تبلیغات راز شاد زیستن
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
فرهاد (112)
موضــــوع ها :
۱- شناخت ذهن (14)
۲ - دیدگاه (8)
۳ - روان شناسی موفقیت (4)
۴ - داستان و حکایت (20)
۵ - معرفی کتاب (3)
۶ - شناخت درون (8)
۷ - تمرین و تکنیک (2)
۸ - مثبت اندیشی (5)
۹ - عشق (1)
۱۰ - متفرقه (1)
آرشیـــو :
خرداد 1389 (3)
اردیبهشت 1389 (1)
فروردین 1389 (2)
اسفند 1388 (1)
بهمن 1388 (1)
دی 1388 (3)
آذر 1388 (3)
آبان 1388 (2)
مهر 1388 (1)
شهریور 1388 (1)
مرداد 1388 (2)
خرداد 1388 (2)
اردیبهشت 1388 (5)
فروردین 1388 (3)
بهمن 1387 (2)
دی 1387 (5)
آذر 1387 (3)
آبان 1387 (2)
مهر 1387 (7)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (5)
تیر 1387 (4)
خرداد 1387 (6)
اردیبهشت 1387 (4)
فروردین 1387 (3)
اسفند 1386 (1)
بهمن 1386 (2)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (3)
لینكدونی :
دانستنیها (لیلوی)
سرزمین شقایق های وحشی(نفس)
آرامش با یاد خدا(محسن)
انسانیت ( طهورا)
دانلود پی سی
بهونه ( رویا)
یکی بود، هیچکس نبود (محمد)
از ته دل (مدبر)
هوش هیجانی (فریبرز)
آسمان خیال (اردلان)
آشنا(محسن)
لمس(پیاله)
باران (زهرا)
اندیشه های پارسی (مسعود)
زیبایی شب ( نیکو )
آموزش زبان ( متنوع)
سایت ets (آزمونهای بین المللی زبان )
سایت اصلی تافل
سخن روز
عشقولانه
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
قانون جذب (مهناز )
راز شاد بودن(نازنین سراجی)
راز بهتر زیستن(علی)
راز موفقیت (علی)
گام های موفقیت( سعید )
زندگی زیباست (نجمه)
قانون جذب (مهناز)
احساسی دیگر
موفقیت (موسوی حیدر زاده)
پرتال آموزشی (هومن)
فال تاروت(شکیبا)
قدرت تفکر مثبت (اعظم)
بعضی ها (محمود زاده )
کلید اسرار (کیانمهر)
رنگین کمان
نیروی خلاق (قائزه)
آینده بهتر (رحمان و مهرداد )
معجزه ذهن (شبنم)
زندگی کن (مریم)
آگاهی و موفقیت (فرید)
مدیتیشن(غزال)
قانون جذب (سپیده )
سرزمین رویا
مجله موفقیت
زیر نور مهتاب (آیشن)
پریزاده ( حکایت )
امیدنامه (مهدی)
آیین زندگی(مسعود صفایی)
مهارت های زندگی(دکتر ارباسی)
روانشناسی موفقیت(فاطمه)
حکایتهای آموزنده و زیبا(كویر)
داستانهای پائولو كوئلیو
داستانهای خواندنی
داستانهای کوتاه و جذاب(پت و مت)
موفقیت, قدرتمندی , ثروتمندی(مجتبی)
وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق
اسرار ازل
سخنان موریس مترلینگ (هومن)
رازهای سر به مهر آفرینش (شاهین)
ماه مهربون (ملیكا)
زندگی شاد و موفق (هنگامه و محمود)
NLP برنامه ریزی اعصاب و روان (وحید)
چگونه درهای صحبت را بگشاییم(مریم)
موفقیت
موفقیت 12(آرش)
قوانین جهانی موفقیت( برایان تریسی)
من میتوانم
زندگی بهتر
انسان بزرگ (شكوفه)
پیشنهادات یک کتاب جیبی
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
186 - دزد کلوچه
دزد کلوچه
شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت, کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت.
زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال, « دزد » بی چشم و روی کلوچه داشت پاکت او را خالی می کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!!! »
به ازای هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت, مرد نیز یکی بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود, آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.
مرد در حالیکه نصف کلوچه را به زن تعارف می کرد, نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است, بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد! »
زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد, به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد, از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند, راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحۀ باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد, از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه هایش در مقابل چشمانش بود!!!
زن با یاس و ناامیدی, نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! » دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود. حزن و اندوه سراسر وجود زن را قرا گرفت و فهمید که« بی شرم, بی ادب, نمک نشناس و دزد, خود او بوده است!»
این داستان قشنگ رو تو یک کتاب خونده بودم و تو یه سایت هم دیدم گفتم دوباره بخونید خالی از لطف نیست http://tarot.nikblog.com/
185 - داستان چاه و الاغ (74)
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی تو ی یک چاه بدون آب میفته . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا هم الاغ زود تر بمیره و هم چاه خشک پر بشه
.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد از خاکهای زیر پاش بالا بره .
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و از چاه بیرون اومد.
...............................................................................
گاه مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
.
فرهاد
نوشته های پیشین ...