تبلیغات
راز شاد زیستن - پست های ۹ - عشق

راز شاد زیستن

۹ - عشق

شنبه 30 تیر 1386
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت       

                          چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی   

                            حاصل عمر آن دم است  باقی ایام رفت

 

 نسبت زندگی به عشق همچون نسبت  رودخانه  به جاری بودن است . بدون جاری بودن رود خانه رود خانه نیست و بدون عشق زندگی زندگی نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:54  توسط فرهاد داودی  |  نظر بدهید

 

 رویای خدا

 در رویا بودم,خسته و تنها ,بی کس و غمگین, تاریکی همه جا را فرا گرفته بود,نه چیزی دیده میشد و نه شنیده میشد.هر شب این تنها چیزی بود که میدیدم.آن شب آرزو کردم کاش جرقه ای از آتش عشق خدا را فقط میدیدم بلکه مرحمی باشد بر زخمهای تنهایی ام.چشمانم را بستم در هر طرف سوسوهای نوری دیدم که بعضی از آنها به سرعت خاموش میشدند و بعضی دیگر مدتی بیشتر روشن میماندند و دست آخر آنها نیز خاموش میشدند,به دنبال نورها رفتم و مسیر آنها را دنبال کردم,))

گاهی از مسیر دور می افتادم و گاهی دوباره به دنبال آنها بازمیگشتم,هرگاه که به دنبال آنها میرفتم رفته رفته نورشان بیشتر میشد و مدت بیشتری روشن میماندند و هر گاه که به بیراهه میزدم و دوباره بازمیگشتم نورها به حالت اول بازمیگشتند ولی آنها را چنان میدیدم که مانند درخشان ترین حالتشان در دفعه پیش بودند,

در هر نور جلوه ای از حقیقت و فلسفه وجود بود,با پشت سر گذاشتن هر کدام گوئی به خودم نزدیکتر میشدم و گمشده ام را کم کم پیدا میکردم,همینطور در مسیر بودم که آرزو کردم کاش به منبع این نور میرسیدم, دوباره چشمانم را بستم و شمعی را دیدم که بی صبرانه میسوخت و آتش نگاهش همه چیز را میسوزاند,سوختن شمع آهنگ خاصی داشت,شعله های شمع موسیقی زیبائی را در ذهن مینشاندند,به شمع نگاه کردم,با صوتی دلنشین میگفتبیا


احساس خوبی به من دست داد در آن آتش خیره شدم گوئی این من بودم که میسوختم


آرزو کردم که کاش پروانه ای میشدم و به گردش میچرخیدم و در آن آتش میسوختم.باز هم چشمانم را بستم ناگهان دیدم که پروانه ای در حال چرخیدن به گرد آن شمع است,دیوانه وار به گردش میچرخید و میسوخت


چنان مست عشق سوزان شمع بود و روحش چنان در آتش عشق شمع میسوخت که سوختن بالهایش را حتی احساس هم نمیکرد


شمع میگریست و اشکهایش همه جارا فرا گرفته بود,از هر قطره اشکش بر روی زمین هزاران دشت گل میروئید.نمیدانم اشکهایش به خاطر سوختن بالهای زیبای پروانه بود یا به خاطر رسیدن عاشقی به معشوقش


دیدن این صحنه چنان مرا به وجد آورده بود که انگار در بطن حادثه بودم.بغض گلویم را گرفت و آرزو کردم کاش من آن پروانه بودم,ناگهان دستی بر سرم کشیده شد و صدایی شنیدم که میگفت ((تو همانی که میخواهی)) تمام وجودم به لرزه درآمدناگهان از خواب پریدم


احساس کردم که تمام بدنم در حال سوختن است و از درون در حال شعله ور شدن بودم حال غریبی داشتم به اطرافم نگاه کردم حضور آن شمع را همه جا احساس میکردم چه در درون و چه در دنیای اطرافم


آری آن شمع تو بودی و پروانه من
 


هر چند که مدتها فکر میکردم عاشقت هستم و به دنبالت میگشتم حال میدانم که


گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی / گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی


منبع اینترنت



تنها سر سوزنی از عشقش,جهانی را به آتش میکشاند
 



عشق تنها راه مینبر به جهان روح (حقیقت ) است
 

عاشق تو بودی و معشوق من
.

آری هر چیز که در جستن آنی,آنی
.
 
.
.
.
.
نگاه شمع آنچنان برای پروانه لذت بخش بود که آن سوختن برایش مانند نسیمی از بهشت بود
.
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:12  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

اگر عشق را در قلب خود احساس

 

 می كنید بدانید كه  

 

 ما تنها نیستیم 

 

we are not alone

 

پست بعدی ۳ شنبه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:37  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی   

     

 که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی  

 

    

 ==============

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:1  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

خیلی وقتها ما فکر می کنیم عاشق کسی هستیم اما در واقع این عشق نیست و فقط نیاز و احتیاج است . اگر کمی با خودمان صادق باشیم می توانیم بفهمیم که احساسمان نسبت به دیگری عشق است یا احتیاج .

کافیست از خودمان بپرسیم یا تصور کنیم  که اگر آن شخص نخواهد با ما باشد و بخواهد ما را ترک  کند آیا ما چنین اجازه ای به او خواهیم داد یا نه ؟ یا بدون او نابود خواهیم شد و تمام راحتی و آسایشی را که حضور آن شخص برای ما به همراه داشته از دست خواهیم داد ؟

اگر نتوانیم او را رها کنیم یعنی محتاج و نیازمندیم نه عاشق .... این گرسنگی و خودخواهی است . عشق رها می کند و نیاز در بند .

در عشق اجباری نیست و عاشق معشوق را آزاد می گذارد و به او حق انتخاب می دهد .

یکی پرنده را دوست دارد و آنرا در قفس می کند ( البته اگر آنرا نخورد) و دیگری پرنده را دوست دارد و هرگز آنرا در بند نمی کند ... این دو بسیار متفاوتند یکی نیاز و خود خواهیست و دیگری عشق ... اولی  خودش را دوست دارد و وجود حقیرش را بر دوش دیگران به پیش می راند و دومی باری بر دوش کسی نیست .

حال یک سوال ؟ آیا ما عاشق خدا هستیم یا محتاج او ؟

اگر خدا بهشت را به آتش می کشید آنوقت معلوم میشد چه کسانی عاشقند و چه کسانی محتاج ..............

خلاصه اینکه نیاز و احتیاج و خود خواهی به راحتی خود را در جامه ی عشق پنهان می کنند  آنچنان که ما به سختی بتوانیم تشخیص دهیم  که فریب خویش را خورده ایم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:42  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

شعری از رابیندرانات تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل

گفتگو با خدا


THE INTERVIEW WITH GOD


I dreamed I had an interview with God.

“So you would like to interview me?” God asked.

“If you have the time” I said.

God smiled. “My time is eternity.”
“What questions do you have in mind for me?”

“What surprises you most about humankind?”

God answered...
“That they get bored with childhood,
they rush to grow up, and then
long to be children again.”

“That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future,
they forget the present,
such that they live in neither
the present nor the future.”

"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.”

God’s hand took mine
and we were silent for a while.

And then I asked...
“As a parent, what are some of life’s lessons
you want your children to learn?”

“To learn they cannot make anyone
love them. All they can do
is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good
to compare themselves to others.”

“To learn to forgive
by practicing forgiveness.”

“To learn that it only takes a few seconds
to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.”

“To learn that a rich person
is not one who has the most,
but is one who needs the least.”

“To learn that there are people
who love them dearly,
but simply have not yet learned
how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can
look at the same thing
and see it differently.”

“To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.”

"Thank you for your time," I said humbly.

"Is there anything else
you would like your children to know?"

God smiled and said,
“Just know that I am here... always.”



در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است
.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه

.
رابیندرانات تاگور 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:19  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات

بگذاریم دیگران به طریق خودشان به خدا عشق بورزند   

 Let's let other people love God in their own way

برای اینکه به تو عشق بورزند باید عشق بورزی زیرا این قانون عشق است         

  To get love ,you must give love .this is the law of love .

خداوند عشق است و ما وجود داریم چون خداوند ما را دوست دارد     

  God is love , and soul exist because God loves it .

هنگامی که قلبت آکنده از عشق باشد دیگر جایی برای ترس باقی نمی ماند     

  When your heart is full of love ,what room is there for fear?

 منبع: کتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 2:19  توسط فرهاد داودی  |  آرشیو نظرات


[ شنبه 30 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| فرهاد ] [۹ - عشق , ] [+]