تبلیغات راز شاد زیستن
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
فرهاد (105)
موضــــوع ها :
۱- شناخت ذهن (14)
۲ - دیدگاه (8)
۳ - روان شناسی موفقیت (4)
۴ - داستان و حکایت (20)
۵ - معرفی کتاب (3)
۶ - شناخت درون (8)
۷ - تمرین و تکنیک (2)
۸ - مثبت اندیشی (4)
۹ - عشق (1)
۱۰ - متفرقه (1)
آرشیـــو :
بهمن 1388 (1)
دی 1388 (3)
آذر 1388 (3)
آبان 1388 (2)
مهر 1388 (1)
شهریور 1388 (1)
مرداد 1388 (2)
خرداد 1388 (2)
اردیبهشت 1388 (5)
فروردین 1388 (3)
بهمن 1387 (2)
دی 1387 (5)
آذر 1387 (3)
آبان 1387 (2)
مهر 1387 (7)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (5)
تیر 1387 (4)
خرداد 1387 (6)
اردیبهشت 1387 (4)
فروردین 1387 (3)
اسفند 1386 (1)
بهمن 1386 (2)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (3)
مهر 1386 (6)
شهریور 1386 (5)
مرداد 1386 (10)
تیر 1386 (9)
لینكدونی :
سرزمین شقایق های وحشی(نفس)
آرامش با یاد خدا(محسن)
انسانیت ( طهورا)
دانلود پی سی
بهونه ( رویا)
یکی بود، هیچکس نبود (محمد)
از ته دل (مدبر)
هوش هیجانی (فریبرز)
آسمان خیال (اردلان)
آشنا(محسن)
لمس(پیاله)
باران (زهرا)
اندیشه های پارسی (مسعود)
زیبایی شب ( نیکو )
آموزش زبان ( متنوع)
سایت ets (آزمونهای بین المللی زبان )
سایت اصلی تافل
سخن روز
عشقولانه
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
گام های موفقیت( سعید )
زندگی زیباست (نجمه)
قانون جذب (مهناز)
احساسی دیگر
موفقیت (موسوی حیدر زاده)
پرتال آموزشی (هومن)
فال تاروت(شکیبا)
قدرت تفکر مثبت (اعظم)
بعضی ها (محمود زاده )
کلید اسرار (کیانمهر)
رنگین کمان
نیروی خلاق (قائزه)
آینده بهتر (رحمان و مهرداد )
معجزه ذهن (شبنم)
زندگی کن (مریم)
آگاهی و موفقیت (فرید)
مدیتیشن(غزال)
قانون جذب (سپیده )
سرزمین رویا
مجله موفقیت
زیر نور مهتاب (آیشن)
پریزاده ( حکایت )
امیدنامه (مهدی)
آیین زندگی(مسعود صفایی)
مهارت های زندگی(دکتر ارباسی)
روانشناسی موفقیت(فاطمه)
حکایتهای آموزنده و زیبا(كویر)
داستانهای پائولو كوئلیو
داستانهای خواندنی
داستانهای کوتاه و جذاب(پت و مت)
موفقیت, قدرتمندی , ثروتمندی(مجتبی)
وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق
اسرار ازل
سخنان موریس مترلینگ (هومن)
رازهای سر به مهر آفرینش (شاهین)
ماه مهربون (ملیكا)
زندگی شاد و موفق (هنگامه و محمود)
NLP برنامه ریزی اعصاب و روان (وحید)
چگونه درهای صحبت را بگشاییم(مریم)
موفقیت
موفقیت 12(آرش)
قوانین جهانی موفقیت( برایان تریسی)
من میتوانم
زندگی بهتر
انسان بزرگ (شكوفه)
پیشنهادات یک کتاب جیبی
عرفان - متافیزیک - (امیر 111)
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
۱۳۱ - نیکی و بدی
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر " دچار مشکل بزرگی شد : می بایست " نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید : کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!
می توان گفت : "نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."
پائلوکوئیلو
۱۳ - سه پرسش حیاتی
سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنای زندگی میپرسید. این سوالات به حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پیشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزی به او گفت:
_ پادشاها، شما خیلی خسته و گرفته به نظر می آیید. چه چیزی شما را این چنین ناراحت کرده است؟
_ من فقط می خواهم معنی زندگی را بفمم و اینکه انسان عمر خود را صرف چه چیزی باید بکند.
پیشکار گفت:
_ این سوال پیچیده ای است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید. من هم به دنبال تمام فضلا و حکمای سرزمین می فرستم تا بدینجا بیایند. آنها حتما پاسخ خوبی برای شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصه کرد
- 1_ بهترین زمان برای هر چیز کدام است؟
- 2_ مهم ترین افراد در زندگی ما چه کسانی هستند؟
- 3_ مهم ترین کار چیست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمین به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب های خود را برای ساطان بیان کرد، اما هیچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پیشکار که نمی دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به یاد آورد که یکی از حکمای سرزمین به قصر نیامده است. او حکیم کهنسال و گوشه گیری بود که در کوهستان زندگی می کرد. او هیچ علاقه ای به ثروت و قدرت نداشت. اما با روی باز به روستاییان فقیری که نزد او می آمدند، کمک می کرد.
پیشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوی حکیم پیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. پادشاد که از این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی به نزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائی به طرف خانه حکیم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند
حکیم، در حالی که عرق از سر و رویش می ریخت، زمین کوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقت فرسا بود. سلطان با دیدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکیم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندی زد و دباره به بیل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکیم گفت:
_ این کار برای شما بسیار سنگین است. اجازه بدهید کمی به شما کمک کنم.
حکیم بیل را به او داد و خود در گوشه ای در سایه نشست. پادشاه بعد از ساعتی دست از کار کشید. رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش را پرسید.
حکیم بدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمی استراحت کنید. من به کار ادامه می دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با این که به این کار عادت نداشت، چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیم پرسید:
_ من اینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید، بگویید تا به قصر برگرد
.
در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پیش پای سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پیراهن مرد، زخم بزرگی را در سینه مرد دید که بشدت خونریزی می کرد. سلطان ظرف آبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین دراز کشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح که اینک به هوش آمده بود، دید. مرد با دیدن سلطان گفت:
_ مرا عفو کنید. تقاضا می کنم مرا عفو کنید.
سلطان با تعجب پرسید:
_ چرا این تقاضا را میکنی؟
و غریبه ماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد:
_ شما مرا نمی شناسید. اما من شما را به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی از جنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتی فهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشیدم تا از نزد حکیم برگردید. اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود. پادشاها، مرا عفو کنید!
سلطان از اینکه به راحتی دشمنی دیرینه به دوستی صمیمی تبدیل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصمیم گرفت تا برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد. به پیرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزدیک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب های خود را گرفتید!
پادشاه با تعجب پرسید:
_ کی؟ چگونه؟
_ دیروز اگر شما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتان قرار میگرفتید. پس بهترین لحظه همان زمان بیل زدن مزرعه بود و من مهم ترین شخص برای شما، من بودم و مهم ترین کار، کمک کردن به من بود.
وقتی غریبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه او پرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی میکرد و تلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهم ترین شخص، همان مرد غریبه و مهم ترین کار، مراقبت از او بود.
به یاد داشته باشید، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترین شخص، کسی است که در کنار او هستید و مهم ترین کار، عملی است که می توانید برای خوشحال کردن و سعادت این شخص انجان دهید.
مفهوم زندگی در پاسخ به همین سه پرسش نهفته است.
سلطان که از این پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطری آسوده به قصر برگشت و سعی کرد تا گفته های حکیم را در زندگی اش به کار ببرد.
165 - مقابله با انرژیهای منفی
گاه ما روز خوبی را شروع می کنیم یا حد اقل قصد داریم که روز خوبی داشته باشیم . اما ظاهرا دیگران نمی گذارند
.
در تاکسی راننده شروع به نالیدن از روزگار می کند و مسافر دیگر از بدی اقتصاد می گوید . در محل کار همکار حسودمان برای ما می زند و اعصاب ما را خراب می کند . در دانشگاه استاد بی منطق خوب درس نمی دهد و انتظار دارد کلی مقاله و تکلیف آماده کنیم . خلاصه هر طرف می رویم کلی خبر بد هست
.
چه بلایی بر سر روز خوبمان می آید ؟
همان بلایی که در هوای پر از گرد و غبار بر سر یک ماشین تمیز می آید .
روز خوبمان خراب می شود . هر روز همینطور است .
انرژی منفی مثل گرد و غبار در فضا معلق و شناور است و راه گریزی از آن نیست .
اما سوال این است
اگر خانه شما گرد و غبار بگیرد دست روی دست می گذارید و آنرا تمیز نمی کنید ؟ البته که نه . در شهر ها و محل هایی که گرد و خاک زیاد است ما باید هر روز خانه و وسائل را تمیز کنیم وگر نه زیر گرد و غبار مدفون می شوند
.
خانه دل و فضای روانی ما کم اهمیت تر از فضای فیزیکی و خانه مسکونی ما نیست
.
هر روز باید وقتی را برای غبار روبی خانه دل بذاریم . انباشتن خشم ها و نفرت ها و رنجش ها در در دل درون آدم را تیره و آلوده می کند .
شادی را نمی توان در تیرگی و آلودگی پیدا کرد .
اگر زباله های آشپزخانه را هر شب دم در نگذارید خانه شما بعد ازیک هفته قابل سکونت نخواهد بود حتی همسایه ها هم از کنار خانه شما نمی توانند بگذرند . حال فکرش را بکنید اگر آدم سالها کینه و خشم و افکار منفی و نا امیدی را در درون خود نگاه دارد چه بلایی بر سر خانه درونش می آید . حتی از کنار این آدم هم نمی توان رد شد چون احساس منفی خود را شدیدن به دیگران منتقل می کند
.
پس ما باید هر روز زمانی را به پاکسازی درون و مراقبه اختصاص دهیم و مراقب ذهن افکار و احساسات خود باشیم
.
در پست بعدی راهکار هایی در این زمینه را بر رسی خواهیم کرد
.
شاد باشید
.
فرهاد داودی
نوشته های پیشین ...