تبلیغات
راز شاد زیستن - پست های ۴ - داستان و حکایت

راز شاد زیستن

۱۴۶ - اره

چهارشنبه 9 مرداد 1387

روزی مردی از کنار جنگلی می گذشت مرد دیگری را دید که با اره ای کند به سختی مشغول بریدن شاخه های درختان است . 

 پرسید ای مرد چرا اره ات را تیز نمی  کنی تا سریعتر شاخه ها را ببری . مرد گفت  وقت ندارم باید هیزم ها را تحویل دهم  کارم خیلی زیاد است و حتی گاه شب ها هم کار میکنم تا سفارش ها را به موقع برسانم .  دیگر وقتی برای تیز کردن اره نمی ماند . 

 

مرد داستان ما اگر گاهی می ایستاد و وقتی برای تیز کردن اره اش می گذاشت شاید دیگر با کمبود وقت مواجه نمی شد چون بدون شک با اره کند نمی توان سریع و موثر کار کرد .

 

حکایت بیشتر ما انسانها نیز همین است .

 

باید اندکی تامل کنیم . گاه ذهن ما بسیار درگیر کار یا تحصیل است و ما با فشار زیاد  سعی در پیش کشیدن خود داریم . 

 

گاه باید بایستیم و به درون خود رسیدگی کنیم و اره ذهن و روح خود را تیز کنیم 

 

و البته همانطور که در پست قبلی گفتم گاه نیز برعکس باید از توجه بیش از حد به درون و به خویش پرهیز کنیم . 

 

زندگی ترکیبی است از تناقض ها 

 

فرهاد 

 



[ چهارشنبه 9 مرداد 1387 - 08:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۴۴ - پادشاه و سنگ

یکشنبه 30 تیر 1387

روزی پادشاهی سنگی نسبتا بزرگ را بر گذرگاهی باریک قرار داد به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند . خود نیز به کمین نشست تا و اکنش مردم را ببیند . 

 

مدتها گذشت همه با درد سر از کنار سنگ رد می شدند  و فقط به غر زدن اکتفا می کردند .

 

 روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید . کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود ... ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد . کیسه را باز کرد . نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی . 

 

در نامه نوشته  شده بود  این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به رزو گار زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد . 

 

 منبع : یک کتاب 

 

                  ========================= 

 به نظر من داستان خیلی جالبی است . تعبیر های گوناگونی می توان از آن داشت .  

 

من فکر می کنم پادشاه نماد خداست که گاه  مشکلی (سنگ)  را بر سر راه ما و یا جمعی از ما قرار می دهد .و خود به نظاره می نشیند . او هدفی را دنبال می کند .  

 

بیشتر آدمها وقتی با مشکل مواجه می شوند به غر زدن و اعتراض کردن به زمانه و روزگار کفایت می کنند  . اما تعداد کمی به جای  حرف زدن به عمل رو می آورند و سنگ را از سر راه بر می دارند .  

 

اغلب موقعیت های مطلوب ما در ورای مشکلات قرار دارند . ما رویاهای خود را دنبال می کنیم اما گاه متوجه نیستیم که آنها در زیر سنگهای سنگین سر راهمان نهفته اند .  

 

فرهاد  

 



[ یکشنبه 30 تیر 1387 - 05:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 31 تیر 1387 - 02:07 ق.ظ]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۴۲ - کودک مریض

یکشنبه 9 تیر 1387

رابرت داینس زو   قهرمان مشهور  گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه  مبلغ زیادی پول برد  . در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی به سوی او دوید و با التماس و زاری گفت که فرزندش مریض است و برای درمان او هیچ پولی ندارد . قهرمان گلف بی درنگ تمام پول را به زن داد .   

  

یک هفته بعد یکی از مقامات یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت  که او ساده لوحی کرده و آن زن اصلا بجه مریضی نداشته که  هیچ حتی ازدواج هم نکرده است .  

  

رابرت با خوشحالی گفت پس خدا را شکر که  هیچ کودک مریض و در حال مرگی در کار نبوده است .  

    



[ یکشنبه 9 تیر 1387 - 10:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۴۰ - رکورد

شنبه 18 خرداد 1387

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. 

  

 این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.  

 
  منبع : http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=1 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ 

 

البته من نمی دانم این ماجرا حقیقت دارد یا نه اما حقیقتی در آن هست .

یک ماجرای واقعی هم هست که یک دانشجوی پزشکی اشتباها سوار یک واگن سرد خانه دار قطاری می شود و در واگن  از روی او قفل می شود ..... او که راهی برای نجات نمی یابد شروع به نوشتن حالات خود در حال یخ زدگی می کند تا شاید اطلاعات ثبت شده او پس از مرگش به درد همکارانش بخورد ....  لحظه به لحظه حالات خود را ثبت می کند و در نهایت از سر ما یخ زده و می میرد ... در مقصد جسد او را  که از سر ما مرده بود  پیدا می کنند اما در کمال  شگفتی می بینند که سر د خانه اصلا روشن نبوده .

 

حتما زیاد شنیده ایم که دکتری به بیماری آب مقطر تزریق کرده اما بیمار که گمان می کرده آمپول مسکن بوده آرام شده و یا احساس بهبود کرده است . 

 

داستان های از این دست کم نیستند .

با ور انسان می تواند بر آنچه که ما روند طبیعی وقایع می نامیم غلبه کند . 

 

قبلا هم گفته ام که ذهن انسان توان تاثیر گذاری بر جسم  احساس و اشیاء را دارد .

 

در هیپنوتیزم هم از همین مکانیزم استفاده می شود .  شخص به خواب مصنوعی می رود و آن رکن ذهن که در مقابل دستور ها مقاومت نشان می دهد غیر فعال می کردد . 

 

اکنون ذهن آماده است تا  هر دستوری را اجرا کند بدون اینکه بگوید   - نه من نمی توانم   این غیر ممکن است ....      

 

خیلی وقتها همین  رکن ذهن است که مانع موفقیت ما می شود . ما تلاش خود را می کنیم اما در ناخودآگاه خویش باور نداریم که می توانیم به خواسته های خود برسیم . یک جور گفتگوی درونی در ذهن ما شکل می گیرد و صدایی از عمق نا خودآگاه ما می گوید این محال است  یا سخت است و تو نمی توانی این کار را انجام دهی .

 

اگر این صدا خاموش شود چه کار ها که می شود کرد . 

 

می گویند این رکن در بچه ها فعال نیست و آنها هیچ مانعی برای تخیل کردن ندارند اما اینبار رکن اجرایی آنها ضعیف است و ذهن آنها قدرت عملی کردن خواسته هایشان را ندارد  . کم کم که بزرگ می شوند رکن اجرایی ذهن قوی شده و رکن تخیل در اثر تماس با جامعه سایر آدمها ضعیف می شود . 

 

فرهاد

 



[ شنبه 18 خرداد 1387 - 09:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۳۸ - سرباز معلول

دوشنبه 6 خرداد 1387

یک داستان واقعی از جنگ 

 

مرد جوانی که به تازگی از جنگ ویتنام باز گشته بود از سانفرانسیسکو به خانواده اش تلفن زد و گفت که درحال باز گشت به خانه است . 

  

پدر مادرش بسیار خوشحال شدند . مرد جوان اضافه کرد که یکی از دوستانش نیز همراه اوست و قصد دارد او را همراه خود بیاورد . اما دوست او مشکلی داشت .او در میدان مین یک پا و یک دست خود را از دست داده بود .  

    

پدر و مادر مرد جوان متاثر شدند وگفتند که به دوستش کمک خواهند کرد که جایی برای زندگی پیدا کند و شاید هم بتواند کاری برای خود دست و پا کند اما مرد جوان می خواست دوستش با آنها زندگی کند و اصرار داشت دوست معلولش پیش آنها بماند اما پدر و مادرش مخالفت کردند .  

  

آنها گفتند که نگهداری از یک فرد معلول کار بسیار دشواریست و او بار اضافه ای در زندگیشان خواهد بود . بهتر است او را به حال خود رها کند بالاخره راهی برای گذران زندگی خود خواهد یافت .   

  

پسر بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و رفت .  

  

فردای آن روز از پلیس سانفرانسیسکو به خانواده مرد جوان تلفن زدند و از آنها خواستند برای شناسایی جنازه پسرشان به سرد خانه بیایند . او خود را از بالای یک ساختمان به پایین پرت کرده بود .

 هنگامی که جنازه فرزند خود را دیدند متوجه شدند که او یک دست و یک پا نداشت .  

 

 منبع : اینترنت 



[ دوشنبه 6 خرداد 1387 - 08:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۳۷ - پیر مرد و سوار

دوشنبه 6 خرداد 1387

پیرمرد روی نیمكت نشسته بود و كلاهش را روی سرش كشیده بود و استراحت می كرد. سواری نزدیك شد و از او پرسید:

 
هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟

 
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟

 
گفت: مزخرف !

 
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور. 

 
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیك شد و همین سؤال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟ 

 
گفت: خب ! مهربونند. 

  
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور ! 

 

منبع : 

 

  http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=1

 



[ دوشنبه 6 خرداد 1387 - 08:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۳۶ - دخترک چسب فروش

دوشنبه 6 خرداد 1387

  دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :

 

  "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم" 

 

 دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

منبع:       

http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=1



[ دوشنبه 6 خرداد 1387 - 07:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۳۳ - نامه ای به خدا (طنز)

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387

نامه ای به خدا

     

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته
 شده بود

    
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود

     
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و
 روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .

      

 منبع : یک دوست



[ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 - 10:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۳۲ - حل مسئله

یکشنبه 1 اردیبهشت 1387

حل مسئله به دو روش امریكایی و روسی

هنگامی ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكی روبرو شد. آنها دریافتند كه خودكارهای موجود در فضای بدون ‌جاذبه كار نمی‌كنند.

 

(جوهر خودكار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح كاغذ نمی‌ریزد.)

  

برای حل این مشكل آنها شركت مشاورین اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقیقات بیش‌از یك دهه طول‌كشید، 12میلیون دلار صرف شد و درنهایت آنها خودكاری طراحی‌كردند كه در محیط بدون جاذبه می‌نوشت، زیر آب كار می‌كرد، روی هر سطحی حتی كریستال می‌نوشت و از دمای زیرصفر تا 300 درجه‌ سانتیگراد كار می‌كرد.

 
روسی‌ها راه‌حل ساده‌تری داشتند:

   

آنها از مداد استفاده كردند!

   

     این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است؛    تمركز روی مشكل یا تمركز روی راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل نوشتن در فضا با خودكار.

 

    ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

  

البته قطعا برای روسها ۱۲ سال طول نکشیده تا متوجه شوند با مداد می توان در فضا نوشت  و حتما امریکایی ها هم خیلی زود تر از آن ۱۲ سال متوجه شده اند که با مداد هم می توان در فضا نوشت و باز هم البته تلاش برای حل مشکل منجر به اختراعی بهتر و مفید تر شده اما اگر از یک دید گاه دیگر به این داستان نگاه کنیم نکته آن را که در آخر داستان هم گفته شده است در خواهیم یافت .... یعنی به جای تمرکز بر مشکل بر خواسته ی خود تمر کز کنیم

 

 در کل تمر کز ما بر هر چه باشد به همان سمت و سو کشیده می شویم تمر کز بیش از حد نیاز بر مشکلات  ما را بیشتر و بیشتر در گیر آنها خواهد کرد و عدم توجه و صرف احساس نسبت به مشکلات و ناملایمات کم کم آنها را مثل گیاهانی که نور و آب دریافت نمی کنند خشک خواهد کرد .

 

البته برای حل یک مسئله باید صورت مسئله را هم در نظر گرفت اما این بدان معنی نیست که ما احساسات خود را نیز درگیر صورت مسئله کنیم و غم و غصه مشکلات خود و جهان را بخوریم . ما صرفا مشکل را بر رسی می کنیم و سپس از کنار آن گذشته و به سراغ راه حل می رویم و تمر کز خود را روی هدف و خواسته خود می گذاریم .

 

فرهاد



[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 - 09:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]

۱۳۱ - نیکی و بدی

دوشنبه 19 فروردین 1387

 لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر "  دچار مشکل بزرگی شد : می بایست " نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

 

روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

 

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند  ، نسخه برداری کرد.

 

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید : کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

 

می توان گفت  : "نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند." 

 

پائلوکوئیلو



[ دوشنبه 19 فروردین 1387 - 10:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۴ - داستان و حکایت , ] [+]