید و دانست . تا اینکه روزی در کنار ساحل قدم میزد مردی او را صدا زد و با دست به جایی در میان دریا اشاره کرد . پسر پادشاه با تعجب جزیره ای را دید که گروهی پری دریایی بر آن نشسته بودند و آواز می خواندند . پسر پادشاه بلافاصله به آن مرد گفت : " تو یک جادو گر هستی . تو مرا طلسم کرده ای که آنچه وجود ندارد را ببینم " آن مرد لبخندی زد و گفت : " اشتباه می کنی . پدرت یک جادوگر است . او چنان تو را طلسم کرده که آنچه می بینی را باور نکنی . از او بر چذر باش
پسر سر در گفم و نگران به کاخ پدر باز گشت و با دیدن پدرش فریاد برآورد : پدر تو یک جادوگری . تو چنان مرا طلسم کرده ای که چیزی را که با دوچشمم می بینم باور نمی کنم " پدر تاملی کرد و گفت : " پسرم راست می گویی من هم یک جاودوگر هستم اما آن مرد هم یک جادوگر بود " پسر سر در گم و گیج به اتاق خود رفت و اندیشید و اندیشید . مدتی بعد شاداب و خندان بیرون آمد و به پدرش گفت . " تصمیم گرفته ام خودم جادوگر خودم باشم . خودم را طلسم می کنم تا هر گاه دوست دارم چیزی را ببینم آن را ظاهر کنم و هر گاه دوست ندارم چیزی را ببینم آن را نا پدید نمایم .

 

=============================

پروانه  

مردی فرزانه در خواب می بیند پروانه ای است که خواب می بیند انسان است . حال که بیدار شده نمی داند آیا انسانی است که خواب پروانه بودن را می بیند یا پروانه ایست که خواب انسان بودن را از یک کتاب

=====================

دو کارگر 

در خیابانی دو کارگر کار می کردند . یکی زمین را می کند و دیگری پر می کرد . شخصی پرسید چرا چنین کار بیهوده ای انجام می دهید ؟ آن دو لحظه ای دست از کار کشیدند و به اطراف نگاه کردند . وبا تعجب گفتند ما سه نفر بودیم . یکی می کند دومی لوله می گذاشت و سومی پر می کرد . گویی نفر دوم مدتیست رفته و ما متوجه نشده ایم .

======================

داستان گربه

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .

 

============================

در پادگانی در ایران در جاده ای نسبتا دور افتاده همیشه یک سرباز مسئول نگهبانی در پای درختان بزرگ آن جاده بود . روزی یکی از افسران کنجکاو شد که بفهمد درختان به این بزرگی چه نیازی به نگهبانی دارند . او متوجه شد سالها پیش هنگامی که فرمانده پادگان دستور درختکاری در آن منطقه را داده یک پست نگهبانی هم برای مراقبت از نهال ها در نظر گرفته . مدتها بهد فرمانده رفته اما پست نگهبانی پس از سالیان دراز همچنان در جای خود باقی مانده .   نقل قول

=======================

فاصله ی ریل های قطار را رومیان باستان تعیین کرده اند . 143.5 سانتیمتر . اما چرا ؟

در ساخت اولین قطار ها از همان معیاری استفاده شده که در کالسکه ها به کار می رفته . یعنی فاصله ی چرخ های کالسکه ها 143.5 سانتیمتر بودن چون فقط با رعایت این فاصله می توانستند رفت و آمد کنند . و اما عرض خیابانها را چه کسی تعیین کرده بود . این باز می گردد با سالهای دور . به مهندسان راهسازی روم باستان . آنها اینچنین تصمیم گرفته بودند و آن به خاطر ارابه های جنگی بود که با دو اسب کشیده می شدند . و با ابعاد اسبهای آن زمان فضایی معادل 143.5 سانتیمتر اشغال می شد .

ریل های مدرن ترین قطار های امروزی هم با همین نسبت ساخته می شود . این موضوع حتی بر سفینه های فضایی هم اثر گذاشته است . نظر مهنسین آمریکایی این بود که باید مخازن سوخت را بزرگتر بسازند اما این مخازن در ایالت بوتا ساخته می شد و با قطار به مرکز فضایی فلوریدا آورده می شد و تونلها و قطارها گنجایش شیئی با اندازه ی بزرگتر را نداشتند . در نتیجه مجبور شدند تسلیم نظر رومیان شوند . البته شاید رومی ها هم به واسطه ی تقلید از کسانی دیگر این فاصله را تعیین کرده باشند . کی میدونه ؟؟؟؟؟؟؟  از پائولو کوئلیو

========================

بعضی از این داستان ها  از کتاب بسیار زیبای ده سوال بی جواب نوشته ی دکتر محمد رضا سر گلزایی .

البته از خواندن این کتاب جیبی و سایر کتابهای این نویسنده به نام مجموعه مهارتهای زندگی بیشتر لذت خواهید برد .

نویسنده با بیان این داستانها سعی دارد بگوید که ما روشی زندگی را دنبال می کنیم که از خودمان نیست و حتی گاه نمی دانیم از کجا آمده است فقط و فقط آنچه را که به ما رسیده ادامه می دهیم .

فرهاد

 

۴ - داستان و حکایت ،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
 

تصور کنید در جایی تاریک زندگی می کردید و حق استفاده از روشنایی آفتاب و آبی آسمان فروشی بود و هر که ثروتمند تر بود بهره بیشتری می برد .

آنگاه ثروتمند کسی بود که می توانست به آسمان نگاه کند و از گرمای آفتاب لذت ببرد . ثروتمند کسی بود که می توانست زیر باران قدم بزند و نوازش نسیم را بر گونه های خود احساس کند . کوهستان را نگاه کند . پرواز پرندگان را . آنگاه شاید دیدن و بوییدن یک گل سرخ شگفت انگیز ترین تجربه ی آدمی می بود .

تصور کنید عشق و دوستی خریدنی بود . آنگاه برای خریدن یک دوست چقدر می پرداختید ؟ اگر اکنون بخواهید روی عزیزان خود و کسانی که به آنها عشق می ورزید قیمتی بگذارید چه بهایی برای آنها تعیین می کنید ؟ آیا اگر آنها خریدنی بودند حتی پول دار ترین انسانها هم قادر به به دست آوردن این همه می شدند؟

اگر تصور کردن و احساس کردن خریدنی بود برای به تصویر کشیدن یک لحظه ی دوست داشتنی در ذهنتان یا برای احساس کردن محبت در قلبتان چقدرباید می پرداختید ؟

شاید زندگی کنونی ما شامل همه ی این چیز های خوب نباشد . بالا خره زندگی بالا و پایین زیاد دارد . شما برای دیدن یک فیلم زیبا حدود دو ساعت فرصت دارید اما برای تجربه ی تک تک زیبایی های زندگی فرصتی به مراتب بیشتر به ما داده می شود .

براستی ثروتمند ترین انسان کیست ؟

اگر این همه  خریدنی بود آدمها به جای تعریف کردن از ماشین آخرین سیستم و خانه ی لوکس شان  شاید بیشتر از تجربه ی دیدن آسمان و باران برای هم می گفتند . و آنان که پول کمتری داشتند با حسرت فقط داستان آسمان آبی و گل سرخ را می شنیدند .

خود را ثروتمند بدانید . پول فقط یک وسیله است که می تواند خیلی خیلی خوب و برعکس خیلی خیلی هم بد باشد . اما یادمان باشد با ارزش ترین چیزهای زندگی را به رایگان به ما داده اند .

ثروت در درون شماست  . در اندیشه و احساس شما . آدمی باید از درون غنی باشد  . اگر اندیشه فقیر داشته باشیم حتی با داشتن ملیونها باز هم فقیریم . آنکه همواره احساس نیاز می کند حتی اگر ثروتمند ترین باشد باز هم فقیر است .

فقر واقعی احساس اذمندانه نیاز است و ثروت واقعی احساس بی نیازی .... (احساس بی نیازی نه خود بی نیازی . تفاوت در وضعیت ذهنی و وضعیت فیزیکی است )

سعی کنید دنیا در شما احساس ضعف یا نیاز نبیند . دنیا مثل اسبی قدرتمند است که باید حس کند سوار کارش از او بر تر است وگر نه به او سواری نمی دهد واگر احساس کند او ضعیف است او را به زمین می زند .

همواره با احساس ثروتمند بودن زندگی و کار کنید . به خود بگویید که اگر الان  مثلا صد ملیون تومان داشتم چه احساسی داشتم . با همان احساس روز خود را شروع کنید .

البته خیلی چیزها مورد نیاز ماست و تهییه آنها پول زیادی می خواهد اما اگر به آنچه که دارید فکر بکنید خدا را به خاطر این همه هزاران با ر شکر خواهید کرد .

شب ها اموال و دارایی های خود را دوباره محاسبه کنید تا ببینید چقدر ثروتمند هستید لست شما  می تواند شامل اینهاباشد :  آسمان - درختان - دیدن رودخانه - آفتاب - دوستانم -  گنجشک های روی درخت خانه - گل سرخ - ستارگان -  مهتاب - لبخند بک دوست - .........................  و خدا .

ثروتمند و شاد باشید

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:53  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

گاهی حرکت نکردن و در غم و اندوه ماندن راحت تر از مبارزه و تلاش کردن است . بعضی آدمها غصه خودردن و یک جا ماندن را بیشتر از شادی و تحرک دوست دارند .

گاه ما میدانیم فلسفه و راهی را که انتخاب کرده ایم ما را به شادی و زیبایی نمی رساند . به وضوح می بینیم که آنان که پیش از ما این راه را آزموده اند به هیچ سعادت و شادمانیی نرسیده اند . اما باز هم اصرار داریم که راهمان و دیدمان را نسبت به زندگی عوض نکنیم و هما ن راه شکست خورده ی قبلی خود را ادامه بدهیم .

و از آنجا که اعمال تکراری نتیجه ی تکراری به بار می آورند چیزی جر همان شکست ها و ناامیدی های قبلی نسیبمان نمی شود .

اما چه چیز باعث می شود که ما تن به تغییر ندهیم و اندیشه های جدید را نپذیریم ؟

شاید رنج تغییر

هیچ تغییری آسان و بی درد نیست . این قانون این جهان است .

علم فیزیک می گوید یک چیز تا زمانی که ساکن و ثابت در جای خود ایستاده است ( انسان اسیر غم و نا امیدی ) تحت تاثیر نیروی مقاوم اصطکاک نیست . فقط اینرسی سکون دارد . اما به محض اینکه شروع به حرکت کرد نیروی جدیدی فعال می شود به نام اصطکاک حال چه اصطکاک با جاده چه اصطکاک با هوا و چه اصطکاک اجزای داخلی آن چیز .

به هر حال اکنون که قصد حرکت کرده اید تا زندگی خود را از وضعیت نا امیدانه و نا مطلوب فعلی خارج کنید نیروهایی را فعال کرده اید که تا کنون بی حرکت و در خواب بودند و کاری به کار شما نداشتند . اما این نیروهای مقاوم از کجا می آیند ؟ا اینها بهای حرکت هستند . تا زمانی که ساکن هستید نه جاذبه و نه اصطکاک و نه مقاومت هوا کاری به کار شما ندارند .

اگر نمی خواهید رنج ببرید پس همچنان ساکن و بی حرکت همچو مرداب بمانید و در ناامیدی و اندوه بسر ببرید . اما اگر قصد صعود کرده اید بدانید که رسیدن به قله ی شادی و موفقیت به بهای غلبه بر نیروی جاذبه ی زمین و اصطکاک به دست می آید .

در هوای آرام اگر ایستاده باشید نهایتا نسیمی ملایم را بر گونه های خویش حس خواهید کرد ا ما اگر شروع به رانندگی کنید هر چه سریع تر پیش بروید مقاوت هوا و اصطکاک و کلا نیروهای مقاوم هم بیشتر خواهند شد .

این طبیعت این جهان است . این بهای حرکت است . یادمان نرود که بدون اصطکاک حرکت و تغییر معنا نداشت . مانع حرکت همان عامل حرکت است .

اما چرا باید هدفی در پیش گرفت ؟ چرا شادی و احساس زنده بودن در حرکت است نه در سکون ؟ تا کنون دقت کرده اید که هنگامی که برای تحقق رویایی تلاش می کنید بیشتر احساس زنده بودن می کنید تا آنگاه که به رویای خویش رسیده باشید ؟ رفتن لذت بخش تر از رسیدن است . بعد از هر رسیدنی ما نیاز به سفری دو باره داریم در غیر این صورت راکد و کسل می شویم .

آدمی همچو رود خانه است و حبات او در جاری بودنش می باشد . رودخانه اگر باز ایستد مرداب می شود . یادمان باشید حتی اگر به دریا هم رسیدیم باز هم باید جاری و در حرکت باشیم . درست است مقصد رودخانه دریاست اما هیچ رود خانه ای با رسیدن به دریا تمام نمی شود .

به نظر من موفقیت و شاد کامی پیش از آنکه در تحقق رویا ها و اهداف ما باشد در دنبال کردن آنهاست .

آنکه زندگی و دنیا را بدینگونه طراحی کرده هدفی هوشمندانه داشته است . دنیا یک مدرسه ی بزرگ است . جای آموزش و همانطور که قبلا هم گفتم بهترین نوع آموزش آن است که با تفریح همراه باشد .

در پس هر هدف و رویایی که بر می گذینیم هدفی والا تر نیز نهفته است . گاه شما برای اینکه کودکی را به راه رفتن تشویق کنید میوه ای خوشمزه را کمی دور از او نگه می دارید تا کودک برای گرفتن آن مجبور به حرکت شود و راه رفتن بیاموزد . رویا ها و اهداف ما را هم کمی دور از ما می گیرند تا برای به دست آوردنشان تلاش کنیم و قوی شویم و درس بگیریم .

بیشتر درسهایی که خداوند برای ما در نظر گرفته در مسیر رسیدن به خواسته ها و اهدافمان نهفته است . داستان کمیا گر پاتئلو کوئلیو که یادتان هست ؟

کیمیاگر به گنج خود رسید اما طی دو سال سفر درسهای زیادی گرفت و اکنون خردمند تر و توانا تر از پیش بود . شاید بدون این درسها و این خرد و آگاهی جدید آن گنج فقط و فقط اسباب زحمت او می شد اما اکنون او می داند گنج واقعی در خود زندگی است نه در موفقیت و ثروت . او گنج خود را همانجا یافت که همیشه ساکن بود اما برای یافتنش نصف دنیا را گشت . گنج هر کدام از ما نیز همینجاست که هستیم اما ابتدا باید شایستگی به دست آوردن آنرا کسب کنیم در غیر اینصورت نه تنها باعث شادی ما نخواهد شد بلکه ممکن است زندگی ما را هم نا بود کند .

یادمان باشد

 موفقیت دو سرعت نیست موفقیت دو ماراتون است .

تغییری که یک شبه حاصل شود دوامی نخواهد داشت و شادی چندانی برای ما نخواهد آورد . ما به اهداف خود خواهیم رسید اما پیش از آن باید درسهای لازم را آموخته باشیم و به اندازه ی کافی رشد درونی کرده باشیم .

اگر قصد ساختن ساختمانی بزرگ و بلند دارید باید پی و فنداسیونی متناسب با آن ریخته باشید در غیر این صورت موفقیت  زود هنگام شما تبدیل  به مصیبت و ویرانی خواهد شد پس در مسیر موفقیت آرام و با صبر گام نهید و اجازه بدهید زندگی خود شما را هدایت کند .

شاید خیلی زود به مقصود خود نرسید اما وقتی رسیدید دیگر بازگشتی در کار نیست . و این خیلی بهتر از زود رسیدن و بعد از دست دادن همه چیز است .

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:31  توسط فرهاد داودی  |  یک نظر

 

 

سال نو همه شما دوستان عزیزم مبارک .

 

 

برای این سالتون یه اسم بزارید . مثلا سال شادی . یا سال موفقیت  یا عشق یا  سال پول  و یا هر اسم دیگه ای که با هدفتون جور در میاد .

بعد هدفتون رو به جنبه های مختلفی تقسیم کنید  و روی هر فصل یه اسم بزارید و بعد روی هر ماه . مثلا اگه در روابط  اجتماعی و خانوادگی مشکل دارید میتونید امثال رو به نام  سال روابط خوب نامگذاری کنید . و بعد فصل ها رو و ماه ها رو نامگذاری کنید . مثلا ماه دوستی . ماه مهربونی . ماه بخشش . ماه با هم بودن و ................ .

حتی می تونید هفته ها و روز ها رو هم نام گذاری کنید . هر روز که از خواب پا می شید  به خودتون بگید که قصد دارید روز خوبی رو شروع کنید و بدونید که اگه مشکلاتی هم پیش بیاد در جهت رسیدن به هدفتون خواهد بود .

یه سر رسید تهیه کنید و تمام اینها رو بنویسید . نوشته ها قدرت زیادی دارند . تمام ۳۶۵ برگ سر رسید رو هر روز با یک کلمه یا جمله ی زیبا پر کنید . نزارید هدفتون از جلو چشمتون دور شه .

تصور کنید هدفتون مثل یک کودک عزیزه که هر گز چشم ازش بر نمی دارید .

یادتون باشه با ارزش ترین چیز زندگی هیچ نیست مگر  "" عشق  ""

سال پر عشقی داشته باشید .

فرهاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:13  توسط فرهاد داودی  |  5 نظر

 

تاثیر محیط و اجتماع در زندگی آدما کم نیست اما انسان این توانایی رو داره که برتر از هر نیرویی باشه و سرنوشتش رو خود ش تعیین کنه .

گاه فرهنگ جامعه از شما   میخواد کاری رو بکنید که بهش اعتقاد ندارید و اگه بخواید رویا ها ی خودتون  رو دنبال کنید با  نیروهای مخالف رو برو خواهید شد . اما وقتی موفق شدید همون آدما و همون اجتماع دور شما جمع میشن تا ببینن چکار کردید . شما رو تمجید می کنن و از شما یه قهرمان میسازن .

اینا رو گفتم که بگم گاه برای موفق شدن و تحقق رویاهامون باید کمی از جاده ی امن عرف و سنت های اجتماعی خارج بشیم اما نه اونقدر که آشفتگی ایجاد کنیم .

متفاوت بودن و سنت شکنی کار آسونی نیست . یه مثال میزنم : در کشوری که هیج عابر پیاده ای از چراغ قرمز رد نمیشه خیلی سخته که شما یه نفر از چراغ قرمز رد بشی . به آدم احساس گناه دست میده .  اما در کشوری که هیج عابر پیاده ای پشت چراغ قرمز نمی ایسته و همه از چراغ قرمز رد میشن خیلی سخته که شما یه نفر منتظر سبز شدن چراغ بمونی . نگاه های مردم  آزار دهنده میشه . انگار که داری کار بدی میکنی .

آیا تا به حال کاری رو کردید که بهش اعتقاد نداشته باشید  ؟ صرفا به خاطر حرف مردم ؟ جالب اینجاست که اکثر مردم کارهایی رو می کنن که میدونن درست نیست اما فقط بخاطر حرف مردم این کارها رو می کنن .

کسی که شهامت سنت شکنی رو  نداشته باشه شهامت مفلوب کردن تقدیر رو هم نخواهد داشت .

و

 اگر ما  تقدیر رو مغلوب  نکنیم ممکنه تقدیر ما رو مغلوب کنه

 

اگه فکر میکنید پدر و مادر و جامعه کاری برای شما نکرن بدونید که از این به بعد هم کاری نخواهند کرد پس منتظر کمک کسی نمونید . شروع کنید به حرکت و اهداف زندگیتون رو مشخص کنید  و با دنبال کردن ندای درون مسیر زندگیتون رو پیش ببرید . پیرو قلبتون باشید نه اونچه که دیگران درست میدونن .

برای اینکه ارباب سرنوشت خودتون باشید اول باید خودتون و دنیا رو همونطور که هست بپذیرید . خودتون رو با تمام خوبی ها و بدیهاتون دوست داشته باشید . فقط در این صورته که دیگران هم میتونن شما رو دوست داشته باشن. خودتون رو بیشتر از دیگران دوست نداشته باشید چون اونوقت دیگه اسمش میشه غروز .

خشم و نفرت دو عامل باز دارنده  هستند . تا اونجا که میتونید دیگران رو بخشید و اگه نمیتونید حد اقل زیاد بهش فکر نکنید .

به خوبیها و نقاط قوت خود بیشتر توجه کنید و کمتر روی ضعفهاتون  تمرکز کنید . در مقابل هر نکته منفی که دارید سعی کنید به یک نکته مثبت فکر کنید و او ن رو در خودتون خلق کنید .

به نکات منفی دیگران و محیط  و اجتماعتون زیاد توجه نکنید چون با اینکار این عوامل منفی جون میگیرن و بزرگ میشن . در عوض تا میتونید روی نکات مثبت دیگران و زیباییها و خوبیهای اطرافتان تمرکز کنید . با تمرکز و توچه به خوبیها در آدمها و در محیط این خوبیها و نکات مثبت تقویت خواهند شد .

شما با توچه کردن به خوبیهای دیگران همان خوبیها را در خودتان هم  خلق خواهید کرد و بر عکس با توجه کردن به بدیهای دیگران آن بدی ها را به زندگی خود وارد خواهید نمود .

یادتون باشه همیشه مانع حرکت همون عامل حرکته ( قضیه ی اصطکاک یادتونه ؟ )

اگه در زدگی شما مشکلی یا مانعی هست سعی کنید اون رو به سکویی برای صعود تبدیل کنید . همونطور که ما از اصطکاک ( مانع حرکت ) برای حرکت کردن استفاده می کنیم .

اگه به مشکلات با دید مثبت نگاه کنید خیلی زود تر اونها رو حل خواهید کرد . با محکوم کردن  و شکایت از مشکلات  زندگی فقط و فقط خودمون رو برای مدت بیشتری با اونها در گیر خواهیم کرد .

دیدگاه پلکانی در قبال دیدگاه دیواری :

چند وقت پیش با کسی صحبت می کردم که یک مانع بزر گ سر راهش بود . یک درس سخت که باید پاس میشد تا بتونه بره دانشگاه .  این درس براش شده بود یک هیولا . یک دیوار بزرگ یک سد غیر قابل عبور . البته حق هم داشت  . کی میتونه از سدی به اون بلندی بگذره ؟

یک نکته اینجا بود . در بالای این دیوار یک سرزمین جدید بود . یک دنیای بالا تر و بهتر . بعد از رد شدن از این درس میتونست بره دانشگاه و یک زندگی بهتر داشته باشه  اما این دیوار باید باشه تا مثل یک ستون اون دنیای بالا تر رو نگه داره . پس به جای فکر کردن به دیوار ( مانع ) باید به دنیای بهتری که بالای دیوار بود فکر می کرد ( هدف یا رویا ) . اینطور آدم بیشتر روحیه میگیره .

خب حالا باید دیدگاه دیواری رو باید اصلاح کنیم . میتونیم به جای دیوار به یک پلکان  فکر کنیم . حسن این تصویر اینه که مانع رو برای خودمون غیر قابل عبور نکردیم . از دیوار نمیشه گذشت اما از پلکان میشه بالا رفت . هرچند هم سخت باشه اما باز غیر ممکن نیست .

با مشکلاتتون مهربون باشید . سعی کنید به مشکلاتتون با دید نفرت و خشم نگاه نکنید . خشم و نفرت شما رو در بند می کنن اما عشق   شما رو رها میکنه .

آرام و مطمئن به سمت هدفتون برید و یادتون باشه فقط و فقط وقتی شکست خورده ایدکه امیدتون رو از ست بدید . زمین خوردن جزئی از موفقیته  اما ناامیدی خود شکسته

اگه کسی خواست  ناامیدتون کنه گوشهاتون رو ببندید .با افراد شکست خورده و نا امید   همدم و همنشین نشید . آدمی که زشت راه میره دوست نداره شما قشنگ راه بری چون اونوقت زشتی راه رفتن خودش بیشتر نمایان میشه .

از همه مهمتر اینکه نتیجه ی تلاشتون رو به خدا واگذار کنید و به نتیجه وابسته نباشید . اگر به خواستتون نرسیدید بدونید که به چیز بهتری خو اهید رسید . مطمئن باشید خدا بیشتر از هر کس دیگری حتی خودتون شما رو دوست داره و هوای شما رو داره اما در پشت تمام تجربیات سخت زندگی درسهایی ارزشمند نهفته  است که باید آموخت و این درسها شما رو به خدا نزدیکتر می کنن . اگه به نظرتون اومد که  در جاده ی موفقیت هستید اما از خدا دور شدید بدونید راه رو عوضی رفتید چون موفقیت حقیقی در  عشقه .

یادتون باشه  که اختیار و آزادی و ارباب سرنوشت خویش بودن به این معنا نیست که مثلا شما جو بکارید و بعد تو مزرعتون گندم در بیاد . نه . گندم از گندم بروید چو ز جو . آزادی ما در حیطه ی قوانینی است که   همه ی هستی رو کنترل می کنه . کسی میتونه بر تر از همه ی قوانین بشه که در نیستی رو کوفته باشه . اونوقت واقعا هست میشه .

انسان در عمل اختیار داره و در عکس العمل کرده ی خویش ( کارما ) مجبوره .  ما شاید بتونیم هر کاری بکنیم اما همه ی آنچه که انجام میدیم یا به زبان میاریم یا حتی از فکرمون میگذره باز به سمت ما باز خواهند گشت . حکایت اون نجار در پست قبلی رو که به یاد دارید  .

و دست آخر اینکه یادتون باشه شما بر تر از هر تقدیری هستید . شما ازباب سر نوشت خود هستید . اگر انتخاب کنید و بخواید  که خوشبخت باشید هیچ تقدیری نمی تونه  شما رو به سمت بد بختی ببره

یادتان باشد یا شما تقدیر را مغلوب می کنید یا تقدیر شما را مفلوب خواهد کرد . در عین حال باید بیاموزیم که خود را به خدا بسپاریم . این موضوع ممکن است بسیار متناقض به نظر برسد اما تعادل در درک همین ضد و نقیض ها ی این دنیاست .

موفق باشید

 فرهاد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:41  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

قبل از اینکه شروع کنم یه کتاب خیلی قشنگ معرفی می کنم . آفرینش فراوانی نوشته ی دکتر دیپاک چوبرا . یک کتاب کوچیک اما پر بار .

چینی ها یک مثل دارن که میگه : ثروت از هیچ بوجود می آید . یک ملیونر چینی از همین اصل استفاده کرد و از هیچ به ثروت رسید البته نه از راه خلاف .

یکی از بزرگترین موانع در راه ثروتمند بودن انسان باور های اوست . شاید شما هم از اونایی هستید که از بچگی بهتون گفتند ثروتمندا آدمهای بد و کثیفی هستند و آخرش هم با یه مریضی بد می می رند و بعد میرن جهنم . چرا؟ چون خلاقیت داشتن ؟ چون یه کار مفید کردن ؟ چون زحمت کشیدن ؟ چون خوش فکر بودن ؟ خب فرهنگ غلط همه جا هست . شاید برای شما هم فقر یک ارزش معنوی بوده و همیشه فکر کردید خدا فقط آدمای فقیر و بیچاره رو دوست داره و اگه پولدار شدی خدا روشو ازت بر می گردونه . اینها باورهای بچگی ما هستند که الان بلای جونمون شدن . همه ما به پول احتیاج داریم و شب و روز واسش کار می کنیم بعد هم آخر سر میگیم پول بده پول کثیفه چرک کف دسته .

با چنین دیدگاهی بعیده که بتونیم موفق بشیم . پول به خودی خود نه خوبه نه بد فقط یک ابزاره مثل هر ابزار دیگه ای بد و خوبش به استفاده کننده بستگی داره .

پول بد نیست عشق به پول بده وابستگی به پول بده .

راستی بگم که منظورم از ثروت و ثروتمند ثروتی نیست که به ناحق به دست اومده یا ثروتمندی که با فریب و له کردن دیگران به ثروت رسیده . ثروت سالم دو ویژگی داره 1 - با خلاقیت و تلاش فرد به دست میاد و در این میان کسی ضرر نمی بینه بلکه دیگران هم منتفع میشن  2 - در تعادله و بیش از حد نیست و انبار نمیشه . اگه بیش از نیاز یا بیش از توان مصرف جمع کنیم باعث فساد ثروت می شیم .

 ثروت باید مثل آب جاری باشه و در صورت رکود مثل آب راکد گندیده میشه و آدم رو مسموم می کنه .

پولی که دست ما میاد باید از مسیر سالمی گذشته باشه در غیر اینصورت آلودگی هاش رو هم وارد زندگی ما می کنه . مثل آبی که با گذشتن از بستری آلوده به دست ما میرسه و با نوشیدنش ما مسموم و بیمار می شیم . پس مراقب بعد چهارم پول باشید . هر پولی برای ما رفاه نخواهد آورد . وقبی ویروسهای پول فعال بشن زنگدی ما پر از آشفتگی و دردسر خواهد شد .

پولی که از طریق نادرست و به بهای ضرر و زیان و رنج دیگران به دست بیاد یا خرج دکتر میشه یا تعمیر گاه .

حالا بریم سراغ تعریف فقر و ثروت :

ثروت و فقر در اصل دو اندیشه هستند . در یک تعریف فقیر کسی است که نیاز مند پول باشد مهم نیست که چقد پول داشته باشید اما تا زمانی که احساس نیاز می کنید فقیر هستید و این فقر در اندیشه ی شماست . چه تفاوتی است بین کسی که ملیاردها دارد اما هنوز حریسانه به دنبال یک سکه می دود و گدایی که برای کسب یک سکه به آب و آتش می زند . هر دو در اندیشه و فکر یکسانند . هردو فقیرند .

اما ثروتمند کسی است که اندیشه ای غنی دارد . او خود را فقیر و نیازمند پول نمی بیند . حتی اگر هیچ نداشته باشد خود را پادشاه عالم می بیند و شان و منزلت برای خویش قائل است . ثروتمند کسی است که به پول احساس نیاز نمی کند . دقت کنید که گفتم احساس نیاز نمی کند نه اینکه نیاز ندارد .

نیاز و احساس نیاز با هم متفاوتند . مرز ظریفی اینحا هست که باید درست تشخیص داده شود . به نظر من ثروت را باید از اندیشه خویش آغازکرد . احساس ما نسبت به خویش و زندگی باید مثل انسانی غنی و بی نیاز باشد نه مثل آدمی درمانده و بیچاره .

پس نباید اندیشه و احساس ما به گونه ای باشد که حس فقیر بودن را به زندگی منعکس کند چون انگاه زندگی همان را به ما باز خواهد گرداند و چیزی جز نا امیدی نسیبمان نخواهد شد .

و مهمتر از همه اینکه باید بدانیم که ثروت هرگز نمی تواند یک هدف باشد بلکه یک  وسیله است . وسیله ای است برای کسب رفاه و لذت بیشتر . و باز هم یادمان باشد که ثروت شاید بتواند رفاه و لذت بیاورد اما شادی و آرامش محصول ثروت نیستند بلکه این دو درونی بوده و محصول نوعی از آگاهی هستند

حیف است همه وقت خویش را صرف رفاه و لذت کنیم و از شادی و آرامش درونی غافل بمانیم  چه بسا ثروتمند باشیم اما هرگز روی شادی و آرامش را نبینیم  . این دو در جایی دیگر به دست می آیند .

و دست آخر اینکه باید دید بالا ترین ارزش زندگی ما چیست و اصلا پول را برای چه می خواهیم و چقدر مورد نیازمان است .

 برای پول کار نکنید  بگذارید پول نتیجه ی کارتان باشد . یک ثروتمند به پول نمی اندیشد بلکه به کاری که باید بکند می اندیشد .

نگذارید مباحث بی معنی مثل علم بهتر است یا ثروت و یا عشق بهتر است یا ثروت ذهنتان را دنبال نخود سیاه بفرستد  این موضوعات اصلا به هم ربطی ندارند و برای سر کار گذاشتن آدمها هستند . این دو موضوع نقیض هم نیستند که قابل قیاس باشند .  مثل این است که بگوییم  درخت بهتر است یا رودخانه . 

بعدا باز بحث رو ادامه می دیم . حالا نظر شما چیه ؟

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:23  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 اول تعیین هدف کنید  . سعی کنید هدفتان منطقی باشد  و خیلی دور از دسترس نباشد  اگر هدف بسیار بزرگ و دوری دارید آنرا به اهداف کوچکتر تقسیم کنید .  طولانی شدن تلاش ممکن است باعث خستگی و ناامیدی شود  اهداف کوچکتر پس از براورده شدن به ما انرژی و شادابی می دهند و باور موفقیت را در ما تقویت می کنند .

ذهن مانند یک کودک است  اگر می خواهید کودکتان شخصی با اعتماد به نفس باشد باور موفقیت را در او بپرورانید  . به او مسئولیتهای کوچکی واگذار کنید که مطمئن هستید از عهده اش بر می آید و پس از موفق شدن اورا تشویق کنید و به او بگویید  " آفرین تو موفق شدی تو می توانی "  البته گاهی هم اجازه بدهید شکست بخورد تا یاد بگیرد که با شکستهایش چگونه بر خورد کند  . به او کمک کنید تا هنگام شکست خوردن راهی برای ادامه دادن و حتی تبدیل شکست به یک موفقیت جدید پیدا کند .

زندگی به ما نشان خواهد داد که گاه شکست به خیر و صلاح ما بوده و چه بسا یک شکست کوچک باعث تغییر مسیر ما شده و باعث شود به هدفمان برسیم که در غیر اینصورت ممکن بود مدتها راه اشتباه را طی کنیم .

با ذهن خود نیز همینطور رفتار کنید . اهداف کوچکی بر گذینید و پس از موفق شده خود را تشویق کنید . این اعتماد به نفس شما را برای کار کردن با اهداف بزرگتر بالا می برد .

قانون سکوت را رعایت کنید . در مورد اهداف و استراتژی های خود کمتر صحبت کنید . انرژی منفی دیگران به راحتی می تواند راه شما ر ا سد کند .

نگذارید سخنان منفی دیگران شما را دلسرد کند . آنان که همواره دیگران را دلسرد می کنند افرای شکست خورده و ناامید هستند  . یک فرد موفق از موفقیت دیگران خوشحال می شود  و  حتی برای موفقیت دیگران تلاش و دعا می کند .  هرگز برای موفق شدن پا روی دیگران نگذارید و دیگران را نردبان ترقی خود نسازید چون روزی دیگری همین کار را با شما خواهد کرد . برای رشد روحی خود به دیگران کمک کنید و برای آنان آرزوی موفقیت کنید  ای بزرگمنشی شما را می رساند  در حالی که حسادت نشانه حقارت انسان است .

همواره به خود تلقین مثبت کنید  . کلمات سرشار از انرژی هستند . کلمات انرژی شما را برای ادامه ی مسیر فراهم می کنند .

هرگز دچار غرور نشوید . آدمهای مغرور خود را از دریافت کمک محروم می کنند .  دنیا آدمهای مغرور را زیر پایش له خواهد کرد .

در طی مسیر تا می توانید به دیگران کمک کنید اما در گیر احساسات نشوید .   عاطفی بودن با درگیر عواطف بودن فرق دارد . توازن عاطفی شما را ارتقا می دهد در حالی که احساسات تند و افسار گسیخته شما را از تعادل خارج می کند

به نشانه ها توجه کنید . خداوند از هر طریقی ما را راهنمایی می کند . یک کتاب  یک حرف اتفاقی یا هر چیز دیگری  می تواند یک نشانه یا جواب سوالی باشد . حتی از طریق رویا نیز ممکن است راهنمایی شوید

برای رسیدن به یك هدف و خلق یك خواسته باید باور كنیم كه خواسته ی ما امكانپذیر است و باور کنیم که وجود دارد 

 باید طوری وانمود كنیم (البته برای خودمان و این یك حالت ذهنی است ) كه گویی همین الان خواسته ی ما براورده شده است نه اینكه قرار است در آینده بر اورده شود . به جای اینكه حالت انتظار داشته باشیم باید مانند شخصی باشیم كه به خواسته اش رسیده است

شاید این مهمترین نکته در مسیر خلاقیت (خلق آنچه که می خواهیم ) باشد .  یعنی از آخر فکر  و احساس کردن . یعنی به گونه ای رفتار و احساس کنیم که انگار خواسته ی ما براورده شده و ما هم اینک آنرا در اختیار داریم  یا اینکه همین حالا همانی هستیم که آرزوی آنرا داریم .

این دروغ یا فریب خود نیست . برای ذهن فرقی ندارد که آنچه که به آن تلقین می کنید وجود خارجی  دارد یا نه  ذهن فقط آنرا خلق می کند . مانند دستگاه چاپی که نگاتیو را به عکس تبدیل می سازد .  خیلی مهم است که رفتار و احساس شما به گونه ای باشد که گویی اکنون به خواسته ی خود رسیده اید . گویی که کار تمام شده و شما موفق شده اید  . باید با احساس یک آدم موفق زندگی کنید

اگر خواسته ی خود را در آینده در نظر بگیرید و به گونه ای منتظرانه هدفتان را پیگیری کنید  این پیام را به ذهن خود داده اید که من اکنون آدم موفقی نیستم  . من اکنون آنچه را که می خواهم ندارم . و ذهن شما نداشتن را به شما هدیه می دهد چون تصویر و  که برای چاپ به ذهنتان فرستاده اید  تصویر شخص موفق و ایده آلی نیست .

 از خود بپرسید اگر به خواسته ام رسیده بودم الان چه احساسی داشتم ؟ همان احساس را در خود ایجاد و حفظ كنید و با آن احساس راه را ادامه دهید .

هدف را شما تعیین كنید اما راه رسید ن به آن را تعیین نكنید اگر خود را به خدا بسپارید خداشما را از بهترین راه به هدفتان خواهد رساند به شرط اینكه در طی مسییر با خدا همكاری كنید و اصول اخلاقی و معنوی را زیر پا نگزارید 

یادتان باشد كه هر شكستی میتواند پله ای به سمت موفقیت باشد .  فقط و فقط وقتی شکست خورده اید که دست از تلاش بردارید . تا زمانی  که به راه ادامه می دهید مانند رودخانه زنده هستید

ناامیدی تنها شکست است .  

نگذارید ترس مانع انجام کارتان شود  علی رغم ترس خود به کارتان ادامه دهید  . شعار انسانهای موفق این است : بترس ولی انجام بده  اما شعار انسانهای شکست خورده این است : چون می ترسم انجام نمی دهم

و در آخر یک سوال .  چه چیزی به زندگی ارزش و زیبایی می دهد ؟  تمام تلاش ما برای چیست ؟  اول سعی کنید خود و علائق خود را بشناسید و از هدفتان مطمتن شوید  اگر دنبال هدف اشتباه رفتید هر چه سریعتر حرکت کنید  سریعتر از مسیر اصلی دور می شوید .

به نظر من عشق بالا ترین و زیباترین ارزش زندگی است . با عشق کار و زندگی کنید و بدانید که بدون عشق زندگی رنگ و بویی نخواهد داشت  عشق رنگ زندگی است  زندگی خود را زیبا رنگ کنید .

عاشق و شاد باشید

فرهاد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:56  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات



طبقه بندی: ۳ - روان شناسی موفقیت ،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]

 

اگه دقت كرده باشی توی زندگی واقعی هم مار داریم هم نردبون . بعضی وقت ها اون قدر باید صبر كنی تا شش بیاری و بتونی بازی رو شروع كنی . شادید سالها زندگی كنی ولی هیچ وقت نتوتی شش بیاری . این شش میتونه همون هدف و راهی باشه كه توی زندگی ات انتخاب می كنی . شش آوردی شروع می كنی به جلو رفتن . شاید اولش یك آوردی یا شاید پنج یا دوباره شش آورردی . نباید از این كه یك آوردی حالت گرفته شه و نه از این كه شش آوردی خوشخال باشی از كجا معلوم كه با همین یك آوردن به یه نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری كه مجبور شی دوباره از اول شروع كنی ؟

چه بخوای چه نخوای سر راهت هم مار هست هم نردبون . اگه مار نیشت زد خودتو نباز دوباره می تونی شروع كنی . قانون این بازی اینه كه هیچ وقت از صفحه بیرون انداخته نمی شی مگه اینكه خودت بخوای بازی رو نیمه كاره رها كنی .

شروع كه كردی باید تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره كه چقدر اراده ات رو جزم كنی كه ادامه بدی . ولی اینو مظمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نیش بزنن باز می تونی به خونه ی آخر برسی . مهم چه جور رسیدنه . اون طرف قضیه رو همه ببین ممكنه یه عدد كوچیك و نا قابل مثل یك تو رو از یه نردبون ببره بالا كه خیلی جلو بیفتی . ولی بازم مواظب باش دست و پاتو گم نكنی چون هنوز هم سر راهت مار هست كه نیشت بزنه فقط باید با تحمل و تامل جلو بری وقتی هم به خونه آخر رسیدی دمت گرم به یه هدفت جامه عمل پوشاندی . پس دوباره تاس رو بنداز كه برای رسیدن به هدف دیگه دست به كار شی . حالا دیدی زندگی مثه مار و پله می مونه . نمی دونم چند بار تا حالا توی زندگی مار نیشت زده ولی امید وارم هر بار كه نیشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی . می دنونی اگه مار نبود نردبون معنا نداشت . امیدوارم زندگی ات همیشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی برای دیگران .

لیلا صوفی نژاد ماهنامه ی موفقیت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:57  توسط فرهاد داودی  |  2 نظر

 

"اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم . سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم

.

در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید : "شادى از خرد عاقل تر است

".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم

منبع : اینترنت

فرهاد

البته ویل دورانت درست گفته اند اما عشق بالا ترین شادی ها و خرد هاست

 

 

این قطعه یکی از نوشته های نویسنده ای به نام دان هرالد است
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:40  توسط فرهاد داودی  |  یک نظر

 واژه ی آزادی  هم مثل خیلی کلمات دیگر همچون عشق . خدا . شادی . موفقیت . خوبی . بدی . درست . غلط و  بسیاری مفاهیم دیگر  برای هر کس تعریفی متفاوت دارد . هرچند می توان یک تعریف کلی از آن ارائه داد اما در کاربرد و عمل  اختلاف نظر زیاد است . 

به نظر  من جمله ی زیر به بهترین نحو ممکن آزادی را تعریف می کند و محدوده ی آنرا مشخص می کند .

آزادی هرکس جایی تمام می شود که آزادی دیگری شروع

می شود .

بنابر این آزادی امری است  نسبی و از شخص به شخص و از محیط به محیط متفاوت است .

مردم برداشتهای متفاوتی از کردار وعقاید بکدیگر دارند  . مثلا ممکن است عده ای فکر کنند نوع لباسی که شما می پوشید برای آنها و فرهنگ و عقایدشان تحدید کننده و مضر است و  به حریم شخصی  و آزادی شما تجاوز کنند . اما دیگران معتقدند که لباس و ظاهر شما فقط و فقط به خودتان مربوط است  حتی اگر آنرا نپسندند به خود حق دخالت نخواهند داد .  و گروه  سوم هم ممکن است طرف شما باشند و ظاهر گروه مخالف شما را نپسندند .

بیشتر جنگها و کشمکش های اینچنینی از یک مشکل ریشه می گیرند و آن  احساس حق به جانبی است .

حق به جانبی یکی از بزرگترین انحرافهای اجتماعی انسان است . وقتی احساس حق به جانبی کردید  به خود اجازه می دهید  در  عقاید شخصی دیگران و حریم خصوصی آنها و حتی ظاهر و نوع موسیقی که گوش می کنند نیز  دخالت کنید .

بهترین رویکرد این است که هر کس اعتقادات و روش خود را دنبال کند و به دیگران هم اجازه بدهد  به روش خودشان زندگی کنند و اعتقادات خود را داشته باشند . 

 دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید حتی اگر اعتقاداتشان را قبول ندارید .

کافیست باور کنید که لزوما حق با شما نیست بلکه دیگران هم به روش خودشان زندگی می کنند  و دنیا را می بینند و فقط امکان دارد راه شما بهتر از آنها باشد .

این یک حس ناخودآگاه است که فکر می کنیم  انسانهایی که متفاوت فکر می کنند دشمن ما هستنند . این اندیشه را اصلاح کنید تا بتوانید با انسانهای متفاوت کنار بیاید و از کنار هم بودن لذت ببرید و دنیای خود را گسترش بدهید .

البته همه اینها به این شرط است که دیگران هم ما را آزاد گذاشته  و به حریم شخصی و اعتقادات ما احترام بگذارند .

این بیشتر تعریفی از آزادی اجتماعی بود . آزادی معنوی بسیار متفاوت است . حتی اگر در بالا ترین سطح اجتماعی آزادی داشته باشیم  باز هم اسیر جسم خاکی و زندگی زمینی خود هستیم تا روزی که در روح خویش آزاد شویم و خود را از قفس تن و نفس ( ذهن ) برهانیم . آنگاه برای همیشه در آزادی خواهیم زیست . چه در جسم و در این دنیا باشیم چه نباشیم  آنگاه که از قفس تن رهیدیم برای همیشه آزاد خواهیم بود . حتی تصور چنین آزادی نیز پیش از تجربه کردنش دشوار و باور نکردنی خواهد بود .

چه بهتر که به جای تلاش برای کسب آزادی اجتماعی برای آزادی معنوی خویش تلاش کنیم . آنگاه آزادی اجتماعی را هم خواهیم داشت .

شاد  و آزاد باشید .

فرهاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2:13  توسط فرهاد داودی  |  8 نظر

 امشب یه تبلیغ تو تلویزیون دیدم ...  یه عكس  دست جمعی بود از نفرات اول كنكور و  گوینده داشت  برای قلم چی تبلیغ می كرد  همزمان   یك كادر مربع شكل نورانی  دور سر نفراتی كه   شاگردای قلمچی بودن روشن خاموش می شد .  با این حساب بیش از نیمی از اونها شاگردای قلم چی بودن  و حالا هم جزء نفرات اول كنكور . این همه قبولی واقعا كارنامه ی قابل قبولیه و

اولین چیزی كه به ذهن آدم میاد اینه  كه :

پس با قلم چی شانس رفتن به دانشگاه  و رتبه اول شدن بیشتره .

 اما  نا خود آگاه توجهم جلب شد به اونا یی كه مربع نورانی قلم چی دور سرشون روشن نشد ه بود  یعنی شاگردای قلم چی نبودن . و این جمله به ذهنم رسید :

 پس بدون قلم چی هم میشه رفت دانشگاه و رتبه اول شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:36  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است
!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود


نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید
.

 
A Short Cute Story
Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"

Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of
the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as
a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents
than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!

Moral: Even If you have nothing, You can get
Anything. But your attitude should be positive

 

منبع: اینترنت                              

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:34  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات



طبقه بندی: ۲ - دیدگاه،
[ شنبه 30 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
ذهن انسان شبیه یک کامپیوتر عمل می کنه البته درست تر اینه که بگیم کامپیوتر شبیه ذهن انسان عمل می کنه  اما تشبیه اول  منظور رو بهتر میرسونه

کامپیوتر ها طبق یک برنامه ی از پیش نوشته شده عمل می کنن و واکنشهای اونها معمولا از قبل مشخص و تکراریه .

ضمیر ناخودآگاه ما هم همون جاییست  که تمام برنامه های کنترل کننده ی زندگی ما رو در خود داره مثلا اینکه  ما خیلی راحت رانندگی می کنیم یا غذا می خوریم یا حتی نفس کشیدن  ما که تماما ناخودآگاه صورت می گیره . و خیلی کارای دیگه کا تماما یا تا حدی نا خودآگاه هستند و نیاز چندانی به توجه آگاهانه  ندارن

 عواطف مثبت و منفی ما هم اغلب تحت تاثیر همین برنامه ها هستن  .  در  اکثر ما انسانها هم  برنامه ای هست که میگه وقتی عصبانی شدی چکار کن  . وفتی کسی بهت توهین کرد چه واکنشی نشون بده و وقتی ترسیدی فلان کار رو بکن .

اگه دقت کرده باشید واکنشهای ما اکثرا تکراری هستند و ناخودآگاه  . ما هم  عمدتا مدعی هستیم  که خب دست  خودمون نیست و یا اینکه واکنش ما کاملا طبیعیه .

اما آدمای متفاوتی هم هستند که کنترل بهتری روی ذهن و زندگیشون دارن . اونا برنامه های انعطاف پذیر تری دارن و تا حد زیادی روی واکنشهاشون تسلط دران .

این یک کیفیت و مهارته که میشه با تمرین و داشتن یک راهنما به دست آورد . مثلا میتونید اینبار که عصبانی یا ناراحت شدید  یه واکنش متفاوت و سازنده تر نشون بدید . یا وقتی مشکی پیش اومد به جای هول شدن یا نگران شدن و ترسیدن واکنشی متفاوت و مثبت تر نشون بدید .

هر برنامه ای در ناخودآگاه ما بعد از مدتی به شکل یک عادت در میاد که هر چی بیشتر تکرار بشه پر رنگ تر میشه .

حال با این عادات پر رنگ چکار کنیم؟

باید یک برنامه ی مثبت رو کم کم جایگزین کنیم . مثلا بار ها و بارها به خودمو بگیم و بنویسم که  اگه کسی به من بی احترامی یا توهین یا ظلمی بکنه  من کمتر از پیش عصبانی و ناراحت میشم و سعی می کنم علت و اقعی رو بفهمم و از این ماجرا درسی مثبت و سازده بگیرم . یا هر چیز دیگه ای که خودتون درست می دونید

این برنامه ی جدید در اثر تکرار و به مرور زمان پر رنگ میشه و برنامه ی قبلی که شما و رفتارتون رو کنترل می کرد در اثر عدم توجه و تکرار  کم کم کمرنگ و محو میشه و شما میتونید یک عادت جدید و یک شخصیت جدید رو جایگزین کنید

موفقیت و شادی هم دو کیفیت و مهارت هستند که میتونن  تا حد زیادی در ناخودآگاه ما بصورت برنامه در بیان . میشه این کیفیات یا هر کیفیت خوب  دیگری رو بصورت یک عادت در آورد .

 پس عادت کنید که شاد و موفق باشید .

فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:21  توسط فرهاد داودی  |  13 نظر

 

آرامش محصول گونه ای رهاسازیست رها کردن همه چیز و دست کشیدن از نیاز .

در فیزیک نیرو تولید حرکت می کند و حرکت یعنی پایان آرامش . دریای آرامی را در نظر بگیرید که با به حرکت در آمد ن امواج  آرامش خود را از دست می دهد . آرامش یعنی سکون یعنی ایستادن یعنی هیچ .

آرامش یعنی دست کشیدن از تقلای درونی و ذهنی . یعنی سکون ذهن یعنی رها کردن نگرانی ها و کشمکش ها یعنی خالی شدن از آرزو یعنی دست کشیدن از تلاش برای حفظ هستی و هویت خویش و فقط و فقط بودن .

اما چطور میتوان از حرکت باز ایستاد یا ذهن را به سکون رساند و در عین حال یک زندگی پر از تحرک و نشاط و خلاقیت داشت . چطور می توان دست از تقلای ذهنی کشید و همزمان با اشتیاق و عشق و سر شار از خواستن به سمت هدف حرکت و تلاش کرد ؟ چطور می توان از آرزو خالی شد و پر شد از رویا ؟

رمز آن در گردباد است . گرد باد یکی از مهیب ترین و بزرگترین نیروهای طبیعت است . هرچیزی را به سمت خود میشکد و هیچ چیز جلودارش نیست اما نکته ی جالب در مورد این موجود بسیار توانمند و پر حرکت و پرتلاش این است که  گردباد در درون کاملان آرام و بی حرکت است . در وسط گردباد هیچ حرکتی وجود ندارد . حتی یک پر میتواند در وسط آن بی حرکت بماند . آرام آرام .

به نظر یک پارادوکس می آید . آرام بودن در عین جوش و خروش . مستی در عین هوشیاری .  

براستی راز حیات در درک همین تناقض هاست . تعادل نقطه ای میان اضداد است .

باید به احساس بی نیازی رسید باید به حالت و احساسی برسیم که خواسته هایمان و نتیجه ی تلاشمان  برایمان بی تفاوت شود. و از آرزو رها شویم چون آرزو یعنی نیاز و نیاز یعنی ماندن در بند ذهن و این یعنی رنج و نبود آرامش . در عین حال باید بخواهیم تا به دست بیاوریم و باید رویاهای خود را زنده نگه داریم و برای رسیدن به آنها تلاش کنیم

خواسته های خود را به گونه ای پیگیری کنید که گویی نسبت به آنها بی نیاز هستید چون اگر دنیا نیاز را د ر شما حس کند فورا شما را به بند می کشد و این یعنی رنج .

 احساس نیاز را در خود حس کنید. ببینید که چقدر آزار دهنده است روح آدمی را تا چه درجه ای تحقیر می کند .ببینید که نیاز و آرزو لحظه ی حال شما را که همه چیزتان است از شما می گیرد و شما را به دنبال خود می کشاند . ببینید که وقتی چیزی را می خواهید( آرزو و نه رویا ) اما نمیتوانید آنرا به دست بیاورید چقدر رنج می کشید . همیشه به دنبال چیزی در آینده روان هستید به دنبال یک سراب .

نمی توان پر از رویا و احساس نیاز بود( تاکید می کنم احساس نیاز و نه خود نیاز )  و در عین حال آرامش داشت و زندگی و لحظه حال را کامل زیست .

از طرفی ما یاد گرفته ایم که خواسته هایمان را با حالتی آرزو مند پیگیری کنیم مثل یک آدم محتاج .  ما نیا موخته ایم که خواسته ها و رویاهایمان را با حالتی رها و با احساس بی نیازی و بی تفاوتی دنبال کنیم . .

یک مثال می زنم . شخصی را تصور کنید که دنبال کار می گردد و محتاجانه خود را به در و دیوار می کوبد و دست به دامن هر کس و هر چیزی می شود تا بلکه دستش جایی بند می شود . شاید هم درظاهر چیزی نشان ندهد اما درونش سرشار از نیاز و التماس باشد . در واقع او خواسته و نیازی دارد که بدون آن قادر به زندگی کردن( در آرامش زیستن ) نیست . گویی که در حال غرق شدن است و با دست و پا زدن به فکر نجات خویش می باشد ... حال حالت دیگری را تصور کنید .. . شما دنبال کار می گردید با اینکه واقعا به کار و پول آن نیاز دارید اما در درون آرام هستید و به نیاز خود اجازه نمی دهید که به درون شما و درون ذهنتان رخنه کند و شما را آلوده کند . نیاز را همان بیرون نگاه می دارید و در درون احساس خوبی نسبت به خود و زندگیتان دارید . تصور پیدا نکردن کار تنتان را نمی لرزاند و ملتمسانه به دنبال کار نمی گردید .وقتی هم با یک موقعیت شغلی مواجه شدید خیلی آرام و مثل کسی که گویی نیاز چندانی به آن کار ندارد پیگیر آن می شوید اما در عین حال پیگیری شما کامل بی نقص و با همه ی توان است یک تلاش کامل بدون تقلا اما با یک احساس رها وآزاد

حال به سایر موقعیت ها و مشکلا ت زندگیتان فکر کنید آیا می توانید درونتال را از آنها خالی کنید و بگذارید همان بیرون بمانند؟ برای آنها برنامه ریزی و تدبیر کنید اما اجازه ندهید روی احساستان تاثیر بگذارند .

احساستان را پاک نگهدارید و راه آلودگی را ببندید . عشق شایسته ترین احساس برای ورود به وجودتان است . جایگاهی چنین زیبا را نباید و نگرانی و نیازو سایر افکار و عواطف منفی مثل خشم و نفرت آلوده کرد .

اگر شما صاحب باغی پرگل و زیبا بودید که نهری زلال از میان آن می گذشت  اجازه می دادید آن نهر آلوده شود ؟ 

نهر قلبتان سرشار از عشق و آرامش باد

فرهاد

پست بعدی شاید جمعه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:16  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

خیلی چیز ها به نظر بدیهی و منطقی می آیند مثلا وقتی چیزی را می خواهیم باید برای به دست آوردنش تلاش كنیم و اغلب فكر می كنیم هر چه بیشتر تلاش كنیم شانس موفقیتمان هم بیشتر خواهد بود .

اما اگر چشمهایمان را خوب باز كنیم و به تجربیات گذشته ی خود و زندگی دیگران نظر بیاندازیم موارد زیادی از تلاشهای نافرجام را خواهیم دید .

خواهیم دید كه گاه هر چه بیشتر برای به دست آوردن چیزی تلاش كرده ایم بیشتر و بیشتر از آن دور شده ایم و بر عكس گاه هنگامی كه دست از تلاش بر داشته ایم به راحتی به آنچه كه می خواستیم رسیده ایم .

یك نمونه كه حتما همه تجربه كرده ایم وقتی است كه سعی داریم اسم كسی یا چیزی را كه نوك زبانمان است به یاد بیاوریم اما هرچه سعی می كنیم فایده ای ندارد بعد بی خیال می شویم و رها می كنیم سپس نا گهان همه چیز یادمان می آید .

مورد دیگر وقتی است كه چیزی را نمی توانیم پیدا كنیم و خود را به آب و آتش می زنیم اما پیدا نمی شود اما وقتی دست از تلاش برمی داریم به راحتی آنرا می یابیم .

موارد اینچنینی در زندگی ما كم نیستند .

قصد ندارم از این مطالب نتیجه گیری كنم كه همه آنان كه برای رسیدن به خواسته شان تلاش یا مبارزه می كنند كمتر و كمتر به مطلوبشان می رسند . نه چنین نیست اما گاه تلاش و تقلای ما نتیجه ی معكوس می دهد و بی تفاوتی ما نتیجه مطلوب را به دنبال دارد .

تلاش حركتی مثبت و سازنده است اما تقلا حركتی منفی و مخرب می باشد .

بین این دو تفاوت زیاد است . تلاش با ذهنیتی مثبت صورت می گیرد و همراه با شادی و لذت است  نه خستگی و دل زدگی اما تقلا در خود یاس و ناامیدی دارد و از روی درماندگی می باشد .

تلاش متعادل است و تقلا بی تعادل .

تلاش انرژی روانی ما را زیاد می كند و تقلا انرژی را هدر می دهد . تلاش قدرت ما را افزایش می دهد و تقلا كاهش .

ورزشكاری را در نظر بگیرید كه با نشاط و متوازن با وزنه كار می كند و ورزشكار دیگر با حالتی پر شتاب و بی نشاط وزنه های سنگین تر از حد توانش را بار ها و بار ها بالا و پایین می كند بلكه زود تر به نتیجه ی مطلوب برسد . نتیجه اینكه این فشار اضافی او را از هدفش دور تر و دور تر می كند .

 تا حد  مشخصی می توانیم برای رسیدن به هدفمان تلاش كنیم پس از آن ممكن است به نقطه ای برسیم كه تلاش  بیشتر  ما را نزدیك تر نكند . آنجاست كه باید دست از تقلا بر داریم و آرام بگیریم .

كشاورزی را تصور کنید که زمین خود را شخم می زند و بذر می پاشد .پس از آن منتظر می ماند . حال بقیه ی كار با باران و آسمان است  . او گوش به زنگ و مراقب است اما دیگر تقلای بیهوده نمی كند . نیازی نیست به شدت قبل كار كند اما فصل برداشت كه شد باز هم تلاشی نو شروع می شود .

نمونه ی بارز تقلا در دانش آموزان و دانشجویان به چشم می خورد . به خصوص كه سیستم آموزش ما بر مبنای نمره و آزمون بر پا شده نه یاد گیری .

آموزش باید شادمانه و با نشاط باشد اما انتظار و فشار بیش از حدی كه به  دانش آموزان و دانشجویان وارد می شود آنان را به تقلا وا می دارد و هر چه بیشتر پیش می روند از اصل یاد گیری دورتر می شوند .

 گاه فشار می تواند به عنوان یك عامل مثبت و محرک در خدمت آموزش باشد اما وقتی از حد تعادل خارج شد  تبدیل به عاملی مخرب می شود .

 قصد ندارم آدمها را به دو دسته ی سیاه و سفید تقسیم كنم .  قطعا موقعیت اكثر ما چیزی بینابین این دو حد است .نه اینكه آدمها صرفا   تلاش گر باشند  یا تقلا گر . اما  بهتر است لیوان ما پر تر از نیم باشد ( در جهت مثبت حرکت کنیم )  تا موفقیت  ما كامل تر گردد .

در بحث بعد رابطه ی بی تفاوتی و  دست از تقلا کشیدن را با خوش اقبالی و شانس بررسی خواهیم كرد .

 پست بعدی  : فعلا مسافرتم  تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:42  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

یک نشانه ی دیگر برای اینکه بدانیم چقدر در لحظه زندگی می کنیم شغل ماست . اگر کارمان را دوست نداریم اما خود را ناچار به انجام آن می بینیم مثلا به این دلیل که حقوق و درآمد آن به ما احساس امنیت می دهد و یا اینکه حقوق بازنشستگی آن امنیت دوران پیری ما را تضمین می نماید باز هم باید بگویم که ما در لحظه حال زندگی نمی کنیم .

در کل نشان بارز نزیستن در لحظه حال ناشاد بودن از خویش و زندگیست .

شاید شغل ما زندگی و معاش ما و دوران باز نشستگی ما را تضمین کند اما این ممکن است به بهای از دست دادن رویاهایمان باشد . آنگاه همه عمر کاری را کرده ایم که دوستش نداشته ایم و به ما شادی رضایت نمی داده . آنرا انجام داده ایم فقط به این دلیل که اسودگی و امنیت ما را تضمین می کرده .

امنیت گویی یعنی همه چیز .

اما من باور دارم که عشق یعنی همه چیز 

اگر می خواهید ببینید که اکنون در مسیر درست قرار دارید یا نه خود را در ۳۰ یا ۴۰ سال بعد تصور کنید . به پشت سرتان نگاه کنید . به خود چه خواهید گفت ؟ که عمرم را تلف کردم ؟ در پی چیزی گذشت که دوستش نداشتم ؟ 

فرصت تغییر همین الان است . اگر چیزی را انتخاب کنید که از ته قلب دوستش ندارید به انتهای سفر که رسیدید خواهید دید که قدمی هم پیش نگذاشته اید . سفری کرده اید به هیچ کجا .

رویاهایتان را فراموش نکیند . اگر هم هنوز رویایی ندارید بدانید که رویای شما جایی در انتظار شماست . اگر فراموشش نکیند دیر یا زود پیدایتان خواهد کرد .

داستانهای قهرمانان و فیلم های حادثه ای همواره ما را به خود جذب می کنند اینها قصه ی انسانهاییست که رویای خویش را دنبال می کنند و از مبارزه نمی هراسند.

زیستن در لحظه یعنی حضور در لحظه . یعنی حضور آگاهی . مثلا هنگام غذا خوردن از ۳ رکن جسم و احساس و ذهن (فکر ) فقط جسم ماست که در این فعالیت شرکت دارد  . حواس و فکر ما همه جا هست مگر در کاری که در حال انجام آن هستیم .

سر سفره یا حرف می زنیم یا تلویزیون نگاه می کنیم و یا فکر دیروز و فردا هستیم . خلاصه اینکه احساس و ذهن ما در عمل غذا خوردن شرکت ندارند و این یعنی نزیستن در لحظه . این یعنی اتلاف انرژی .

هنگامی که تمام ارکان ما روی یک کار متمرکز باشند ما حد اکثر بهره را از آن کار خواهیم برید در غیر این صورت بخش عمده ای از انرژی خویش را تلف کرده ایم .

فکر می کنید چطور بعضی ها با یک دانه خرما چند روز سر می کنند؟ ؟؟؟؟ 

یکی از راه های زیستن در لحظه حال این است که کاری را که در حال انجام آن هستیم با هوشیاری کامل انجام دهیم و آگاه باشیم از انجام آن .

برای تمرین آن می توانیم مثلا به خود بگوییم که من الان قصد دارم دستهایم را بشویم و هنگام شستن دست به خود بگوییم که من الان در حال شستن دستهایم هستم و سعی کنیم آب را روی دستانمان حس کنیم . سعی کنیم فکر و  حواسمان را همواره هوشیار نگاه داریم .

باز هم در این مورد صحبت خواهیم کرد .

پست بعدی اواخر همین هفته 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:29  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

قبل از ادامه ی بحث میخوام یه کتاب خوب معرفی کنم . یه کتاب  کوچیک ولی خیلی عمیق . 

تمرین نیروی حال  نوشته ی اکهارت تول 

حالا ادامه ی بحث

زمان زاییده ی ذهن خود ماست  همینطور هم مکان .  ماده انرژی زمان و مکان  ۴ رکن اصلی این جهان هستند . اما در حقیقت چیزی جز تصاویر و تصورات  شکل گرفته در ذهن  خود ما نمی باشند .

اگر یادتان باشد گفتیم که ما همان روح هستیم  وجودی فارغ از زمان و مکان  و فارغ از ماده . موجودی که می داند و می بیند و تجربه می کند  اما ابزاهایی به نام جسم و ذهن در اختیار اوست تا همانند غواصی که عالم زیر اب را مشاهده می کند بتواند عالم فیزیکی را تجربه کند .

ما در جهانی زندگی می کنیم که از انرژی خالص تشکیل شده و این انرژی سیال ماده ی اولیه ی همه چیز است . ذهن  می تواند تصاویر دلخواه خود را بر پهنه ی این سیاله ی بی شکل انرژی پدید آورد   و ماده  و جهان مادی را پدید آورد.

برای درک بهتر این موضوع تصاویری را تصور کنید که با نور های رنگی و متحرک بر پرده ای  پدید آورده شده اند  روی این پرده  ما اشکال و اشیائی  را می بینیم که کاملا واقی به نظر  می رسند اما  ما می دانیم که   واقعی نیستند و فقط تصویر هستند  با این حال  تاثیری که بر ما می گذارند  کمتر از یک تجربه ی واقعی نیست  . 

 همین موضوع در مورد تصاویر متحرک بر پرده ی سینما و صفحه ی تلویزیون هم صادق است

جهان ما هم همینطور است  مجموعه اشکالی که بر پرده ی ذهن ما شکل بسته اند  و ما  هم تماشاچی و هم بازیگر آن هستیم  . گاه بیرون از تصاویر و گاه جزئی از خود تصویر .  آن نور و انرژی اولیه واقعیست اما بقیه همه شکل است و صورت .

مثال دیگر جهان مجازی رایانه ایست  . با یک عینک مخصوص و یک نرم افزار وارد عالمی ۳ بعدی می شوید و در ان تجربیات جالبی خواهید داشت  حتی ممکن است ترس یا شادی را تجربه کنید اما می دانید که آنچه که می بینید واقعی نیست  .  با این وجود احساس شما  که حاصل تجربه ی این جهان مجازییست کاملا واقعی می باشد

جهانی که در ان زندگی می کنیم  جهانی مجازی  و رویا گونه است (و البته این نباید با توهم و جعلی بودن اشتباه گرفته شود  بلکه مجازی و قرار دادی است )

دریا و جنگل واقعیاتی مجازی هستند نه حقایقی مطلق  اما احساس شادی و لذتی  که از دیدن انها به ما  دست می  دهد کاملا واقعی است . ممکن است  تجربه ای مشابه را در رویا یا  در فضای ۳ بعدی مجازی داشته باشیم .  اما باز هم احساس شادی  و لذت حاصل از این تجربه  واقعی خواهد بود .

براستی واقعیت چیست ؟  من فکر می کنم  در جهان مجازی که ما در آن زندگی می کنیم دو واقعیت وجود دارد  اول احساس ما نسبت به تجربیاتمان  و دوم درسهایی که از تجربیاتمان می گیریم .

به نظر می آید که ما دانشجویان یک دانشگاه مجازی هستیم  که در فضای مجازی که در اختیار ما ست هم می آموزیم و هم شادی و اندوه را تجربه می کنیم .

همه ی اینها را گفتم که بگویم زمان زاییده ی ذهن خود ماست . زمان و مکان ما را اسیر خود کرده اند . اما ما به آنها برای آموختن نیاز داریم .  حضور در این دانشگاه مجازی به نوعی برای رشد ما لازم است اما مشکل این است که ما آنرا واقعیت می پنداریم . و نام این پندار  توهم است . توهم یعنی عدم آگاهی ما از مجازی بودن این جهان و پدیده هایش .

اکنون یک سوال دیگر  و آن اینکه  لحظه ی حال یعنی چه ؟

انگار کسی نمی خواد نظر بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پست بعدی اوائل هفته ی آینده 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:17  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

در بحث زیستن در لحظه  ( پست ۴۵ ) رسیدیم به این موضوع كه اگر همواره از شرایط فعلی زندگی ناراضی می باشیم و یا همواره در انتظار مرحله ی بعدی زندگیمان هستیم تا به شادی و رضایت برسیم بدان معناست كه در لحظه زندگی نمی كنیم

حال سوال این است كه این موضوع چه اشكالی دارد ؟

شاید این سوال به ذهن بیاید كه ما ممكن است با رسیدن به مرحله ی بعدی واقعا به آرامش و شادی برسیم و انتظار و تلاش ما بیهوده نباشد .

یك نكته هست و آن اینكه حتی اگر فرض كنیم كه چنین باشد باز هم ضرر كرده ایم . ما زمانی را كه در انتظار آینده گذرانده ایم از دست داده و حرام كرده ایم .

به ندرت ممكن است ما با رسیدن به مرحله ی بعدی بتوانیم مدت زیادی در رضایت مورد نظر خویش سر كنیم . به زودی همه چیز عادی می شود و باز چشم ما به مرحله ی بعدی خواهد بود . باز مشكلات جدید و آرزوهای بزرگتر و تقلای دوباره برای دست یافتن به آنها .

در اواخر  دوره ی راهنمایی بی صبرانه منتظر دبیرستان هستیم و در اواخر دبیرستان در انتظار و تقلای رفتن به دانشگاه . وقتی رسیدیم بعد از چند سال در و دیوار دانشگاه برایمان خسته كننده و تكراری می شود و اینبار آرزوی هر چه سریعتر تمام كردن دانشگاه را داریم . گویی بعد از آن بهشت در انتظار ماست

بعد هم پیدا كردن یك شغل یا موقعیت خوب برای ازدواج بزرگترین آرزوی ما می شود . بعد از آن چه ؟ حال باید برای داشتن خانه و ماشین شخصی تلاش كنیم . بعد كه سنی از ما گذشت و اینها را به دست آوردیم این بار خودمان به دنبال نگرانی می دویم

حال نوبت بچه های ماست . باید نگران آنها و آینده ی آنها باشیم و خلاصه این بازی ادامه پیدا می كند

حتی گاهی ما آرزوی مردن می كنیم . گویی كه این مرحله ی آخر است و ما به رضایت و آرامش  کامل خواهیم رسید و یا از اضطراب و استرس دنبال آینده دویدن رها خواهیم شد

==================================

ابتدا باید ببینیم كه آیا از اكنون خویش و آنچه كه هستیم و آنچه در زندگی ما هست راضی و خوشحال هستیم یا نه .

 ممكن است فكر كنید رضایت باعث عدم پیشرفت ما خواهد شد و نارضایتی انگیزه ای برای رشد است اما رشد انتهایی ندارد و در این صورت همواره باید در نارضایتی به سر ببریم .

میتوان هم راضی و خوشحال بود و هم همواره رشد و پیشرفت كرد .

حال باید به این كشف برسیم كه آیا در لحظه حال زندگی می كنیم یا نه . و اگر نه به چه میزان و به  چه شدت از لحظه حال به دور هستیم ؟

باید دریابیم كه آیا گذشته ما را اسیر كرده یا در بند آینده ایم . باید عوامل در بند كننده ذهن خویش را باز شناسیم و آنها را لیست كنیم .

باید درك كنیم كه ابتدا  باید  تغییر را درون خودمان ایجاد كنیم و بدون آن  تغیرات بیرونی دوامی نخواهند داشت چون  دوباره به نارضایتی خواهیم رسید .

هرگز نباید با ذهن خود جنگیم . هرگز نباید با زور و فشار سعی در مهار ذهن و افكار داشت .

برای كشف وضعیت كنونی خود سعی كنید جریان افكار درون ذهن خویش را نظارت كنید . مثل تماشاگری باشید كه فیلمی را بر پرده ی ذهن خویش به تماشا نشسته است .

 فیلم درون ذهن خود را بازی نكنید فقط نظاره گر آن باشید .

حتی شاید بتوانید كار گردان آن بشوید . یا اگر آن را نمی خواهید و دوست ندارید بتوانید كم كم آنرا از ذهنتان پاك كنید .

به حر حال اگر بتوانید مدتی نظاره گر افكار نا خود آگاه خویش باشید چیز های زیادی در مورد خود در خواهید یافت . و کم کم راه خویش را به لحظه ی حال خواهید گشود .

راز زندگی در لحظه ی حال نهفته است . لحظه ی حال همچون دریایی زیباست که می توان در آن غوطه ور شد و در رضایت و شادی آن زیست  .

----------------------------------------------

فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه . اگه دوستان نظری دارن ما رو هم سهیم كنن . شاید در پست های بعدی به راه حلی رسیدیم .

پست بعدی تا آخر همین هفته و شاید در همین مورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:44  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

در پست بعدی مطلب مربوط به پست ۴۵ یعنی زیستن در لحظه ی حال را ادامه می دهم اما فعلا مطلب جدید ی به ذهنم رسیده كه می خوام اون رو بنویسم ...

می خوام از یه عادت صحبت كنم یه عادت كه مثل همه ی عادتهای دیگه با تكرار زیاد و در طول زمان به وجود میاد . شاید در قالب كلام ساده به نظر بیاد اما درك كردن و عملی كردنش احتمالا به زمان نیاز داره .

شاید قبلا گفته باشم كه موفقیت باید در ما به یك عادت تبدیل بشه و ما عادت كنیم به موفق شدن و حتی شكست ها و ناكامی ها رو قسمتی از راه موفقیت بدونیم 

حالا می خوام یه چیز دیگه بگم چیزی كه امروز ناخود آگاه متوجهش شدم اون هم در حالی كه به سختی سعی می كردم خستگی و فشار رو فراموش كنم و لبخند بزنم و شاد باشم 

ناگهان متوجه شدم كه شادی و خوشحال بودن هم میتونن به یك عادت تبدیل بشن و اصلا باید اینطور باشه 

شاید منطقی نباشه كه آدم با داشتن مشكلات كم و زیاد و یا در شرایط نامناسب درونی و بیرونی بخواد شاد و خوشحال باشه 

ضمیر نا خود آگاه بیشتر ما اینطور برنامه ریزی شده كه فقط وقتی اوضاع  بر وفق مراد ماست لبخند بزنیم و شاد باشیم و  هنگام مشكلات ناراحت و گرفته باشیم  و این خود یك عادته 

اما میشه این برنامه رو عوض كرد میشه این عادت رو با یه عادت جدید جایگزین كرد . میشه در همه ی حالا ت و یا حد اقل در بیشتر اوقات شاد و خوشحال بود .

شادی در اصل در اثر یك ادراك عمیق از حقیقت و یك شناخت ماورایی حاصل میشه اما راه دومی هم هست و اون ایجاد یك عادت جدیده به نام شاد بودن

باید سعی كنیم در همه ی حالا ت یا حد اقل بیشتر اوقات  شادی و خوشحالی خودمون رو حفظ كنیم . اولش سخته اما بعد از یك مدت این مسئله به صورت یك عادت در میاد و نا خوداگاه بیشتر اوقات شاد و خوشحال خواهیم بود. بیشتر از هر وقت در گذشته .و بدون اینكه بخوایم فشار زیادی به خودمون بیاریم . 

البته باز هم تاكید می كنم كه اگر ما در مسیر رشد معنوی باشیم شادی و آرامش را از درون خویش و از درون روح الهی (خداوند ) دریافت خواهیم كرد و این شادی برتری خواهد بود اما ایجاد یك عادت مثبت مثل موفقیت و یا شادی و خوشحال بودن نیز نشانه ی خلاقیت و شایستگی ماست و ما را به موجودی بهتر تبدیل می كند 

چه بسا با روحیه ای شاد بهتر بتوانیم از پس مشكلات برایم و رشد بیشتری نیز داشته باشیم .

پس همین الان اره ی خود را تیز كنید تا مجبود نشید شاخه ها رو با زحمت فراوان ببرید .

پست بعدی تا جمعه . موضوع :  زیستن در لحظه .     شما هم نظر بدید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:10  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

قانون 5 : یاد گیری هرگز پایانی ندارد .

چه در این كالبد خاكی باشیم چه نیاشیم هموار در كلاس درس خداوند حضور داریم و همچنان رشد آگاهی ما ادامه خواهد داشت .... اگر بتوانید برای اعداد پایانی متصور شوید برای یاد گیری هم می توان پایانی متصور شد .

قانون 6 : آنجا ابدا بهتر از اینجا نیست

این قانون اشاره به مكان یا زمانی در آینده دارد . یعنی آرزوی ما .

عملا جز لحظه ی حال و مكان حال هیچ چیز دیگری وجود ندارد . نه گذشته و نه آینده . گذشته و آینده فقط و فقط در ذهن ما وجود دارند ( میظورم این نیست كه توهم هستند بلكه فقط در ذهن ما هستند و در همان ذهن قابل تجربه می باشند نه در عالم واقع )

ذهنی كه در لحظه سیر می كند لذت بودن را می چشد و ذهنی كه در گذشته و آینده سیر می كند اكنون خود را كه همه چیز اوست از دست می دهد .

آنجا ابدا بهتر از اینجا نیست ...

ما دبیرستان را به امید دانشگاه رفتن تمام می كنیم و احساس می كنیم آنجا شادی بیشتری منتظر ماست اما پس از مدتی آرزوی تمام كردن دانشگاه و آغاز یك كار جدید را داریم . گویی باز هم آنجا بهتر از اینجاست . وقتی سر كار یا زندگی خانوادگی رفتیم باز هم نارضایتی ما شروع می شود و باز هم آرزوی رفتن به جایی دیگر را داریم .

با این حساب چه تضمینی دارد كه آنجا بهتر از اینجا باشد ؟ چون همواره وقتی آنجا اینجا شد و ما به آرزویمان رسیدیم دو باره آرزوی آنجا را داریم . و همواره ذهن ما در آینده سیر می كند .

رشد كردن و پیشرفت كردن نه تنها اشكالی ندارد خیلی هم خوب است اما اینكه ما اینجا و اكنون خویش را كه همه چیز ماست با نارضایتی بگذرانیم نادرست است .

حال سوال این است . چگونه می توان علاوه بر تلاش برای تحقق رویا ها از لحظه ی حال و اینجا بودن خود نیز شاد و راضی باشیم ؟

اگر این احساس را دارید كه : ای كاش زود تر مرحله ی فعلی را تمام كنم تا به مرحله ی بعدی برسم .......یعنی شما در لحظه زندگی نمی كنید

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:2  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

۱- شناخت ذهن ،
[ جمعه 29 تیر 1386 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ فرهاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

مطالب این سایت برداشتهای شخصی هستند و مستقیما از جایی نقل قول نشده اند . مطالبی كه از منابع دیگر گرفته شده باشند با ذكر منبع در وبلاگ نوشته خواهند شد .
در باره ی نویسنده : فرهاد داودی متولد 1972 - شفل : تدریس مکالمه ی انگلیسی
-------------------------------------------
مشکل بتوان دانش شناخت ذهن و روان را در یک کتاب جا داد یا ترتیب خاصی برای بیانش قائل شد اما کسی که دنبال شناخت و کسب آگاهی باشد بعد از مدتی مطالعه ی پراکنده میتواند تصویر قابل درکی از حقیقیت در ذهن خود بسازد ... ناگفته نماند که شناخت روح (خویش حقیقی) و کسب آگاهی معنوی بسیار فراتر از شناخت ذهن و روان است اما جدا کردن مبحث آگاهی معنوی و شناخت روح از مبحث شناخت ذهن و روان کار ساده ای نیست . هرچند جوینده ی حقیقت دیر یا زود آنها را از هم تفکیک خواهد کرد و جایگاه خود و مقصد خویش را شناسایی خواهد نمود.
-------------------------------------------
آدرس های دیگر وبلاگ :
www.hansa.mihanblog.com
www.hansa.blogfa.com
www.hansa.blogsky.com
www.hansa.parsiblog.com
نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar