راز شاد زیستن
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
فرهاد (106)
موضــــوع ها :
۱- شناخت ذهن (14)
۲ - دیدگاه (8)
۳ - روان شناسی موفقیت (4)
۴ - داستان و حکایت (20)
۵ - معرفی کتاب (3)
۶ - شناخت درون (8)
۷ - تمرین و تکنیک (2)
۸ - مثبت اندیشی (4)
۹ - عشق (1)
۱۰ - متفرقه (1)
آرشیـــو :
اسفند 1388 (1)
بهمن 1388 (1)
دی 1388 (3)
آذر 1388 (3)
آبان 1388 (2)
مهر 1388 (1)
شهریور 1388 (1)
مرداد 1388 (2)
خرداد 1388 (2)
اردیبهشت 1388 (5)
فروردین 1388 (3)
بهمن 1387 (2)
دی 1387 (5)
آذر 1387 (3)
آبان 1387 (2)
مهر 1387 (7)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (5)
تیر 1387 (4)
خرداد 1387 (6)
اردیبهشت 1387 (4)
فروردین 1387 (3)
اسفند 1386 (1)
بهمن 1386 (2)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (3)
مهر 1386 (6)
شهریور 1386 (5)
مرداد 1386 (10)
لینكدونی :
سرزمین شقایق های وحشی(نفس)
آرامش با یاد خدا(محسن)
انسانیت ( طهورا)
دانلود پی سی
بهونه ( رویا)
یکی بود، هیچکس نبود (محمد)
از ته دل (مدبر)
هوش هیجانی (فریبرز)
آسمان خیال (اردلان)
آشنا(محسن)
لمس(پیاله)
باران (زهرا)
اندیشه های پارسی (مسعود)
زیبایی شب ( نیکو )
آموزش زبان ( متنوع)
سایت ets (آزمونهای بین المللی زبان )
سایت اصلی تافل
سخن روز
عشقولانه
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
گام های موفقیت( سعید )
زندگی زیباست (نجمه)
قانون جذب (مهناز)
احساسی دیگر
موفقیت (موسوی حیدر زاده)
پرتال آموزشی (هومن)
فال تاروت(شکیبا)
قدرت تفکر مثبت (اعظم)
بعضی ها (محمود زاده )
کلید اسرار (کیانمهر)
رنگین کمان
نیروی خلاق (قائزه)
آینده بهتر (رحمان و مهرداد )
معجزه ذهن (شبنم)
زندگی کن (مریم)
آگاهی و موفقیت (فرید)
مدیتیشن(غزال)
قانون جذب (سپیده )
سرزمین رویا
مجله موفقیت
زیر نور مهتاب (آیشن)
پریزاده ( حکایت )
امیدنامه (مهدی)
آیین زندگی(مسعود صفایی)
مهارت های زندگی(دکتر ارباسی)
روانشناسی موفقیت(فاطمه)
حکایتهای آموزنده و زیبا(كویر)
داستانهای پائولو كوئلیو
داستانهای خواندنی
داستانهای کوتاه و جذاب(پت و مت)
موفقیت, قدرتمندی , ثروتمندی(مجتبی)
وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق
اسرار ازل
سخنان موریس مترلینگ (هومن)
رازهای سر به مهر آفرینش (شاهین)
ماه مهربون (ملیكا)
زندگی شاد و موفق (هنگامه و محمود)
NLP برنامه ریزی اعصاب و روان (وحید)
چگونه درهای صحبت را بگشاییم(مریم)
موفقیت
موفقیت 12(آرش)
قوانین جهانی موفقیت( برایان تریسی)
من میتوانم
زندگی بهتر
انسان بزرگ (شكوفه)
پیشنهادات یک کتاب جیبی
عرفان - متافیزیک - (امیر 111)
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
۹ - عشق
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت
نسبت زندگی به عشق همچون نسبت رودخانه به جاری بودن است . بدون جاری بودن رود خانه رود خانه نیست و بدون عشق زندگی زندگی نیست . | ||
رویای خدا در رویا بودم,خسته و تنها ,بی کس و غمگین, تاریکی همه جا را فرا گرفته بود,نه چیزی دیده میشد و نه شنیده میشد.هر شب این تنها چیزی بود که میدیدم.آن شب آرزو کردم کاش جرقه ای از آتش عشق خدا را فقط میدیدم بلکه مرحمی باشد بر زخمهای تنهایی ام.چشمانم را بستم در هر طرف سوسوهای نوری دیدم که بعضی از آنها به سرعت خاموش میشدند و بعضی دیگر مدتی بیشتر روشن میماندند و دست آخر آنها نیز خاموش میشدند,به دنبال نورها رفتم و مسیر آنها را دنبال کردم,)) گاهی از مسیر دور می افتادم و گاهی دوباره به دنبال آنها بازمیگشتم,هرگاه که به دنبال آنها میرفتم رفته رفته نورشان بیشتر میشد و مدت بیشتری روشن میماندند و هر گاه که به بیراهه میزدم و دوباره بازمیگشتم نورها به حالت اول بازمیگشتند ولی آنها را چنان میدیدم که مانند درخشان ترین حالتشان در دفعه پیش بودند, در هر نور جلوه ای از حقیقت و فلسفه وجود بود,با پشت سر گذاشتن هر کدام گوئی به خودم نزدیکتر میشدم و گمشده ام را کم کم پیدا میکردم,همینطور در مسیر بودم که آرزو کردم کاش به منبع این نور میرسیدم, دوباره چشمانم را بستم و شمعی را دیدم که بی صبرانه میسوخت و آتش نگاهش همه چیز را میسوزاند,سوختن شمع آهنگ خاصی داشت,شعله های شمع موسیقی زیبائی را در ذهن مینشاندند,به شمع نگاه کردم,با صوتی دلنشین میگفت
منبع اینترنت تنها سر سوزنی از عشقش,جهانی را به آتش میکشاند عشق تنها راه مینبر به جهان روح (حقیقت ) است عاشق تو بودی و معشوق من. آری هر چیز که در جستن آنی,آنی. . . . . نگاه شمع آنچنان برای پروانه لذت بخش بود که آن سوختن برایش مانند نسیمی از بهشت بود. . | ||
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:12 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
اگر عشق را در قلب خود احساس
می كنید بدانید كه
ما تنها نیستیم
we are not alone
پست بعدی ۳ شنبه | ||
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:37 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
==============
| ||
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:1 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
خیلی وقتها ما فکر می کنیم عاشق کسی هستیم اما در واقع این عشق نیست و فقط نیاز و احتیاج است . اگر کمی با خودمان صادق باشیم می توانیم بفهمیم که احساسمان نسبت به دیگری عشق است یا احتیاج . کافیست از خودمان بپرسیم یا تصور کنیم که اگر آن شخص نخواهد با ما باشد و بخواهد ما را ترک کند آیا ما چنین اجازه ای به او خواهیم داد یا نه ؟ یا بدون او نابود خواهیم شد و تمام راحتی و آسایشی را که حضور آن شخص برای ما به همراه داشته از دست خواهیم داد ؟ اگر نتوانیم او را رها کنیم یعنی محتاج و نیازمندیم نه عاشق .... این گرسنگی و خودخواهی است . عشق رها می کند و نیاز در بند . در عشق اجباری نیست و عاشق معشوق را آزاد می گذارد و به او حق انتخاب می دهد . یکی پرنده را دوست دارد و آنرا در قفس می کند ( البته اگر آنرا نخورد) و دیگری پرنده را دوست دارد و هرگز آنرا در بند نمی کند ... این دو بسیار متفاوتند یکی نیاز و خود خواهیست و دیگری عشق ... اولی خودش را دوست دارد و وجود حقیرش را بر دوش دیگران به پیش می راند و دومی باری بر دوش کسی نیست . حال یک سوال ؟ آیا ما عاشق خدا هستیم یا محتاج او ؟ اگر خدا بهشت را به آتش می کشید آنوقت معلوم میشد چه کسانی عاشقند و چه کسانی محتاج .............. خلاصه اینکه نیاز و احتیاج و خود خواهی به راحتی خود را در جامه ی عشق پنهان می کنند آنچنان که ما به سختی بتوانیم تشخیص دهیم که فریب خویش را خورده ایم . | ||
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:42 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
شعری از رابیندرانات تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده. اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه . رابیندرانات تاگور | ||
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:19 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
بگذاریم دیگران به طریق خودشان به خدا عشق بورزند Let's let other people love God in their own way برای اینکه به تو عشق بورزند باید عشق بورزی زیرا این قانون عشق است To get love ,you must give love .this is the law of love . خداوند عشق است و ما وجود داریم چون خداوند ما را دوست دارد God is love , and soul exist because God loves it . هنگامی که قلبت آکنده از عشق باشد دیگر جایی برای ترس باقی نمی ماند When your heart is full of love ,what room is there for fear? منبع: کتاب | ||
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 2:19 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
۸ - مثبت اندیشی
یادتون نره که همیشه یک جمله مثبت رو با خودتون تکرار کنید . مثلا در طور روز هر وقت یادتون بود با خودتون بگید .
زندگی یک انتخاب است و
من شادی و خوشبختی را انتخاب می کنم .
بادتون باشه مهم نیست چقدر مشکلات یا نیروهای مخالف در زندگی شما وارد بشن . مهم اینه که شما چه واکنشی به اونها نشون می دید . خوشبختی و شادی در نداشتن مشکلات نیست خوشبختی در حرکت کردن ماست حتی در طوفان . تنها زمانی احساس زنده بودن می کنید که به سمت هدفتان در پیش باشید .
| ||
مهاتما گاندی: حقیقت داروی تلخی است که ثمرات شیرینی دارد. انیشتین: عشق مانند ساعت شنی همان طور که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند. آناتول فرانس: خنده بهترین نوع جنگ با زندگی است سقراط: اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن آورندت بهتر از این است که در حال سخن گفتن دیگران خاموشت کنند. چارلی چاپلین: دنیا آن قدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید. شکسپیر: هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکّر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد. مترلینگ: آنچه ما به نام مرگ می خوانیم یک زندگی است که هنوز نتوانسته ایم چگونگی آن را بفهمیم. بزرگمهر: آنچه هستید شما را بهتر معرفی می کنید تا آنچه می گویید. ضرب المثل فرانسوی: یگانه مرد خوشبخت کسی است که تصور می کند خوشبخت است. ضرب المثل آلمانی: یک دروغ تبدیل به راست می شود وقتی که انسان باورش کند. اینترنت : محدودیت هر کس به اندازه ی محدودیت تخیل اوست خودم خودم : اگر نمی توانی خرگوش باشی لاکپشت باش . بهتر از این است که سنگ باشی . لاک پشت دیر یا زود میرسد اما سنگ هرگز به مقصد نخواهد رسید . خودم : فقط زمانی شکست خورده اید که نا امید شوید و دست از تلاش بردارید . هیچ چیز در زندگی هر گز و هز گز ارزشمند تر از عشق نیست . زندگیتان پر عشق باد فرهاد | ||
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند
آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدا که نمیبینم و می دانم که هست.
منبع : اینتر نت نمی دونم از کیه | ||
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:10 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
آموخته ام ...... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا . شاد كردی . آموخته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت . آموخته ام ...... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم . آموخته ام ...... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم . آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند . آموخته ام ...... كه پول شخصیت نمی خرد . آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد . آموخته ام ...... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان . آموخته ام ...... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد . آموخته ام ...... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم . آموخته ام ...... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ، بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد. آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد. آموخته ام ...... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم. آموخته ام ...... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید . آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ، و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد . سایه -------------------------------------------------------------------------------------- فرقی نمیكند گودال آبی كوچك باشی یا دریای بیكران ، زلال كه باشی آسمان در توست سایه --------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند سخن از بزرگان تقدیم به تو بزرگ.... ارسال توسط ماندانا مدیرسایت شادکامی و موفقیت ------------------------------------------------------------------------------------- عنوان : عشق سالم و عشق نا سالم ارسال توسط ماندانا مدیرسایت شادکامی و موفقیت | ||
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:9 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
انسان شجاع اونی نیست كه هرگز نترسه بلكه اونیه كه با وجود ترس خود متوقف نمیشه و به راهش ادامه میده . شاید ترس یك فرد شجاع كمتر از دیگران نباشه اما تفاوت در اینه كه با وجود ترس به راهش ادامه میده و هرگز تسلیم نمیشه اما یك ترسو كسیه كه اجازه میده ترس بر او غلبه كنه و نهایتا تسلیم میشه . ---------------------------------------------------------------- نا امیدی بزرگترین شکست است تا زمانی که دست از رویاهایمان نکشیم شکست نخورده ایم حتی اگر بار ها و بارها موفق نشویم . Never give up your dreams ----------------------------------------------------
مثبت اندیشی به معنی انکار مشکلات و بدی ها نیست بلکه توجه نکردن به آنهاست خوبی ها و بدیهای زندگی واقعیتهای غیر قابل انکاری هستند اما ما به هرکدام که بیشتر توجه و تمرکز کنیم و هرکدام که ذهن و فکر ما را بیشتر مشغول خود کند همان بیشتر و بیشتر در زندگی ما جلوه گر می شود .
Winners Don't Always Do Different Things They DoThings Differently برندگان همیشه کار متفاوت انجام نمیدهند آنها کارها را متفاوت انجام می دهند (منبع deliashams.blogfa.com) | ||
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:4 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
هر مشکلی درسی در خود دارد و ما با گرفتن آن درس موجودی بهتر و آگاه تر خواهیم شد ... به جای اینکه از خدا بخواهیم مشکل ما را حل کند بهتر است بخواهیم کمک کند درسهایمان را زودتر بیاموزیم ... بدین طریق زودتر از مشکلات خود رها خواهیم شد . مطمئنا هیچکس از خدا مشتاق تر نیست که رهایی ما را ببیند اما تا درس گرفته نشود مشکل برطرف نخواهد شد فقط ممکن است تغییر شکل دهد. | ||
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:18 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
اگر تصویر اشتباهات و ضعفهایمان را در ذهنمان مرور وتکرار کنیم همان اشتباهات و ضعفها را دوباره و دوباره در زندگی تکرار خواهیم کرد . | ||
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:53 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
شما می توانید جملات زیبا و مثبت خود را در قسمت نظرات این بخش اضافه کنید You are only limited by the limits of your imagination تنها محدودیت شما محدودیت تخیلتان است (محدودیت هر کس به اندازه ی محدوده ی تخیل اوست) منبع: اینترنت Never let the fear of striking out keep you from playing the game هرگز اجازه ندهید ترس از شکست شما را از ادامه ی راه باز دارد منبع: یک فیلم If you think you can you surly can اگر فکر کنی که می توانی یقینا" می توانی منبع :اینترنت There are no limitations in what you can do exept the limitations in your own mind as to what you can not do so do not think you can not think you can به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان به انجام دادن آن هستی توانایی هایت هیچ مرزی ندارند( هیچ محدودیتی در توانایی های تو نیست مگر محدودیت ذهن تو نسبت به آنچه که ناتوان به انجامش هستی منبع : اینترنت اگر نمی توانیم خرگوش باشیم لاکپشت باشیم این بهتر از این است که سنگ باشیم (لاکپشت دیر یا زود به مقصد می رسد اما سنگ هرگز )
If you can't be a rabbit, be a turtle , better than being a stone (a turtle will arrive sooner or later but a stone never | ||
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 23:4 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
زندگی یک انتخاب است انتخاب خود ما ...زندگی امروز ما نتیجه ی انتخاب های آگاهانه یا نا آگاهانه ی گذشته ی ماست و انتخاب های امروز آینده ی ما را میسازند پس همواره شادی و خوشبختی را انتخاب کنیم و تکرار کنیم : من همیشه شادی و خوشبختی را انتخاب میکنم I always choose happiness life is a choice ......your own choice ....today is a resault of your past choices and what you choose today makes up your future so let's choose happiness
-اگر دیگران توانستند پس من هم می توانم . . If others could, so can I من هرگز دست از رویا هایم نمی کشم و مغلوب ترس و نا امیدی نخواهم شد چون آنکه مرا یاری می کند بر تر از تمام ترسها و مشکلات است I never give pu my dreams or be overcome by fear and disappointment for who supports me is beyond all difficulties and frustrations . من شکست هایم را به پلکان ترقی تبدیل می کنم و به ماوراء شکستهای خود صعود خواهم کرد . موفقیت و شادکامی از آن من است چرا که هرگز نا امیدی و اندیشه ی نرسیدن را به ذهن خویش راه نمی دهم . I wil turn my failures into a ladder to success and fly over any loss . Ahievement and happiness belong to me because I never let any despair into my mind | ||
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:35 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
۷ - تمرین و تکنیک
روزی حد اقل ۱۰ بار این جمله رو تکرار کنید و بعد اگه تاثیر داشت تو قسمت نظرات آخرین پست بنویسید . از یک هفته تا یک ماه امتحان کنید . احساس خوشبختی می کنم . همزمان با گفتن این جمله نفس عمیق بکشید و لبخند بزنید به جای واژه ی خوشبختی میتونید کلماتی مثل آرامش . امنیت . زیبایی . رضایت . شادی یا هر چیز دیگه ای که دوست دارید بزارید . حتما نظر بدید فرهاد | ||
وقتی شرایطی نامطلوب پیش میاد افراد واکنشهای متفاوت و گاه متناقضی نشون میدن . واکنشی که ما به یک مشکل نشون میدیم در بهتر یا بد تر شدن اوضاع بی تاثیر نیست . در این پست و پستهای بعدی واکنشهای متفاوتی که میشه نشون داد رو مرور می کنیم . 1 - فرض کنید مقدار زیادی پول گم کردید یا در تجارت و کارتون ضرر کردید و یا وسیله یا ماشینتون خسارت دیده و کلی خرج سر دستتون گذاشته . خب حالا واکنش رایج چیه ؟ همون واکنشی که اکثر ما آدما واسش برنامه ریزی شدیم ؟ واکنش منفی : وای چه بد شانسی بزرگی . چقدر بد .خدایا آخه این چه شانسیه که من دارم این چه زندگییه ؟ چرا من ؟ چرا همیشه باید ضرر کنم ؟ انگار زندگی با ما قهر کرده . خدایا صدام رو میشنوی ؟ تا کی ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟ و ............... حالا واکنش مثبت : شرایط آسونی نیست . میدونم که ضرر کردم و حالا برای جبرانش تحت فشار خواهم بود اما من مطمئنم که می تونم جبران کنم و حتی بهتر و بیشتر از قبل جلو برم . من میتونم این مشکل رو حل کنم . نه تنها ضررم رو جبران می کنم قول میدم بیشتر از اون هم به دست بیارم . حتما درسی هم در این قضیه هست . در هر مشکلی درسی هست که ما رو رشد میده و کمک می کنه بهتر و قوی تر بشیم . من حتما موفق میشم . میدونم سخته اما من می تونم . ۲ - فرض کنید شخصی به شما بدی کرده یا آشنایی پشت سرتون حرف زده . یا کسی به شما توهین کرده و چیز هایی از این قبیل که بیشتر به عواطف و رنجیده شدن مربوط هستن . واکنش عادی و همیشگی ما چیه ؟ واکنش منفی : نامرد ................................................ ( این نقطه چین ها حرف بده ) . میدونم چکارت کنم . تلافیشو سرت در میارم . چرا بعضی آدما اینطورن ؟ چرا مردم اینقدر بد شدن ؟ به هیچکی نمیشه اعتماد کرد . باید مثل خودشون باشی .و.................. ( بعد میریم سراغ خدا تا اون رو هم طرفدار خودمون کنیم ) : خدا ازت نگذره . خدا کنه بلایی سرت بیاد که من دلم خنک شه . خدا یا می بینی اون با من چکار کرد ؟ خدایا طوری بسوزونش که من دلم خنک شه . و ......................................... ( این نقطه چینا دیگه حرف بد نبود ) واکنش مثبت : ( احتمالا ناراحت و کمی هم عصبانی هستیم اما به ناراحتی اجازه نمیدیم تعادل ما رو از بین ببره ) : کارش درست نبود . نمی بایست این کار رو میکرد . شاید اگه باش صحبت کنم متوجه بشه که اینطور نیست که اون فکر می کنه . آرزو می کنم آدمها به جای بدی کردن به هم به همدیگه خوبی بکنن . خدا کنه بفهمه که اشتباه کرده من هم سعی می کنم ببخشمش و کینه ای تو دلم نگه ندارم .و .............................. ( اصلا هم آرزو نمی کنیم که بلایی سرش بیادکه دلمون خنک شه بلکه آرزو می کنیم درس بگیره و رفتارش عوض بشه ) و مهمترین واکنش اینه که از خودمون بپرسیم چه درسی برای من در این ماجرا بوده : آیا ممکنه من هم همین کار رو در مورد دیگران انجام داده باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه با خودمون صادق باشیم یه احتمال نزدیک به صد در صد متوجه خواهیم شد که ما هم چنین کاری رو به شکلی دیگه با دیگران می کنیم . به نظر من این یک اصل که ما از هر چیزی و هر رفتاری که ایراد می گیریم اون چیز و اون رفتار درون خودمون هم هست . دنیای بیرون انعکاس درون خود ماست و اگر چیزی و خصلتی در درون ما نباشه وارد زندگیمون نخواهد شد . آیینه چو نقش تو بنمود راست ..... خود شکن آیینه شکستن خطاست البته این واکنشها که نوشتم فقط مثال بود . ممکنه واکنشهای دیگری هم باشه . شاید به تعداد آدمها بشه واکنش متصور شد اما همشون در یک محور هستند که یک سر منفی و سر دیگرش مثبته . و یا چیزی بینابین در پست بعدی چند موقعیت دیگه و واکنشهای ممکن رو بر رسی می کنیم . راستی واکنش شما به دو مورد بالا چیه ؟ آیا مورد عملی داشتید تا حالا ؟ | ||
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:53 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
خویش انضباطی شرط لازم در کسب هر مهارتیست . هنگامی نوازنده ی خوبی خواهید شد که هر روز زمانی را به تمرین نواختن و حضور در کلاس موسیقی اختصاص دهید . برای آموختننقاشی یا هر هنر یا مهارت دیگری هم نیاز به چنین خویش انضباطی هست . برای یادگیری زبان انگلیسی باید هر روز به صورت منظم تمرین کرد و در کلاس حضور یاقت و ماه ها طول می کشد تا بتوان به زبان مسلط شد . شاید هم سالها . فقط یک مهارت یا هنر را پیدا کنید که با سرسری گرفتن و بدون جدیت بتوان آنرا کسب کرد . چنین چیزی تقریبا محال است . زندگی هم یک هنر است و هم یک مهارت . برای خوب زیستن باید با خویش انضباطی و پشتکار تمرین کرد . باید زیستن را همچون هر هنر دیگری از استادش آموخت یا در کتاب مطالعه کرد . و پس از آن عملا تجربه اش کرد . برای آموختن 3 مرحله وجود دارد : 1 - وجود استاد یا کتاب 2 - تمرین منظم و پشتکار در آموختن 3 - به اجرا گذاشتن آنچه که آموخته ایم قدم اول گاه مشکل و گاه مبهم است . کمتر اتفاق می افتد که لزوم وجود یک راهنما را در زندگی خود حس کنیم . به ما آموخته اند که زندگی یعنی همین و ما را در گردابی از مشکلات و پرسشهای بی جواب رها کرده اند . مشکل دوم انتخاب شخص و راه درست است . مدعیان استادی درعلم زندگی بسیارند و گاه راه و حرفهایشان بسیار متناقض به نظر می آید به نظر من برای انتخاب راهنما یا استاد یک معیار خوب این است که به وضعیت فعلی این شخص یا فلسفه ارائه شده توسط او توجه کنیم و ببینم آیا همان چیزیست که ما می خواهیم ؟ هر راهنمایی در فلسفه و آموزه های خود آدرس جایی را می دهد که خود به آن رسیده پس اگر شخصی یا عقیده ای در جایگاهیست که مطلوب ما نیست راه ارائه شده هم برای ما مناسب نخواهد بود . قدم بعد خویش انضباطیست . قابلیتهای ما با تمرین و پشتکار شکوفا می شوند و برای ایحاد تغیرات در زندگی وشخصیت خود باید ابتدا تمرین مناسبی بیابیم و سپس آنرا تا زمانی که نتیجه بگیریم ادامه دهیم .مطالعه ی صرف کمک چندانی نخواهد کرد .همانطور که کاشتن یک دانه بدون نگهداری و آب دادن منظم کاری بی نتیجه است مطالعه ی بدون تمرین هم ما را به جایی نخواهد رساند . صرفا مقداری حرف قشنگ یاد خواهیم گرفت بدون اینکه عملا چیزی عایدمان شود . شاید سخت ترین قسمت یافتن نقطه ی شروع باشد . برای آموختن علوم مختلف نقاط شروعی هست . مثلا ریاضی و فیزیک یا زبان را می دانیم از کجا و در چه سنی شروع کنیم اما هنر و مهارت زندگی را از کی و از کجا باید شروع کرد ؟ هنوز این مسئله بصورت آکادمیک و دانشگاهی ارائه نشده اما فلسفه ها و اشخاص زیادی مدعی صاحب نظر بودن در آن هستند . یافتن نقطه ی شروع کار سختیست اما اگر جستجو را با قلب خویش آغاز کنیم انجا کسی هست که ندایش همیشه راهنمای ماست . کافیست گوش دهیم تا نقطه ی شروع مناسب ما را به ما نشان دهد و در بقیه راه قدم به قدم ما را همراهی کند . کافیست از او بخواهیم و طلب کنیم تا مناسب ترین روشها و بهترین راهنما ها را به ما نشان دهد و ما را از گم شدن در این راه پر پیج و خم حفظ کند . باید با قلب خویش طلب کنیم تا بیابیم .چندان با منطق و واقعیات ذهنی ساز گار نیست اما حقیقت دارد . پس نقطه ی شروع درون خود ماست . شاید زمانی متوجه شویم که راه هم درون خود ما بوده و ما خود راه هستیم و بالا تر از آن حتی ممکن است روزی در یابیم که آنچه درجستجویش بودیم نیز درون خودمان بوده . سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ....... وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد . گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ......... طلب از گمشدگان لب دریا میکرد و مطلب آخر اینکه پشتکار و خویش انظباطی شرط لازم برای موفقیت در این راه است . بدون تمرین هیچ چیز به دست نخواهد آمد فرهاد راستی دوستان اگر موضوعی مورد علاقه شماست و مایلید در مورد اون صحبت بشه موضوع رو در قسمت نظرات آخرین پست مطرح کنید .
| ||
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:46 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
این بار می خوام از یه تجربه ی شخصی صحبت کنم و نظر شما دوستان رو هم بپرسم . این تجربه در موارد زیادی مصداق داره اما بارز ترین نمونش درس خواندن و مطالعه کردنه . متوجه شدم که اگه قرار باشه مطالعه کنم یا درس بخونم بهترین کار اینه که یک کتاب و فقط یک کتاب و نه بیشتر تو برنامم بزارم . اگه دو تا یا چند تا شد احتمال بسیار زیاد هیچکدوم رو نخو اهم خواند . یک کتاب رو ممکنه یک هفته یا یک ماه تموم کنم اما دو کتاب ممکنه یک سال طول بکشه و ۵ کتاب شاید هیچوقت تموم نشن . اما اگه ۵ کتاب رو یکی یکی بخونم و نه با هم احتمالا دو سه ماهه همشون تموم میشن . گاهی علاقه ی شدید ما باعث میشه مقدار زیادی از یک کار مثلا چندین کتاب در یک مبحث رو دور و بر خودمون پهن کنیم اما همین عامل یعنی اشتیاق کنترل نشده میتونه به یک عامل بازدارنده تبدیل بشه البته هر انسانی یک موجود منحصر به فرده و آدمها با هم تفاوت دارن و هرگز نمیشه یک نسخه رو واسه همه پیچید اما گاهی بعضی تجربیات ممکنه به درد خیلیها بخوره امیدوارم شما هم ما رو در تجربیات خودتون شریک کنید . شاد باشید فرهاد | ||
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:35 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
آیا معتقدید زندگی پر از آشوب و نا امنیست؟ آیا اوضاع اجتماعی سیاسی و اقتصادی به هم ریخته است؟ و دنیا جای امن و راحتی برای زندگی كردن نیست؟ در این صورت حتما درونتان هم پر از آشفتگی و احساس عدم امنیت است .حتما تا كنون كنار دریا بوده اید یا حد اقل در تلویزیون دیده اید .... وقتی دریا آرام و بدون موج است خیلیها برای شنا كردن به آب میزنند ... هم لذت می برند و هم احساس امنیت و آرامش دارند .اما وقتی دریا طوفانی و خروشان می شود چطور ؟ چند نفر جرات به آب زدن دارند ؟ اینجاست كه موج سواران پدیدار میشوند ... آنها بر امواج خروشان دریا سوار میشوند و با موجها حركت میكنند ... همان موجی كه یك فرد عادی را در خود فرو میبرد و نابود می سازد یك موج سوار را بالا می برد و او را غرق لذت و شادی می کند .موج سواران هنگامی كه دریا آرام است با لذت در دریا شنا می كننند و هنگامی كه طوفانیست بر فراز امواج سواری میكنند. اما افراد عادی فقط تحمل دریای آرام را دارند هرچند از تماشای امواج لذت می برند اما خود جرات روبرو شدن با آن را ندارند ....اینها همانهایی هستند كه رمانها و فیلمهای هیجان انگیز را كه پر از ماجرا جویی و خطر است بسیار دوست دارند . اما خود جرات حتی قدم زدن زیر باران را ندارند .حال به اطرافتان نگاه كنید و ببینید چه كسانی در اوضاع به ظاهر آشفته ی اجتماعی و اقتصادی و غیره به جای شكوه و ناامیدی و فرار سوار بر تخته موج بر فراز مشكلات زندگی حركت می كنند همان مشكلاتی كه افراد عادی را در هم می شكند و فرو می برند برای آنها ابزار موفقیت و صعود می شود (هرچند بعضی ها هم در این شرایط برای بالا رفتن یا بالا ماندن پابر روی دیگران می گذارند و آنها را له می كنند) به یاد داشته باشیم كه همان طوفانی كه یك نهال را از ریشه می كند برای یك درخت تنومند نوازشی بیش نیست ...پس باید بزرگ شد و رشد كرد مانند درخت ... باید مهارت زندگی كردن را آموخت و مشكلات را به نردبان ترقی تبدیل كرد نه مانع ...تكنیك به یكی از مشكلاتتان فكر كنید... مثلا آزمون یك درس سخت و سر نوشت ساز یا هر مشكلی دیگر . چگونه تعریفش می كنید ؟ مشكل ؟ سد ؟ دیوار ؟ محدودیت ؟ مانع؟ غول ؟ هیولا ؟ بد؟ حال به ماورای آن بنگرید به هنگامی كه با موفقیت امتحان را پاس كرده اید سپس تعریف خود را از مشكل پیش رویتان عوض كنید تا احساستان نیز عوض شود مثلا نرده بان ترقی . پل موفقیت . كلید خوشبختی یا ثروت ... هروقت به كاری كه باید انجام دهید اما از آن هراس یا نفرت دارید برخوردید تعریف خود را از آن تغییر دهید پس از آن احساستان نیز عوض می شود .... اگر به آن به چشم سد و مانع و هیولا بنگرید به سختی موفق به گذشتن از آن خواهید شد اما اگر آنرا به چشم یك نردبان و یك دوست بنگرید شانستان برای موفقیت بیشتر می شود هرچند سخت اما از نردبان میشود بالا رفت اما شكستن سدی به آن بزرگی كه در ذهن خود ساخته ایم كار ساده ای نیست پس خود را موج سوار بدانید و برای آموختن موج سواری اقدام كنید چون زندگی هركسی فارغ از جامعه ای كه در آن زندگی می كند دیر یا زود طوفانی خواهد شد این آزمونیست كه فراری از آن نیست . : این تكنیك مشابه یکی از تکنیکهای کتاب موفقیت نامحدود اثر آنتونی رابینز است | ||
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:38 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
اگه تصمیم گیری برای انجام دادن و یا رها كردن كاری براتون مشكله از این تمرین استفاده كنید : فرض كنید چند سال گذشته و شما برمیگردید و به گذشته نگاه می كنید ....... وقتی به گذشته نگاه می كنید حسرت انجام ندادن چه كاری رو خواهید خورد؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودتون چی خواهید گفت ؟ آیا جوابتون اینه كه ای كاش اون كار رو انجام داده بودم یا فلان كار رو رها نكرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس الان همون كاری رو بكنید كه چند سال دیگه افسوس انجام ندادنش رو خواهیدخورد | ||
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:13 توسط فرهاد داودی | آرشیو نظرات | ||
۶ - شناخت درون
بسیاری از قوانین ساده فیزیکی و فرم های اجتماعی ، صورت ساده شده ی قوانین حاکم بر کل جهان هستی هستند .... مولوی این مسئله را در یک بیت شعر بیان کرده است: " صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست " مثلا قانون چرخه ها ... یعنی هر چیزی پس از جدا شدن از مبدا و منشاء خود روزی به سوی آن باز می گردد ... " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روز گار وصل خویش " مثلا آب از سطح دریا جدا می شود و پس از سفری طولانی و گذشتن از کنار زشتی ها و زیبایی های بسیار باز به دریا باز می گردد . چرخه ی مواد و چرخه ی انرژی نیز همین قاعده را دنبال می کند . مثلا گیاهان و حیوانات جسم خود را از خاک می گیرند و روزی دوباره به خاک تبدیل می شوند . وجود حقیقی ما نیز از خداست و روزی و هم اینک نیز در راه باز گشت به منزل حقیقی خود یعنی پیش خدا هستیم . همین چرخه را در قانون عمل و عکس العمل فیزیکی و قانون کارما می توان دید ... هر عمل و اندیشه ای به سوی مبدا آن عمل یا اندیشه باز می گردد .
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
تشابه دیگر را می توان در سیستم آموزشی این جهان یافت . برخی هنوز در مرحله ی جنینی (خون آشامی ) و برخی دیگر در مرحله شیر خوارگی و کودکی هستند ، انسانهایی که جهان را فقط جای خوردن و بازی کردن یافته اند غافل از اینکه به زودی دوران بازی گوشی سر می آید و باید وارد مدرسه شوند و تحت انظباط و آموزش قرار گیرند. برخی مهد کودکی و کودکستانی هستند .جهان برای آنها مکان بازی و تفریح است .آنها متوچه نیستند که مربی ها از دور مراقبشان هستند و نمی دانند که وسائل و اسباب بازی هایی که به آنها داده شده فقط برای بازی نیست بلکه جنبه ی آموزشی هم دارد . بعد از آن وارد مدرسه ی ابتدایی می شوند و مسئولانه تر در امر آموزش شرکت می کنند اما تصویر و تصوری از کل فرایند پیش رو ندارند اما دنیای ما همچون یک مدرسه ی بزرگ است و انسانها ، شاگردان و دانشجویان وحتی اساتید این مدرسه هستند . در مرحله ی بعد یعنی دبیرستان این انسانها تصویر کلی تری از مسیر تکامل خود می یابند.پس از آن باید برای ورود به دانشگاه و ساختن آینده ی خود تلاش کنند . اکنون آنها می دانند که به زودی مسئولیتی به عهدشان گذاشته خواهد شد . حتی او می تواند به عنوان دانشجو در امر آموزش سطوح پایین تر به استاد کمک کند مثلا به ابتدایی ها و دبیرستانی ها درس بدهد . او کم کم فارغ التحصیل شده و خود به استاد تبدیل می شود اما همچنان دانشجوی سطحی بالا تر از حیات باقی می ماند و می تواند به یادگیری ادامه دهد .
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ اکنون آنها حضور استاد را بیشتر درک می کنند و مقصود از زندگی را بهتر می فهمند . در دانشگاه زندگی مسئولیت آموزش به عهده ی خود دانشجو می باشد و استاد فقط راهنما و هدایت گر اوست .
اگر دنیا به صورت مدرسه ی بزرگ ببینیم حضور خدا را در همه امور جهان بهتر تشخیص خواهیم داد . می فهمیم که چرا گاه مسیر زندگی سخت و گاه آسان می شود . چرا گاه آنچه را که می خواهیم دور از دسترس ما قرار می دهند . برای اینکه یک کودک تشویق به راه رفتن شود میوه یا خوراکی مورد علاقه ی او را کمی دور تر از او نگه می دارند تا او را وادار به راه رفتن کنند ، یکی هم دست کودک را می گیرد و مراقب است آسیب نبیند . کودک . اهداف و خواسته های ما نیز وسیله ی آموزش ما هستند. و خداوند در پس آنها به هدفی والا تر می نگرد . خواسته های ما نقش همان میوه را دارند . برای رسیدن به آنها باید بلند شویم و راه بیفتیم . با نشستن و گریه کردن و پا کوبیدن و از خدا خواستن چیزی عایدمان نمی شود باید از خدا خواست اما به طریق درست . به هر حال برای رسیدن به اهدافمان باید حرکت کنیم چون آنها را معمولا کمی دور از ما نگاه می دارند . اما میوه و آرزو پاداش حرکت و تلاش ما هستند . اما اگر کودک آنچنان سر گرم ظرف میوه شود که راه رافتن و هدف را فراموش کرد .روزی دستی ظرف میوه را از مقابل او بر خواهد داشت . اینجاست که ما حسابی غافلگیر می شویم وناگهان چپیز های با ارزشی مثل شغل سلامتی همسر ماشین یا خانه را از دست می دهیم و بعد ناله می کنیم که " چه کسی پنیر مرا برداشته است " شاید این به این خاطر باشد که زیادی مشغول ظرف میوه شده بودیم و دست رو زگار می خواسته دوباره ما را به حرکت در آورد . اینبار به سوی هدفی بهتر و بالا تر فرهاد | ||
چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند . گوش انسان نیز نوعی دستگاه گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند . سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند . در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم . دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند . اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند . از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد . طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد . یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم . اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند . به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود . هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت . هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود . فرهاد راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید . | ||
چشم انسان قادر به دریافت طیف خاصی از طول موجهای نور است . از قرمز تا بنفش . فرکانس های زیر قرمز و بالا تر از بنفش برای دستگاه گیرنده ی ما تعریف شده نیستند . گوش انسان نیز نوعی دستگاه گیرنده ی امواج است . این دستگاه گیرنده فرکانسهای بین بیست تا بیست هزار دسی بل را دریافت می کند . سایر دریافت گر های حسی ما (حواس پنج گانه ) نیز فقط قادر به دریافت محدوده مشخصی از طول موجها هستند . در کنار ما موجوداتی زندگی می کنند و وجود دارند که می توانند فرکانس هایی متفاوت از آنچه که ما دریافت می کنیم را تشخیص دهند . مثلا حیوانات صداهایی را می شنوند که ما قادر به شنیدنشان نیستیم یا بوهایی را حس می کنند و چیز هایی را می بینند که ما نمی بینیم . دستگاه های ساخت دست خود ما نیز چنین هستند . آنها گیرنده های امواج هستند دستگاه تلویزیون امواج مختلفی را دریافت می کند و جالب اینجاست که این همه امواج از شبکه های مختلف به ندرت با هم تداخل می کنند اگر چه همه همزمان و در یک جا وجود دارند . همه یک فضای واحد را اشفال کرده اند اما با هم تداخل ندارند . اکنون به این مسئله می رسیم که امواج متفاوت با طول موجهای متفاوت می توانند فضای واحدی را اشغال کنند بدون اینکه با هم تداخل داشته باشند . از طرفی حد اقل فیزیک امروز (کوانتوم) تا حد زیادی به این مسئله رسیده که جهان اطراف ما چیزی نیست جز انرژی خالص که با تغییر ارتعاش خود به شکلهای متفاوتی جلوه گر می شود .و این شکلها نتیجه ی تصوری است که ناظر در ذهن خویش می سازد . طبیعی است وجود مکانیکی ما ( یعنی همان جسم ما ) که یک دستگاه گیرنده امواج است فقط قادر به دریافت طول موج محدودی از این طیف وسیع عالم هستی باشد و عالم نادیدنی اطراف ما قاعدتا باید بسیار بسیار وسیع تر و بزرگتر از عالم مادی قابل مشاهده باشد . یک نمونه همان جهان رویاست . جهانی بسیار وسیع . جهانی که هنگام خواب تجربه می کنیم . وقتی که جسم ما ( حس گر های ما ) خواموش می شود و دیگر امواجی دریافت نمی کند ما در جسم دیگری بیدار می شویم که نوع متفاوتی از طول موجها را دریافت می کند . اما چون از این جهان شناختی نداریم معمولا قادر به کسب تجربه ی خاصی هم نیستیم . اما حتما داستانهای زیادی از رویا ها یی داشته اید که به اختراعات اکتشافات و آثار هنری بزرگ منجر شده اند . به هر حال اطراف ما جهانهای بسیاری هستند که با هم تداخل ندارند (مثل امواج شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مخابراتی که بدون تداخل با هم در فضا منتشر می شوند) ......و ما با افزایش آگاهی معنوی خود و به طبع آن با افزایش فرکانس وجودی خود قادر به ارتباط با این جهانها خواهیم بود . هر چه آگاهی ما بشتر رشد کند حس گر های ما نیز حساس تر خواهند شد و قادر به دریافت طیف وسیع تری از امواج خواهند بود . مثلا بهتر قادر به درک انسانها و عواطف و افکار آنها خواهیم بود . حتی دید وسیع تری نسبت به مشکلات خود و جهان خواهیم داشت . هر چه آگاه تر باشیم دید درونی ما باز تر خواهد بود و ارتباط ما با جهان درون و عالم معنی قوی تر خواهد شد و زندگی شاد تر و پر بار تری خواهیم داشت . امکاناتی را تشخیص خواهیم داد که پیش از آن به چشم مان نمی آمد . گاهی ناراحتی و رنج ما نتیجه محدود بودن حوزه دریافت ما و کوتاه بودن دید ماست . اگر رشد کنیم فضای وسیعتری برای زندگی در اختیار خواهیم داشت . و دنیای ما هر گز محدوده ی تنگ پیله ی پروانه نخواهد بود . فرهاد راستی دوستان اگه تو مواردی که مربوط به فیزیک میشه اشتباهی دیدید حتما یاد آوری کنید . | ||
به نظر شما پروانه بایددر جهت حفظ پیله ی خود سعی کند یادر پاره کردن و رها شدن از آن ؟ شاید هر دو . ساختن و تکامل پیله مرحله ی اول رشد و پاره کردن و رها شدن از پیله مرحله ی بعدی رشد و تکامل است . پروانه برای پروانه شدن ابتدا باید پیله ای تنگ و تاریک اما به نوبه ی خود زیبا و پر زرق و برق به دور خود بتند و مدتی در آن سیر کند تا رشد یافته و قدرت پرواز یابد . سپس روزی می رسد که پیله گنجایش او را ندارد و حس بی تابی او را به حرکت وا می دارد . اکنون او علاقه ای به ماندن در پیله ندارد . پیله دیگر جای رشد نیست . اکنون آن یک زندان تنگ و تاریک است . (حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم .... خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم ) حال او باید پیله ای را که با زحمت فراوان به دور خود تنیده سوراخ کند و از آن رهایی یابد . او باید از نوک تنگ و سخت پیله خارج شود . نه از قسمت پهن و نرم تر آن چرا که فقط در صورتی بالهای او قدرت پرواز خواهند داشت که با فشار زیاد او سر تنگ پیله خارج شده باشد . این عمل مایعات بدن او را به درون بالهایش هدایت می کند و بالها بزرگ و قوی خواهند شد . بعد از تلاش و پاره کردن پیله اکنون او به جای خزیدن بر روی شکم خود آزادانه در آسمان پرواز می کند و از شهد گلها می نوشد . این دقیقا حکایت ما انسانهاست . ما به این دنیا می آییم . اول مثل کرمی کور در همه جا می خزیم تا چیزی برای خوردن و ارضاء نفس خود بیابیم . بعد شروع به تنیدن پیله ای به دور خویش می کنیم . اینجاست که ما سراغ تحصیلات می رویم سراغ جایگاه اجتماعی سراغ موفقیت و سراغ هر آنچه که زندگی ما را قشنگ تر و پیشرفته تر می کند . عنوانهایی همچون دکتر . استاد عالی جناب و .............. همه و همه مشخصات پیله ی ما هستند . هر کدام سعی در بهتر تنیدن پیله ی خود داریم . سالهای سال و حتی قرن ها تلاش می کنیم تا هویتی برای خود دست و پا کنیم . یاد گیری اصول موفقیت و خلاقیت هم بخش از تکامل ما درون پیله است . ما یاد می گیریم که خلاق باشیم . می آموزیم که زندگی درون خود ماست . یا د می گیریم چگونه به خواسته های خود برسیم ودر این دنیا شاد و خوب زندگی کنیم . اما اینها همه و همه مراحل تکامل ما درون پیله است . حال خیلی بزرگ شده ایم . آنقدر که دیگر حس می کنیم دنیا برای ما جای کوچکیست . تمام تجربیات موفقیت ها و خوشی ها و شکست ها را چشیده ایم و دیگر زندگی دنیوی و بازی های آن جذابیت چندانی برایمان ندارد . ...البته گاهی با فراموش کردن تجربیات گذشته مجبور به تکرار هزار باره ی آنها می شویم . بالاخره زمانی فرا می رسد که وابستگی و دلبستگی ما نسبت به دنیا کمرنگ می شود و از بین می رود . اکنون می خواهیم قدم به دنیایی بزرگ تر و روشن تر بگذاریم . بزرگی دنیای جدید و روشنایی آن مثل بزرگی و روشنایی زمین در قیاس با پیله ی پروانه است . اما این قدم آخر شاید سخت ترین قدم ما باشد . اکنون باید از پیله ی خود خارج شویم و آن هم از سر تنگ آن . کاری بس دشوار شاید این درس آخر همان آموختن عشق و رهایی باشد . به هر حال زندگی ، خود ما را در مسیر تکامل هدایت خواهد کرد اما گاهی درسها و گفته های اساتید مختلف ممکن است متناقض به نظر برسد . گاه می بینید شخصی در حال آموزش روشهای بهتر و موفق تر زیستن است و شخصی دیگر آموزش می دهد که چگونه همه چیز را رها کنید و از پیله ی خود رها شوید . هر دو اینها در جهت تکامل روح است و هر کدام به نوبه خود اتفاق می افتد . آموزش روشها و تکنیک های موفقیت ما را به خدا یا به رهایی معنوی معنوی نمی رساند اما می تواند بخشی از آماده سازی ما برای رهایی و رسیدن به خدا باشد . ابتدا قواعد کار را می آموزیم و بعد باید همه قواعد را فراموش کنیم و همچون یک استاد، بی قاعدگی هنر مندانه ای را به نمایش بگذاریم . یک مثال می زنم . ما دو نو ع جنون داریم یکی جنون زیر عقل دوم جنون ما ورای عقل . یکی آنکه از عقل خود درست استفاده نمی کند و به خود و دیگران لطمه می زند و دوم مجنونی که مرحله تکامل عقلانی (پیله ) را پشت سر گذاشته و اکنون به چیزی رسیده که بسیار فراتر و بر تر از عقل آدمیست .((عارف در همان دریایی شنا می کند که مجنون در آن غرق می شود )) اول، کسی که بدون شمع و در تاریکی قدم می زند و دوم عاقل ، که با نور عقل (شمع ) در تاریکی قدم بر می دارد و کور سوی عقل هدایت گر راهش است . و سوم آن است که در زیر نور خورشید قدم بر می دارد . در روشنایی آگاهی الهی به قول حافظ : عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی ...... عشق داند که در این دایره سر گردانند . دایره همان قانون چرخه ها و تکرار و کارما (عمل و عکس العمل ) است و سر گردانی عاقل این است که فقط قسمتی از واقعیت را می بیند آن هم به طول زندگی محدود خود . نه پیش از آن را می بیند و نه پس از آن را . مانند کسی که در یک جاده ی پر پیچ و خم کوهستانی به مسافت کمی فقط پشت و جلو خود را می بیند . حال ممکن است سر پیچ بعدی یک کامیون او را زیر کند . اما کسی که دید معنوی دارد مثل کسی است که می تواند جاده را از بالا واز آسمان نگاه کند (مثلا با سیستم ماهواره ای ) و همواره تمام مسیر را یک جا زیر نظر دارد و می داند سر پیچ بعدی چه چیزی منتظر اوست . البته منظورم این نیست که انسانهایی که به آگاهی معنوی رسیده اند در فقر و یا در غار زندگی می کنند . آنها احتمالا اساتید بزرگ خلاقیت و موفقیت هستند و خلق یک زندگی شاد برای آنها شاید به مراتب ساده تر از دانشجویان یا اساتید موفقیت باشد چون آنها در روشنایی خورشید به سر می برند و در آسمان پرواز می کنند . مقایسه ی آنکه به روشنایی و آگاهی معنوی رسیده و او که در ذهن و عقل پیشرفت کرده و قدرت های ذهنی خود را به حد اعلا رسانده مثل کسی است که با هواپیما سفر می کند و کسی که با ماشین آخرین سیستم مسیر را می پیماید . البته هر دو اینها از کسی که با یک گاری درب و داغون سفر می کنند یا با ژیان خیلی جلو تر هستند اما پرواز کجا و رانندگی کجا ؟ فرهاد راستی ممنون زحمت نکشید نمی خواد نظر بدید . | ||
ارزش یک کانال آب به آبی است که درون آن جاریست نه خود کانال . یک کانال خشک یه هیچ کار نمی آید . کار کانال انتقال آب و رساندن آن به جاهای دیگر است اما خود کانال بیش از همه از آن بهرمند می شود . اگر کانال رسوب کند و گل و لای کم کم آنرا پر کند دیگر جای چندانی برای جریان آب باقی نخواهد ماند . مگر اینکه مدتی آب را ببندند و کانال را کاملا لایروبی کنند تا دوباره مجرایی پاک برای گذر آب شود . اما اگر هر روز و همیشه از کانال مراقبت شود و لایروبی های روزانه صورت گیرد کانال ما نه تنها در وضعیت وخیمی قرار نخواهد گرفت بلکه بهتر و پر آب تر هم خواهد شد . حال مقایسه کنید کانال را با وجود خویش . ما پیش از آنکه جسم هایی باشیم که روح داشته باشیم روح هایی هستیم که جسم داریم . روح هایی که مدتی در این جسم بر سر کلاس زندگی نشسته ایم تا درس عشق و آگاهی بیاموزیم . ما قرار است بیاموزیم مجرای عشق و آگاهی باشیم . قرار است بیاموزیم عشق الهی را به تمام زندگی بتابانیم . وجود ما ند مثل همان کانال آب است که باید عشق خداوند را به هر آنچه سر راهش قرار می گیرد برساند و نهایتا به دریا برسد . اما همانطور که کانال آب بیشتر از همه از آب برخوردار می شود مجرای عشق الهی نیز بیش از هر کس و هر چیز دیگر از این عشق برخوردار خواهد شد . یعنی اگر اجازه دهیم برکات و عشق الهی از طریق ما به تمام زندگی برسد خودمان بیش از همه از آن بهرمند خواهیم شد . اما وجود ما هم مانند کانال آب دائم در حال پر شدن توسط رسوبات و گل و لای روزانه است و اگر مدتی به آن توجه نکنیم کم کم مجرای ما بسته خواهد شد . همچون زمینی مسطح که آب نمی تواند در آن جاری باشد و در نهایت خشک خواهد شد .
برای مجرا بودن باید نیست شد . کانال آب با نیست شدن و با برخواستن از سر راه جریان آزاد آب به مجرا تبدیل می شود . اگر به جای گود شدن برجسته می شد کمترین آبی هم دریافت نمی کرد . به مصداق آن شعر که می گوید : در نیستی کوفت تا هست شد . نفس آدمی و منیت او زمینی بلند است که نمی تواند جریان آب را نگه دارد یا منتقل کند : هر گز نخورد آب زمینی که بلند است . گاه وجود ما همچون فانوسی میشود غبار گرفته که نور درون را به بیرون نمی تاباند و زندگی ما را در تاریکی فرو می برد . گاه کانال آبی می شویم رسوب گرفته که آب نمی تواند در آن جاری شود . همچون زمینی خشکیده . اگر مجرایی رسوب گرفته و خشک باشیم باز گشت به حالت طبیعی ممکن است پر درد و رنج باشد . کندن و حفر کردن یک زمین بی درد نیست . ظرف سیاه و دوده گرفته را با سیم زبر تمیز می کنند نه با ابر لطیف . اما می توانیم پیش از آنکه ظرفیت و قابلیت خود را برای مجرا بودن از دست بدهیم مراقبت های روزانه را مورد توجه قرار دهیم . با انجام مراقبه و تمرین های معنوی روزانه می توانیم مجرایی پاک و باز برای جریان عشق و آگاهی الهی (نور و صوت خداوند ) بمانیم . مراقبه روزانه رسوبات و زوائد وجود ما را می سوزاند و از بین می برد و کم کم ما را به روی عشق خداوند باز می کند و ما با مجرا شدن و رساندن این عشق به عالم بیرون از خود جریانی پیوسته در درون خود ایجاد می کنیم که بیش از همه و پیش از همه مزرعه ی زندگی خود ما را سیراب خواهد کرد . البته به شرط اینکه سعی در نگه داشتن آن برای خودما ن نکنیم . چون وقتی خروجی یک جریان بسته شود ورودی آن نیز بسته می شود . شاید بتوان در آرامش شب در گوشه ای ساکت و آرام نشست و ده تا بیست دقیقه نامی مقدس را به آرامی و با حالتی نشاط آور زمزمه کرد یا هر تصور واندیشه دیگر که ذهن ما را متوجه حضور خدا کند . یا هر نوع مراقبه ای که به ما آرامش بدهد . نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرهاد منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر می کده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
حافظ | ||
اگربخواهیم در زندگی رفتار یا شخصیت خود تغییری ایجاد کنیم ابتدا باید تغییر را از درون خود آغاز کنیم از کوزه همان برون تراود که در اوست . آنچه که در زندگی ما و در پیرامون ماست چه خوشایند و چه نا خوشایند همه و همه از درون خودمان به زندگیمان تراویده است . البته معمولا انسان از محیط بیرون نیز تاثیر می پذیرد . نه اینکه یک سیستم یک طرفه ی فقط رو به بیرون باشد . گاه برای فرار از مشکلات سعی می کنیم به جای دیگری برویم . مثلا محل تحصیل کار و یا حتی محل سکونت و شهر خود را عوض می کنیم .اما بعد از مدتی خواهیم دید که همان مشکلات قبلی اینبار در شکل و لباسی جدید دوباره به زندگی ما وارد شده اند . گویی این آدمهای جدید همان آدمهای قبلی هستند با همان مشخصات و ویژگیها . فقط شکل آنها عوض شده . گویی زندگی فقط و فقط آینه ایست که درون و سیرت ما را به خودمان می نماید تا خویش را زیبا کنیم و بیاراییم . براستی که از کوزه همان برون تراود که در اوست . زندگی ما از درون خودمان به بیرونمان جاریست . ما سر چشمه ی رودخانه ی زندگی خویش هستیم اگر رودخانه آلوده است الودگی از درون خود ماست. البته ما یک جزیره ی تنها نیستم . یا یک رودخانه ی تنها در یک جنگل تنها . دیگران هم هستند و هر لحظه آلودگی های فراوانی به سوی زندگی ما جاریست . شاید ما از سر چشمه پاک باشیم اما با آلودگی هایی که دیگران وارد زندگی ما می کنند چه کنیم ؟ بگذارید جواب این سوال را از یک دیدگاه متفاوت و با یک مثال متفاوت بدهم . اگر شما بدن خویش را در وضع سلامتی نرمال نگه دارید سیستم ایمنی بدن شما از ورود ویروسها و عوامل آلوده کننده ی بیرونی تا حد زیادی ( نه مطلقا ) جلو گیری خواهد کرد تنها کاری که شما باید بکنید رعابت بهداشت و تغذیه ی سالم است . لازم نیست نگران بدی ها و آلودگی های دنیا ی بیرون باشید . شما سالم زندگی کنید و بدانید زندگی خود سیستمی برای محافظت از شما دارد . همانگونه که جهان خالی از ویروس و میکرب معنی ندارد جهان بدون بدی و پلیدی هم بی معناست . به جای جنگ با تاریکی چراغی در درون خود روشن کنید اگر فکر می کنید که دیگران نمی گذارند شما خوب و شاد زندگی کنید حتما آینه ی درون می خواهد شما را متوجه چیزی کند . پس به جای دست و پا زدن و دعا کردن بایستید و گوش بسپارید و صبور باشید . اگر با خداوند همکاری کنید او شما را به دریای پاک هستی خویش رهنمون خواهد شد . چون رودخانه ای شاد جاری باشید فرهاد
| ||
دو نوع آینه هست . یکی آینه ی صورت و دیگری آینه ی سیرت . یا به زبانی دیگر آینه ی بیرون و آینه ی درون . سوال اینه که چرا از آینه استفاده می کنیم ؟ چون هیچ کس نمی تونه صورت خودش رو ببینه . خب پس نیاز به وسیله ای داریم که ما رو به خودمون نشون بده . اگه تصویری که آینه نشون میده زیبا نباشه و یا مثلا لکه ای روی صورت ما باشه قطعا به آینه دست نمی زنیم بلکه به صورت خودمون دست می زنیم و اصلاحات رو روی خودمون انجام میدیم نه روی تصویر آینه . همین اصل در مورد درون و سیرت ما هم صادقه . دنیا و آدماش و اتفاقاتش همه و همه انعکاس و آینه درون خود ما هستن. اونها ما رو به خودمون نشون میدن حتی بدون اینکه خودشون بخوان یا بدونن . وقتی ما از چیزی یا از کسی خوشمون نمیاد یا رفتاری از دیگران باعث آزار و رنجش ما میشه بجای سرزنش کردن و محکوم کردن دیگران و شکایت کردن از روزگار و زندگی بهتره به درون خودمون برگردیم و صادقانه دنبال ریشه ی مشکل در درون خودمون بگردیم . به احتمال زیاد نوعی از همون رفتار آزارنده ی دیگران رو در خودمون پیدا خواهیم کرد . نه اینکه دیگران حق دارن بد باشن . حتی ما هم با رفتار های بد خودمون ممکنه آینه ی دیگران باشیم . البته اینجا یه تفاوت هست و اون اینکه دیگران هم باید به نوبه ی خود خودشون رو اصلاح کنن . همونطور که ما نمی تونیم صورت خودمون رو ببینم سیرت و درون خودمون رو هم به سختی می توانیم ببینیم و نیاز به آینه ای داریم که ما رو بهتر به خودمون نشون بده پس : آیینه چو نقش تو بنمود راست خود شکن آیینه شکستن خطاست البته منظور من این نیست که هر اشکال و نقصی که در اطرافتون دیدید لزوما در خودتون هم هست . نه . اون چیز هایی که بیشتر از همه باعث آزار و رنجش ما میشن به احتمال بسیار زیاد همون اشکال هایی هستند که آینه ی زندگی میخواد به ما نشون بده . موفق و پیروز باشید . فرهاد | ||
خلوص (برگرفته از کتاب بیگانه ای بر لب رودخانه ). پرسید، "ای سرور من، خلوص چیست؟" جوینده در تماشای پرنده ای بود كه در كنار بیدهای خواب آلوده جزیره ای در میان آب به صید ماهی مشغول بود و گردابهای كوچك به آرامی می چرخیدند و می گذشتند استاد قدم زنان به كنار او آمد و پاسخ داد، "لكن چه منفعتی است برای بشر كه مالكیت تمام این دنیا را به چنگ آورد اما در عوض روح خویش را گم كند؟" "پس با تو می گویم كه اگر نور را در این جهان بجوئی، آنگاه این جهان بر تو نور خواهد شد، و همه تاریكی زمین خاكی و توهماتش ناپدید می شوند. سپس صدای خدا با تو سخن می گوید، هر كلمه اش از حكمت آكنده و از فهم، و تو به فراسوی همه چیز این دنیا راه می یابی. "خدا نور را تنها بدان كس می تواند عطاكند كه قلبی خالص داشته باشد. تا روزیكه دیوار نفس خویش از میان بر نداری، نور به تو نخواهد رسید. هیچ پیامی به تو نمی تواند داده شود و برای استاد تلاش برای آن جز اتلاف وقت نخواهد بود ۵ - معرفی کتاب شنبه 30 تیر 1386
[ شنبه 30 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ] [ویرایش شده در : - - -] [ پیام ()|| فرهاد ] [۵ - معرفی کتاب , ] [+] ۴ - داستان و حکایت شنبه 30 تیر 1386
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||